بهشتیان سلام دوست عزیز! به وبلاگ بهشتیان خوش آمدید... در این بلاگ می توانید به بیش از 1100 مقاله،مطلب و دیگر موارد در زمینه های فرهنگی، اجتماعی،دینی،مذهبی و... دست پیدا کنید. آدرس اینستاگرام نویسنده: www.instagram.com/mostafasayyedi تبادل لینک هم با هر سایت و وبلاگی که با خدا باشه آزاده... موفق باشید http://beheshtiyan.mihanblog.com 2017-11-20T12:24:25+01:00 text/html 2017-06-25T18:56:35+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی عید سعید فطر بر تمامی مسلمانان جهان مبارک. http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/823 <div align="center"><font face="Mihan-Nassim" size="5">اللهم اهل الکبریا و العظمه...<br>عید فطر پاک ترین<br>و مبارک ترین عیدهاست<br>زیراکه پاداش یک ماه عبادت<br>و شست و شوی جان<br>&nbsp;در دریای مهر&nbsp; خدا است<br> text/html 2017-06-14T05:52:12+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی شهادت حضرت علی(ع) تسلیت باد http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/820 <div style="text-align: center;"><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/47/138598/shabe_ghadr1.jpg" alt="شب قدر" width="588" vspace="0" border="0" align="bottom" hspace="0" height="437"></div><div style="text-align: center;"><font size="5" face="Mihan-Nassim">بر فرق آسمان تیغ زدند..درد #علی(ع) اما، ضربت آن لعین روسیاه نیست</font></div><div style="text-align: center;"><font size="5" face="Mihan-Nassim">دردی که چنان روح بزرگی را به ناله در آورده، #تنهائی ست. که ما آن‌را نمی‌شناسیم</font></div><div style="text-align: center;"><font size="5" face="Mihan-Nassim">▪️سالروز ضربت خوردن امام علی(ع) تسلیت باد.</font></div><div style="text-align: center;"><font size="5" face="Mihan-Nassim">التماس دعا</font></div> text/html 2017-05-27T05:18:50+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی حلول ماه مبارک رمضان بر همه ی مسلمانان جهان مبارک باد http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/819 <div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/47/138598/ramezan96.jpg" alt=""></font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4"> text/html 2017-05-14T18:29:46+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت سی ام http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/818 <div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت سی ام<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">افراد سرشناسی که در این سالها به مسلمانان پیوستند <o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در این چند سالی که جریان هجرت به حبشه و پناهندگی بنی هاشم به شعب ابی طالب پیش آمد افراد سرشناسی نیز از مردم مکه و قبایل اطراف به اسلام گرویدند که از آن جمله عامر بن طفیل اوسی و عمر بن خطاب بود،و عمر به تهور و بی‏باکی معروف بود و پیش از آنکه به مسلمانان بپیوندد از کسانی بود که افراد تازه مسلمان از او بیمناک بوده آیین خود را از او مخفی می‏داشتند.ابن هشام از ام عبد الله دختر ابی حیثمه که با عامر بن ربیعه شوهرش به حبشه مهاجرت کردند نقل می‏کند که:ما در مدتی که مسلمان شده بودیم از دست عمر آزار و صدمه بسیاری دیده بودیم و روزی که عازم مسافرت به حبشه بودیم به ما برخورد و گفت:ای ام عبد الله می‏خواهید از مکه بروید؟گفتم:آری شما که از ما قهر کرده و ما را آزار می‏دهید ما هم تصمیم گرفته‏ایم‏در سرزمین پهناور خدا سفر کنیم تا خدا برای ما گشایشی فراهم سازد،عمر گفت:خدا به همراهتان!<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و چون جریان را به شوهرم عامر گفتم پرسید:تو امید داری عمر مسلمان شود؟<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">گفتم:آری،عامر که آن سنگدلیها و بی رحمیهای او را نسبت به مسلمانان دیده بود و هیچ گونه امیدی به اسلام او نداشت گفت:او هرگز مسلمان نخواهد شد مگر آنکه الاغ خطاب مسلمان شود! یعنی هیچ گونه امیدی به مسلمان شدن او نیست‏از قضا خواهر عمر که فاطمه نام داشت با شوهرش سعید بن زید مسلمان شده بودند ولی از ترس عمر اسلام خود را پنهان می‏داشتند،و خباب بن ارت(که پیش از این نامش مذکور شد)گاهگاهی برای یاد دادن قرآن به خانه سعید بن زید می‏آمد و به او و همسرش فاطمه قرآن یاد می‏داد.