تبلیغات
بهشتیان - مطالب ابر آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام(ص)

آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام(ص)

قسمت اول

خبر بازان

در زمان پیامبر اسلام، ایرانیان بر یمن حکومت می‏کردند و حاکم آنجا شخصی ایرانی به نام «باذان» بود او طبق وظیفه‏ی حکومتی، گزارشهای مربوط به پیامبر اسلام و مخالفت اعراب قریش با آن حضرت را به دربار ایران ارسال می‏داشت. یکی از گزارشهای او که در تاریخ ضبط گردیده، خطاب به خسرو پرویز چنین است:

«در کوه‏های تهامه صاحب دعوتی پدید آمده که در نهان، مردم را به سوی خود می‏خواند و پیروانش اندکند و عرب‏ها جز گروهی اندک که آئین او را پذیرفته‏اند، او را بیمناک کرده و به جنگش برخاسته‏اند».

نامه پیامبر به خسرو پرویز

در سال هشتم هجری، پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله ضمن نامه‏ای خطاب به خسروپرویز، وی را به دین اسلام فرا خواند:

«به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد رسول خدا به خسرو، بزرگ(پادشاه) ایران، سلام بر کسی که راهنمایی را پیروی کند و به خدا و رسولش ایمان آورد و گواهی دهد که معبودی جز خدای یگانه و بی‏انباز نیست و این که محمد، بنده و فرستاده او به همه مردم است، تا هرکه را زنده باشد، بیم دهد و گفتار بر کافران واجب آید. پس اسلام آور تا سالم بمانی و اگر سر، باز زدی، همانا گناه مجوس بر توست».

با استفاده از قسمت اخیر نامه پیامبر، می‏توان مدعی شد که در جریان مسلمان شدن ایرانیان، هر خونی ریخته شده است، گناه اول و بزرگش متوجه شاهان و بزرگانی است که حقیقت اسلام را می‏دانستند اما کتمان نمودند تا چند روز بیشتر بر حکومت و دنیاداری ادامه دهند و اگر شاهان و بزرگان ایران طبق اخبار گذشتگان و اطلاع از بعثت پیامبری موعود و نیز دعوت صریح و آشکار پیامبر، اسلام را قبول می‏نمودند حتما احتیاجی به برخوردهای نظامی پیدا نمی‏شد.

چون نامه پیامبر را بر خسرو خواندند، خشم، او را فرا گرفت که به چه جرأتی پیامبر نام خود را قبل از نام شاهنشاه ایران آورده لذا نامه را پاره کرد.طبق سروده نظامی گنجوی، پیامبر در نامه نوشته بود:

 

نه برجا و نه حاجت‏مند جائی است... 

گواهی ده که عالَم را خدائی است

 

مرا بر آدمی پیغمبری داد 

خدائی کآدمی را سروری داد

 

بهشت شرع بین، دوزخ رها کن 

ز طبع آتش پرستیدن جدا کن

 

مسلمان شو مسلم گرد از آتش... 

در آتش مانده‏ای وین هست ناخوش

 

بجوشید از سیاست خون خسرو 

چو قاصد عرضه کرد آن نامه نو

 

چو افیون خورده مخمور درماند 

به هر حرفی کز آن منشور برخواند

 

نوشته از محمّد صلی‏الله‏علیه‏و‏آله سوی پرویز 

خطی دید سواد هیبت‏انگیز

 

که گستاخی که یارد با چو من شاه 

غرور پادشاهی بردش از راه

 

نویسد نام خود بالای نامم 

که را زهره که با این احترامم

 

نه نامه، بلکه نام خویشتن را 

درید آن نامه گردن شکن را

 

«یعقوبی» عکس العمل شاه را به گونه‏ای دیگری بیان می‏دارد:

پادشاه ایران در جواب نامه پیامبر، نامه‏ای نوشت و آن را در میان دو پاره حریر نهاد و در میان آن دو، مُشکی گذاشت. چون فرستاده شاه، نامه را به پیامبر تسلیم نمود، پیامبر آن را گشود و مشتی از مشک برداشت و بوئید و به یاران خویش گفت: «ما را در این حریر نیازی نه و از پوشاک ما نیست، باید البته به دین من درآیی یا خودم و یارانم به سرت خواهیم آمد و امر خدا از آن شتابنده‏تر است، اما نامه‏ات، پس من از خودت به آن داناترم و در آن چنین و چنان است» و آن را نگشود و نخواند و فرستاده نزد خسرو باز گشت.

به نظر «احمد بن حنبل» و «خطیب بغدادی»؛ «خسروپرویز» در جواب نامه پیامبر، نامه و هدایایی برای آن حضرت فرستاد.