<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">روزی عمر بن خطاب که در زمره مشرکین بود به قصد کشتن پیغمبر(ص)شمشیر خود را برداشت و به سوی خانه‏ای که در نزدیکی صفا بود و رسول خدا(ص)با جمعی از مسلمانان در آن اجتماع کرده بودند حرکت کرد در راه که می‏رفت به یکی از دوستان خود به نام نعیم بن عبد الله برخورد،نعیم که عمر را شمشیر به دست با آن حال مشاهده کرد پرسید:ای عمر به کجا می‏روی؟<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">گفت:می‏روم تا این مرد را که سبب اختلاف قریش گشته و دانشمندانشان را بی خرد خوانده و بر خدایان و آیینشان عیبجویی می‏کند به قتل رسانم!نعیم گفت:ای عمر به خدا سوگند!غرور تو را گرفته تو خیال می‏کنی اگر این کار را بکنی فرزندان عبد مناف تو را زنده می‏گذارند تا روی زمین زنده راه بروی!وانگهی تو اگر راست می‏گویی از خاندان نزدیک خود جلوگیری کن که دین او را اختیار کرده و پذیرفته‏اند!<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمر پرسید:منظورت از نزدیکان من کیست؟<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">گفت:خواهرت فاطمه و شوهرش سعید بن زید.<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمر که این سخن را شنید خشمناک راه خود را به سوی خانه سعید و خواهرش کج کرد و با شتاب به در خانه آنها آمد،وقتی بدانجا رسید که خباب بن ارت در خانه آنها بود و داشت سوره«طه»را به آنها یاد می‏داد.همین که صدای عمر را دم در شنیدند وحشت زده از جا برخاستند،خباب خود را به درون اتاق و پشت پرده‏ای که آویخته بود انداخت و فاطمه نیز آن صفحه‏ای را که قرآن روی آن نوشته شده بود برداشت و در زیر تشکی که در اتاق بود پنهان کرد و گوشه‏ای ایستاد،در این حال عمر وارد شد و چون قبلا صدای خباب را شنیده بود پرسید:این چه صدایی بود که به گوش من خورد؟سعید و فاطمه هراسناک با رنگ پریده گفتند:<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">چیزی نبود؟<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">گفت:چرا به خدا صدایی شنیدم،و به من گفته‏اند:شما به دین محمد درآمده‏اید و از او پیروی می‏کنید!<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این سخن را گفته و به طرف سعید حمله‏ور شد!<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فاطمه پیش آمد تا از شوهر خود دفاع کند،عمر سیلی محکمی به گوش فاطمه زد چنانکه سرش به دیوار خورده شکست و خون از صورتش جاری گردید،سعید هم که آن وضع را دید گفت:آری ای عمر ما مسلمان شده‏ایم اکنون هر چه می‏خواهی بکن.<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمر که نگاهش به صورت خون آلود خواهر افتاد از عمل خود پشیمان گردید و ایستاد و پس از اینکه قدری مکث کرد گفت:آن صفحه را بده ببینم محمد چه آورده است،فاطمه گفت:من می‏ترسم آن را به دستت بدهم!<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمر گفت:نترس و سپس سوگند خورد که پس از خواندن آن را بدو بازگرداند.<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فاطمه گفت:آخر این قرآن است و تو مشرک و نجس هستی و کسانی می‏توانند بدان دست بزنند که طاهر و پاکیزه باشند.<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمر برخاسته غسل کرد و فاطمه آن صفحه را به دست او داد،عمر شروع به خواندن کرد و پس از اینکه مقداری خواند سر را بلند کرده و گفت:چه کلام زیبایی؟<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در این وقت خباب از پس پرده بیرون آمد و او را به اسلام تشویق کرد و سپس به نزد رسول خدا(ص)آورد و به دین اسلام درآمد. [1] .<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] ابن هشام پس از نقل این قسمت روایت دیگری را هم در کیفیت اسلام عمر نقل کرده است.<o:p></o:p></font></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2017-05-14T18:22:13+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و نهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/817 <div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>به نام خدا</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و نهم</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>خبر دادن رسول خدا از سرنوشت صحیفه&nbsp;</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>و بر طبق برخی از تواریخ،در خلال این ماجرا شبی رسول خدا(ص)از طریق وحی مطلع گردید و جبرئیل به او خبر داد که موریانه همه آن صحیفه ملعونه را خورده و تنها قسمتی را که«بسمک اللهم»در آن نوشته شده بود باقی گذارده و سالم مانده است،حضرت این خبر را به ابو طالب داد،و ابو طالب به اتفاق آن حضرت و جمعی از خاندان خود به مسجد الحرام آمد و در کنار کعبه نشست،قرشیان که او را دیدند پیش خود گفتند:حتما ابو طالب از این قطع رابطه خسته شده و برای آشتی و تسلیم محمد بدینجا آمده از این رو نزد وی آمده و پس از ادای احترام بدو گفتند:ای ابیطالب گویا برای رفع اختلاف و تسلیم برادرزاده‏ات محمد آمده‏ای؟</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>گفت:نه!محمد خبری به من داده و دروغ نمی‏گوید او می‏گوید:پروردگار به وی خبر داده که موریانه را مأمور ساخته تا آن صحیفه را به استثنای آن قسمت که نام خدا در آن است همه را بخورد اکنون کسی را بفرستید تا آن صحیفه را بیاورد [1] &nbsp;اگر دیدید که سخن او راست است و موریانه آن را خورده بیایید و از خدا بترسید و دست از این‏ستمگری و قطع رابطه با ما بردارید و اگر دروغ گفته بود من حاضرم او را تحویل شما بدهم!</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>همگی گفتند:ای ابو طالب گفتارت منصفانه است و از روی عدالت و انصاف سخن گفتی و بدنبال آن،تعهدنامه را پایین آورده و دیدند به همان گونه که ابو طالب خبر داده بود جز آن قسمتی که جمله«بسمک اللهم»در آن بود بقیه را موریانه خورده است.</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>این دو ماجرا سبب شد که قریش به دریدن صحیفه حاضر گردند و موقتا دست از لجاج و عناد و قطع رابطه بردارند ولی با همه این احوال بزرگان ایشان حاضر به پذیرفتن اسلام نشدند و گفتند:باز هم ما را سحر و جادو کردید،اما جمع بسیاری از مردم با مشاهده این ماجرا مسلمان شدند.</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>تعهدنامه پاره شد و رابطه مردم با بنی هاشم به صورت عادی درآمد و در این ماجرا گروهی دیگر به پیروان اسلام افزوده شد اما بزرگان قریش مانند ابو جهل،عتبه،شیبه و دیگران همچنان به دشمنی و عداوت خود با رسول خدا(ص)و آزار مسلمانان ادامه دادند و با تمام این احوال دست از عناد و لجاجت برنداشتند.</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>[1] در برخی از تواریخ و روایات آمده که صحیفه را در آن وقت به مادر ابو جهل سپرده بودند.</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>مدینةالعلم</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>بهشتی باشید...</b></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="B Nazanin"><span style="font-size: 21.3333px;"><b>بهشتیان</b></span></font></p></div><div style="text-align: center;"><br></div> text/html 2017-05-14T18:18:08+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و هشتم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/816 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt; font-family: Tahoma, sans-serif;"><o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و هشتم<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">تصمیم چند تن از بزرگان قریش برای از بین بردن صحیفه ملعونه <o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">استقامت و پایداری بنی هاشم در برابر مشرکین و تعهد نامه ننگین آنها و تحمل آن همه شدت و سختی با همه دشواریهایی که برای آنان داشت به سود رسول خدا(ص)و پیشرفت اسلام تمام شد،زیرا از طرفی موجب شد تا جمعی از بزرگان قریش که آن تعهدنامه را امضا کرده بودند به حال آنان رقت کرده و عواطف و احساسات آنها را نسبت به ابو طالب و خویشان خود که در زمره بنی هاشم بودند تحریک کند و در فکر نقض آن پیمان ظالمانه بیفتند،و از سوی دیگر افراد زیادی بودند که در دل متمایل به اسلام گشته ولی از ترس قریش جرئت اظهار عقیده و ایمان به رسول خدا(ص)را نداشتند و نگران آینده بودند،این استقامت و پایداری برای این گونه افراد حقانیت اسلام و مأموریت الهی پیغمبر(ص)را مسلم کرد و سبب شد تا عقیده باطنی خود را اظهار کرده و آشکارا در سلک مسلمانان درآیند.