افسوس که تاریخ، متن نامه شاه ایران را که حتم با توجه به چگونگی ارسال جواب، حاوی مطالب محترمانه‏ای بود، ثبت نکرده است. به نوشته «ابن هشام»، «خسرو» طی دستوری به باذان فرمانروای ایرانیِ یمن، نوشت:

«به سمع ما چنین رسید که مردی در حدّ مکه پیدا شده و طاعتِ ما نمی‏برد و مردم را به دین خود می‏خواند و می‏گوید: من پیغمبر خدایم. اکنون لشگر برگیر و به جنگ وی شو(برو) اگر به طاعت ما درآید و از این کار توبه کند. وی را بگذار و گرنه سرِ وی را بردار و پیش من فرست».

اما در منابع دیگر مانند «مسعودی»، «طبری»، «بلعمی»، «ابن بلخی»، «ابن اثیر» و «ابن خلدون» چنین آمده که «خسرو» به «باذان» دستور داد دو نفر نماینده به مدینه بفرستد (یا خود از مداین فرستاد) تا پیامبر را نزد وی آورند(یا ارسال دارند).

با توجه به آگاهی‏های متعدد خسروپرویز از ظهور و بعثت پیامبر موعود و نامه احترام‏آمیزش و این که دستور آوردن حضرت را داده بود، آیا نمی‏توان تصور نمود که قصد خسرو، تحقیق حضوری از پیامبر بوده است؟ اگر قصد خسرو کوبیدن اسلام و پیامبر بود، به راحتی می‏توانست لشگری برای این امر ارسال دارد.

«باذان» که شخص عاقل، هوشمند و آگاه به اوضاع اعراب و مسلمانان بود، نامه سنجیده‏ای خدمت پیامبر اسلام نوشته و نامه خسرو را به آن منضم ساخت و همراه دو نماینده به اسامی «بابویه» و «خسرو»، به مدینه ارسال داشت. آن دو در شرف‏یابی حضور پیامبر، موضوع مأموریت و نامه‏ها را معروض داشته و خواستار گردیدند حضرت همراه آنان برود. مترجم این گفتگوها، ایرانی پاک‏نژاد «سلمان فارسی» بود. پیامبر، دو فرستاده را در خانه سلمان بیتوته داد و به پذیرایی ایشان فرمان صادر فرمود. دو فرستاده مدتی را که در برخی منابع تا شش ماه قید گردیده، جهت اخذ جواب از محضر پیامبر در مدینه ماندند. فرشته وحی، پیامبر را آگاهی داد که «شیرویه» پسر «خسرو پرویز»، پدر را در فلان تاریخ کشته است (یا خواهد کشت) و با بازگویی این جریان به فرستادگان باذان، آن دو دچار وحشت شده باز گشتند و آنچه را اتفاق افتاده بود، به باذان گزارش نمودند. باذان در فکر فرو رفت و گفت:

«اگر این مرد پیغمبر است هم‏چنان که گفته، کسری به قتل آید(و خبر آن برسد) و من ایمان به وی آورم و اگر پیغمبر خدای نیست هر آینه خلاف سخن وی پیدا شود و من آنگاه لشگر حاضر کنم و به خصم وی شوم(به جنگ وی روم)».

باذان روز به روز می‏شمرد و انتظار می‏کرد تا آن روز که پیغمبر گفته بود، و چون بدان روز رسید، خبر بیاوردند که شیرویه پسر کسری، پدر را بکشت.

نویسنده: اصغر حیدری

کتابخانه پیامبر اعظم(ص) مدینة العلم

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)،
برچسب ها: آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام(ص)، نامه پیامبر به خسرو پرویز، متن نامه ی پیامبر اسلام(ص) به خسرو پرویز،

تاریخ : جمعه 24 بهمن 1393 | 12:58 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام(ص)

قسمت اول

پادشاهان ساسانی آگاه از امر پیامبر(ص)

پیروزی قبائل عرب بر سپاه ایران با استمداد از نام مقدس پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله در جنگ «ذی‏قار»، نامه دعوت پیامبر اسلام به خسروپرویز و گزارش‏های «بازان»، کارگزار شاه ایران در یمن در مورد پیامبر اسلام، از جمله راه‏های آگاهی خسروپرویز از بعثت پیامبر اسلام بود.