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">از کسانی که شاید زودتر از همه به فکر نقض پیمان افتاد و بیش از سایر بزرگان قریش برای این کار کوشش کرد به نقل تواریخ هشام بن عمرو بود که از طرف مادر نسبش به هاشم بن عبد مناف می‏رسید و در میان قریش دارای شخصیت و مقامی بود،و در مدت محاصره نیز کمک زیادی به مسلمانان و بنی هاشم کرد و از کسانی بود که‏در خفا و پنهانی خواروبار و آذوقه بار شتر کرده و به دهانه دره می‏آورد و آن را به میان دره رها می‏کرد تا به دست بنی هاشم افتاده و مصرف کنند.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">روزی هشام بن عمرو به نزد زهیر بن ابی امیه که او نیز با بنی هاشم بستگی داشت و مادرش عاتکه دختر عبد المطلب بود آمده و گفت:ای زهیر تا کی باید شاهد این منظره رقتبار باشی؟تو اکنون در آسایش و خوشی به سر می‏بری،غذا می‏خوری،لباس می‏پوشی،با زنان آمیزش می‏کنی،اما خویشان نزدیک تو به آن وضع هستند که خود می‏دانی!نه کسی به آنها چیز می‏فروشد و نه چیزی از ایشان می‏خرند،نه زن به آنها می‏دهند و نه از ایشان زن می‏گیرند؟...<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">هشام دنباله سخنان خود را ادامه داده گفت:<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">به خدا اگر اینان خویشاوندان ابو الحکم(یعنی ابو جهل)بودند و تو از وی می‏خواستی چنین تعهدی برای قطع رابطه با آنها امضا کند او هرگز راضی نمی‏شد!<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">زهیر که سخت تحت تأثیر سخنان هشام قرار گرفته بود گفت:من یک نفر بیش نیستم آیا بتنهایی چه می‏توانم بکنم و چه کاری از من ساخته است،به خدا اگر شخص دیگری مرا در این کار همراهی می‏کرد من اقدام به نقض آن می‏کردم،هشام گفت:آن دیگری من هستم که حاضرم تو را در این کار همراهی کنم!<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">زهیر گفت:ببین تا بلکه شخص دیگری را نیز با ما همراه کنی.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">هشام به همین منظور نزد مطعم بن عدی و ابو البختری(برادر ابو جهل)و ربیعة بن اسود که هر کدام شخصیتی داشتند،رفت و با آنها نیز به همان گونه گفتگو کرد و آنها را نیز بر این کار متفق و هم عقیده کرد و برای تصمیم نهایی و طرز اجرای آن قرار گذاردند شب هنگام در دماغه کوه«حجون»در بالای مکه اجتماع کنند و پس از اینکه در موعد مقرر و قرارگاه مزبور حضور به هم رسانیدند زهیر بن ابی امیه به عهده گرفت که آغاز به کار کند و آن چند تن دیگر نیز دنبال کار او را بگیرند.<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">چون فردا شد زهیر بن ابی امیه به مسجد الحرام آمد و پس از طوافی که اطراف خانه کعبه کرد ایستاد و گفت:ای مردم مکه آیا رواست که ما آزادانه و در کمال آسایش غذا بخوریم و لباس بپوشیم ولی بنی هاشم از بی غذایی و نداشتن لباس بمیرند ونابود شوند؟به خدا من از پای ننشینم تا این ورق پاره ننگین را که متضمن آن قرارداد ظالمانه است از هم پاره کنم!<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt; font-family: &quot;B Nazanin&quot;;">ابو جهل که در گوشه مسجد ایستاده بود فریاد زد:به خدا دروغ گفتی،کسی نمی‏تواند قرارداد را پاره کند،زمعة بن اسود گفت:تو دروغ می‏گویی و به خدا سوگند ما از همان روز اول حاضر به امضای آن نبودیم،ابو البختری از گوشه دیگر فریاد برداشت:زمعه راست می‏گوید و ما از ابتدا به نوشتن آن راضی نبودیم،مطعم بن عدی از آن سو داد زد:حق با شما دو نفر است و هر کس جز این بگوید دروغ گفته،ما از مضمون این قرارداد و هر چه در آن نوشته است بیزاریم،هشام بن عمرو نیز سخنانی به همین گونه گفت،ابو جهل که این سخنان را شنید گفت:این حرفها با مشورت قبلی از دهان شما خارج می‏شود و شما شبانه روی این کار تصمیم گرفته‏اید!<o:p></o:p></span></b></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مدینةالعلم<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">بهشتی باشید...<o:p></o:p></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">بهشتیان</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-05-14T18:15:43+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و هفتم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/815 <div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و هفتم<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">تعهد نامه قریش در قطع رابطه با بنی هاشم صحیفه ملعونه <o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">مشرکین قریش که برای جلوگیری از گسترش دین اسلام و تعالیم رسول خدا(ص)به تنگ آمده بودند و به هر وسیله‏ای متشبث شده و چنگ می‏زدند نتیجه‏ای عایدشان نمی‏شد،این بار نقشه تازه و خطرناکی کشیدند و پس از انجمنها و مشورتهایی که کردند تصمیم به عقد قراردادی همه جانبه برای قطع رابطه و محاصره بنی هاشم و نوشتن تعهدنامه‏ای در این باره گرفتند و این تصمیم را عملی کرده و به تعبیر روایات«صحیفه ملعونه»و قرارداد ظالمانه‏ای را تنظیم کرده و چهل نفر از بزرگان قریش و بر طبق نقلی هشتاد نفر از آنها پای آن را امضا کردند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">مندرجات و مفاد آن تعهد نامه که شاید مرکب از چند ماده بوده در جملات زیر خلاصه می‏شد:<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">امضا کنندگان زیر متعهد می‏شوند که از این پس هر گونه معامله و داد و ستدی را با بنی هاشم و فرزندان مطلب قطع کنند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">به آنها زن ندهند و از آنها زن نگیرند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">چیزی به آنها نفروشند و چیزی از ایشان نخرند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">هیچ گونه پیمانی با آنها نبندند و در هیچ پیش آمدی از ایشان دفاع نکنند.و در هیچ کاری با ایشان مجلس و انجمنی نداشته باشند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">تا هنگامی که بنی هاشم محمد را برای کشتن به قریش نسپارند و یا به طور پنهانی یا آشکار محمد را نکشند پایبند عمل به این قرارداد باشند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">این تعهد نامه ننگین و ضد انسانی به امضا رسید و برای آنکه کسی نتواند تخلف کند و همگی مقید به اجرای آن باشند آن را در خانه کعبه آویختند و از آن پس آن رابه مرحله اجرا درآوردند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">نویسنده آن مردی بود به نام منصور بن عکرمه و برخی هم نضر بن حارث را به جای او ذکر کرده‏اند که پیغمبر(ص)درباره‏اش نفرین کرد و در اثر نفرین آن حضرت انگشتانش از کار افتاد و فلج گردید.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">ابو طالب که از ماجرا مطلع شد بنی هاشم را گرد آورد و از آنها خواست تا در برابر مشرکان از رسول خدا(ص)دفاع کنند و وظیفه خطیر خود را از نظر عشیره و فامیل در آن موقعیت حساس انجام دهند و افراد قبیله نیز همگی سخن ابو طالب را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود که مانند گذشته سخن ابو طالب را نپذیرفت و در سلک مشرکین قریش رفته و به دشمنی خویش با رسول خدا (ص)و بنی هاشم ادامه داد.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">ابو طالب که دید بنی هاشم با این ترتیب نمی‏توانند در خود شهر مکه زندگی را به سر برند آنها را به دره‏ای در قسمت شمالی شهر که متعلق به او بود و به شعب ابی طالب موسوم بود برده،و جوانان بنی هاشم و بخصوص فرزندانش علی،طالب و عقیل را مأمور کرد که شدیدا از پیغمبر اسلام نگهبانی و حراست کنند و به همین منظور گاهی در یک شب چند بار بالای سر رسول خدا (ص)می‏آمد و او را از بستر بلند کرده و دیگری را جای او می‏خوابانید و آن حضرت را به جای امنتری منتقل می‏کرد و پیوسته مراقب بود تا مبادا گزندی به آن حضرت برسد و براستی قلم عاجز است که فداکاری ابو طالب را در آن مدت که حدود سه سال طول کشید بیان کند و رنجی را که آن بزرگوار در دفاع از وجود مقدس رسول خدا(ص)متحمل شد روی صفحات کتاب منعکس سازد.