نعمان بن منذر و جنگ ذی ‏قار

نعمان بن منذر حاکم حیره بود. خسروپرویز طی بخشنامه‏ای، شرایط جسمی دخترانی را که باید جهت خدمت به پادشاه به دربار ایران فرستاده می‏شدند، به فرماندهان نواحی مختلف و از جمله نعمان ارسال داشت(از جمله‏ی شرایط: راست خلقت، پاکیزه رنگ، سپید گردن، سپیدروی، درشت ابروی، درشت چشم، سیاه‏چشم، سرخ‏گونه، باریک‏بینی، کشیده‏ابرو، نکوقد، سیاه‏گیسو، بزرگ‏سر، گشاده‏سینه، درشت‏بازو، باریک‏انگشت، خوش‏شکم، میانه‏باریک، ظریف‏پای، نرم‏رفتار، فرمان‏بردار، نیکونسب، با آزرم، نیک‏سیرت، ادب‏آموخته، کارآزموده، نرم‏صدا، کوتاه‏زبان، شرمگین و...».

خسرو دبیری داشت به نام «زید» که پدرش به دستور نعمان کشته شده بود. زید شاه را خبر داد که نعمان دختری دارد واجد همه شرایط بخشنامه. شاه طی دستوری به نعمان خواستار ارسال دخترش شد. نعمان جواب داد که سیه‏چشمان ایرانی برای شاه پسندیده‏تر هستند تا عربان سیه‏چهره. زید جهت انتقام خون پدر حیله کرد و چنین ترجمه نمود: «ماده‏گاوان ایران شما را بس نباشد که زنان ما را می‏جویید؟». همین جواب خشم خسرو را چنان برانگیخت که دستور قتل نعمان را صادر نمود. نعمان میان اعراب فراری شد و خانواده و اموال خود را -که از جمله‏ی آن هشت صد زره عالی بود- تحت حمایت یکی از بزرگان عرب به نام «هانی‏بن مسعود» قرار داد. چون شاه خبر از اموال نعمان یافت، «ایاس بن قبیصه طائی» را با بیست هزار رزمنده ایرانی به سوی «هانی» فرستاد تا تَرَکه نعمان را بازپس گیرد. هانی نخواست چیزی را که در حمایت گرفته بود، پس بدهد و با اعراب بنی‏شیبان، بنی‏بکر و بنی‏عجل به مقابله سپاه ایران شتافت. تلاقی؛ در منطقه ذی‏قار روی داد و سپاهیان درهم آمیختند. فرار به اردوی اعراب افتاد اما روز دیگر، اعراب باز گشته و با توجه به تشنگی لشگر ایران و در کمین افتادنشان، شمشیر در میان ایرانیان گذاشتند و جنگ به سود اعراب پیش رفت. این جنگ در زمانی اتفاق افتاد که پیامبر اسلام صلی‏الله‏علیه‏و‏آله به مدینه هجرت کرده و جنگ بدر اتفاق افتاده بود. هانی به سپاه اعراب گفت: شنیده‏ایم، از عرب پیغمبری بیرون آمده به نام «محمّد» و در چند جنگ ظفر یافته و می‏گویند هرکه نام او می‏برد، حاجتش روا می‏شود و کسی که در بیابان هلاک می‏شود یا شتری گم می‏کند نام او می‏برد و راه می‏یابد و گم‏شده خود را پیدا می‏کند. شما در جنگ، نام محمد فراخوانید تا نصرت، ما را رسد. اعراب این سخن را به جان قبول کردند و روز دوم جنگ -که به سود اعراب بود- لشگر هانی به یکبار نعره برآوردند «محمدنا منصور» یعنی محمد با ماست و نصرت و پیروزی ما را بُوَد. اعراب با این شعار بر سپاه ایران تاختند و تعداد زیادی از ایرانیان کشته شدند و بقیه فراری گشتتند و در همین زمان، پیامبر که از طریق جبرئیل خبر جنگ و شکست ایرانیان را دریافت، فرمود: «خداوند، عرب را بر عجم نصرت داد» و این اول روز بود که عرب؛ داد از عجم بستانید. (کشتار وحشتناک اعراب توسط شاپور ذوالأکتاف را به خاطر داشته باشید).

مورد استناد در جنگ «ذی‏قار» این است که «ایاس» فرمانده لشگر ایران -که از طرف خسرو، به جای نعمان به حکومت حیره منصوب شده بود- به اسارت اعراب افتاد، وی را نکشته آزاد نمودند. ایاس به دربار ایران باز گشته شرح جریان جنگ و استعانت اعراب از نام پیامبر مسلمانان را بازگو نمود.

نویسنده: اصغر حیدری

کتابخانه پیامبر اعظم(ص) مدینة العلم

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)،
برچسب ها: آگاهی ساسانیان از ظهور پیامبر اسلام(ص)، پادشاهان ساسانی آگاه از امر پیامبر(ص)، نعمان بن منذر و جنگ ذی ‏قار،

تاریخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | 12:11 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.