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">مشرکین قریش گذشته از اینکه خودشان داد و ستد و معامله‏ای با بنی هاشم نمی‏کردند از دیگران نیز که می‏خواستند چیزی به آنها بفروشند و یا آذوقه‏ای برای ایشان ببرند جلوگیری می‏کردند و حتی دیده‏بانانی را گماشته بودند که مبادا کسی برای آنها خوراکی و آذوقه ببرد و در موسم حج و فصل‏های دیگری هم که معمولا افراد برای خرید و فروش آذوقه از خارج به مکه می‏آمدند آنها را نیز به هر ترتیبی بود تا جایی که می‏توانستند از داد و ستد با ایشان ممانعت می‏کردند،مثل اینکه متعهدمی‏شدند اجناس آنها را به چند برابر قیمتی که بنی هاشم خریداری می‏کنند از ایشان خریداری کنند و یا آنها را به غارت اموال تهدید می‏کردند و امثال اینها.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">برای مقابله با این محاصره اقتصادی،خدیجه آن همه ثروتی را که داشت همه را در همان سالها خرج کرد و خود ابو طالب نیز تمام دارایی خود را داد،و خدا می‏داند که بر بنی هاشم در آن چند سال چه گذشت و زندگی را چگونه به سر بردند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">البته در میان قریش مردمانی هم بودند که از اول زیر بار آن تعهد ستمگرانه نرفتند مانند مطعم بن عدی که گویند حاضر به امضاء آن نشد و یا افرادی هم بودند که به واسطه پیوند خویشاوندی با بنی هاشم یا خدیجه،مخفیانه گاهگاهی خواروبار و یا آرد و غذایی آن هم در دل شب و دور از چشم دیده‏بانان قریش به شعب می‏رساندند،اما وضع به طور عموم بسیار رقتبار و دشوار می‏گذشت،چه شبهای بسیاری شد که همگی گرسنه خوابیدند،و چه اوقات زیادی که در اثر نداشتن لباس و پوشش برخی از خیمه و چادر بیرون نمی‏آمدند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">در پاره‏ای از تواریخ آمده که گاه می‏شد صدای«الجوع»و فریاد گرسنگی بچه‏ها و کودکان که از میان شعب بلند می‏شد به گوش قریش و مردم مکه می‏رسید.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">از کسانی که در آن مدت به طور مخفیانه آذوقه برای بنی هاشم می‏آورد حکیم بن حزام برادرزاده خدیجه بود،که روزی ابو جهل او را مشاهده کرد و دید غلامش را برداشته و مقداری گندم برای عمه‏اش خدیجه می‏برد،ابو جهل بدو آویخت و گفت:آیا برای بنی هاشم آذوقه می‏بری؟به خدا دست از تو برنمی‏دارم تا در مکه رسوایت کنم.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">ابو البختری(برادر ابو جهل)سر رسید و به ابو جهل گفت:چه شده؟گفت:این مرد برای بنی هاشم آذوقه برده است!ابو البختری گفت:این آذوقه‏ای است که از عمه‏اش خدیجه پیش او امانت بوده و اکنون برای صاحب آن می‏برد،آیا ممانعت می‏کنی که کسی مال خدیجه را برایش ببرد؟او را رها کن،ابو جهل دست برنداشت و همچنان ممانعت می‏کرد.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">سرانجام کار به زد و خورد کشید و ابو البختری استخوان فک شتری را که در آنجاافتاد بود برداشت،چنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش شکست و بشدت او را مجروح ساخت و آنچه در این میان برای ابو جهل دشوار و ناگوار بود این بود که می‏ترسید این خبر به گوش بنی هاشم برسد و موجب دلگرمی و شماتت آنها از وی گردد و از اینرو ماجرا را به همانجا پایان داد و سر و صدا را کوتاه کرد ولی با این حال حمزة بن عبد المطلب آن منظره را از دور مشاهده کرد و خبر آن را به اطلاع رسول خدا(ص)و دیگران رسانید.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">از جمله ابو العاص بن ربیع،داماد آن حضرت و شوهر زینب دختر رسول خدا(ص)بود که هرگاه می‏توانست قدری آذوقه تهیه می‏کرد و آن را بر شتری بار کرده شب هنگام به کنار دره و شعب ابی طالب می‏آورد سپس مهارش را به گردنش انداخته او را به میان دره رها می‏کرد و فریادی می‏زد که بنی هاشم از ورود شتر به دره با خبر گردند،و رسول خدا(ص)بعدها که سخن از ابو العاص به میان می‏آمد این مهر و محبت او را یادآوری می‏کرد و می‏فرمود:حق دامادی را نسبت به ما در آن وقت انجام داد.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">در این چند سال فقط در دو فصل بود که بنی هاشم و بخصوص رسول خدا(ص)نسبتا آزادی پیدا می‏کردند تا از شعب ابی طالب بیرون آمده و با مردم تماس بگیرند و اوقات دیگر را بیشتر در همان دره به سر می‏بردند.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">این دو فصل یکی ماه ذی حجه و دیگری ماه رجب بود که در ماه ذی حجه قبایل اطراف و مردم جزیرة العرب برای انجام مراسم حج به مکه می‏آمدند و در ماه رجب نیز برای عمره به مکه رو می‏آوردند،رسول خدا(ص)نیز برای تبلیغ دین مقدس اسلام و انجام مأموریت الهی خویش در این دو موسم حداکثر استفاده را می‏کرد و چه در منی و عرفات،و چه در شهر مکه و کوچه و بازار نزد بزرگان قبایل و مردمی که از اطراف به مکه آمده بودند می‏رفت و دین خود را بر آنها عرضه می‏کرد و آنها را به اسلام دعوت می‏نمود،ولی بیشتر اوقات به دنبال رسول خدا(ص)پیرمردی را که گونه‏ای سرخ فام داشت مشاهده می‏کردند که به آنها می‏گفت:گول سخنان اورا نخورید که او برادرزاده من است و مردی دروغگو و ساحر است.این پیرمرد دور از سعادت کسی جز همان ابو لهب عموی رسول خدا(ص)نبود.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">و همین سخنان ابو لهب مانع بزرگی برای پذیرفتن سخنان رسول خدا(ص)از جانب مردم می‏گردید و به هم می‏گفتند:این مرد عموی اوست و به وضع او آشناتر است و او را بهتر می‏شناسد چنانکه پیش از این نیز ذکر شد.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><b><span lang="FA" style="font-size: 14pt;"><font face="Mihan-Nassim">باری سه سال یا چهار سال بنا بر اختلاف تواریخ وضع به همین منوال گذشت و هر چه طول می‏کشید کار بر بنی هاشم سخت‏تر می‏شد و بیشتر در فشار زندگی و دشواریهای ناشی از آن قرار می‏گرفتند،و در این میان فشار روحی ابو طالب و رسول خدا(ص)از همه بیشتر بود.<o:p></o:p></font></span></b></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2017-05-14T18:04:48+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و ششم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/814 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و ششم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">دنباله داستان و انتقام عمرو عاص از عماره <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فرستادگان قریش با کمال یأس و افسردگی آماده بازگشت به مکه شده و دانستند که نمی‏توانند عقیده نجاشی را درباره دفاع از مهاجرین تغییر دهند،در اینجا عمرو عاص در صدد انتقام عملی که عماره درباره او انجام داده بود افتاد و در خلال روزهایی که در حبشه به سر می‏بردند و رفت و آمدی که به مجلس نجاشی کرده بودند متوجه شده بوده عماره نسبت به کنیزک زیبایی که هر روزه در مجلس عمومی نجاشی حاضر می‏شد و بالای سر او می‏ایستاد متمایل گشته و از نگاههای کنیزک نیز دریافت که وی نیز مایل به عماره شده است.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به فکر افتاد که از همین راه انتقام خود را از عماره بگیرد و از این رو وقتی به خانه برگشتند به عماره گفت:گویا کنیز نجاشی به تو علاقه‏ای پیدا کرده و تو هم به او دل بسته‏ای؟گفت:آری.عمرو عاص او را تحریک کرد تا وسیله مراوده بیشتری را با او فراهم سازد و برای انجام این کار نیز او را راهنمایی کرد تا تدریجا وسیله دیدار آن دو با یکدیگر فراهم گردید و عماره پیوسته ماجرا را برای او تعریف می‏کرد و عمرو عاص نیز با قیافه‏ای تعجب آمیز که حکایت از باور نکردن سخنان او می‏کرد بدو می‏گفت:گمان نمی‏کنم به این حد در این کار توفیق پیدا کرده باشی تا روزی بدو گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">اگر راست می‏گویی به کنیزک بگو که مقداری از آن عطر مخصوص نجاشی که نزد شخص دیگری یافت نمی‏شود برای تو بیاورد،آن وقت است که من سخنان تو را باور می‏کنم.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عماره نیز از کنیزک درخواست کرد تا قدری از همان عطر مخصوص را برای او بیاورد و کنیزک نیز این کار را کرد و چون عطر مخصوص به دست عمرو عاص رسید به عماره گفت:اکنون دانستم که راست می‏گویی!و پس از آن مخفیانه به نزد نجاشی آمد و اظهار کرد:ما در این مدتی که در حبشه بوده‏ایم بخوبی از خوان نعمت سلطان بهره‏مند و برخوردار گشته و پذیرایی شدیم و شما حق بزرگی به گردن ما پیدا کرده‏اید اکنون که قصد بازگشت داریم خواستم به عنوان قدردانی و نمک شناسی مطلبی را که با زندگی خصوصی پادشاه ارتباط دارد به عرض برسانم و طبق وظیفه‏ای که دارم آن را به سمع مبارک برسانم،و آن مطلب این است که این رفیق نمک نشناس من که برای رساندن پیغام بزرگان قریش به دربار شما آمده شخص خیانتکاری است و نسبت به پادشاه خیانت بزرگی را مرتکب شده و با کنیزک مخصوص شما روابط نامشروعی برقرار کرده و نشانه‏اش هم این عطر مخصوص پادشاه است که کنیزک برای او آورده است!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی عطر را برداشته و چون استشمام کرد به سختی خشمگین شد و در صدد قتل عماره برآمد اما دید این کار بر خلاف رسم و آیین پادشاهان بزرگ است که فرستاده و پیغام‏آور را نمی‏کشند از این رو طبیبان را خواست و به آنها گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">کاری با این جوان بکنید که به قتل نرسد ولی از کشتن برای او سخت‏تر باشد،آنهانیز دارویی ساختند و آن را در آلت عماره تزریق کردند و همان موجب دیوانگی و وحشت او از مردم گردید و مانند حیوانات وحشی سر به بیابان نهاد و در میان حیوانات با بدن برهنه به سر می‏برد و هرگاه انسانی را می‏دید به سرعت می‏گریخت و فرار می‏کرد،عمرو عاص نیز به مکه بازگشت و ماجرا را به اطلاع بزرگان قریش رسانید و پس از مدتی نزدیکان عماره به فکر افتادند که او را در هر کجا هست پیدا کرده به مکه بازگردانند و بدین منظور چند نفر به حبشه آمدند و در بیابانها به دنبال عماره به جستجو پرداختند و او را در حالی که ناخنها و موهای بدنش بلند شده بود و به وضع رقتباری در میان حیوانات وحشی به سر می‏برد در سر آبی مشاهده کردند و هر چه خواستند او را بگیرند و با او سخن بگویند نتوانستند و به هر سو که می‏رفتند او می‏گریخت تا بناچار به وسیله ریسمان و طناب او را به دام انداختند ولی همین که به دست ایشان افتاد شروع به فریاد کرد و مانند حیوانات وحشی که گرفتار می‏شوند همچنان فریاد زد و بدنش می‏لرزید تا در دست آنها تلف شد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و بدین ترتیب ماجرا پایان یافت و ضمنا این ماجرا درس عبرتی برای شرابخواران و شهوت پرستان گردید و در صفحات تاریخ ثبت شد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نگارنده گوید:بر طبق روایاتی که در دست هست نجاشی پس از این ماجرا به رسول خدا(ص)ایمان آورد و به دست جعفر بن ابیطالب مسلمان شد،و هدایای بسیاری برای پیغمبر اسلام فرستاد که از آن جمله بر طبق روایتی«ماریه قبطیه»بود [1]&nbsp; که رسول خدا(ص)از آن کنیز دارای پسری شد و نامش را ابراهیم گذارد و در کودکی از دنیا رفت به شرحی که ان شاء الله در شرح حال فرزندان آن حضرت خواهد آمد،و هنگامی که نجاشی از دنیا رفت رسول خدا(ص)در مدینه بود و مرگ او را به اصحاب خبر داد و از همانجا بر او نماز خواندند و مهاجرین حبشه نیز پس از مدتی شنیدند که مردم مکه دست از آزارشان برداشته و مسلمان شده‏اند از این رو برخی مانند عبد الله بن مسعود و مصعب بن عمیر به مکه بازگشتند اما وقتی فهمیدند این خبر دروغ بوده‏گروهی از ایشان دوباره به حبشه رفتند و چند تن نیز از بعضی بزرگان قریش پناه خواسته و در پناه آنها به شهر مکه درآمدند و جمع بسیاری هم مانند جعفر بن ابیطالب سالها در حبشه ماندند تا پس از هجرت پیغمبر اسلام در سالهای آخر عمر آن حضرت به مدینه آمدند که ان شاء الله شرح حال آنها در جای خود مذکور خواهد شد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim"></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 24px;">[1] و بر طبق روایات دیگر ماریه را مقوقس(پادشاه اسکندریة)به آن حضرت اهداء کرد.&nbsp;</span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-20T20:33:39+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی سال 1396 بر عموم مردم ایران مبارک باد! http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/813 <div style="text-align: center;"><div><font face="Mihan-IransansBold">یا مقلب ، قلب من در دست توست</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا محول ، حال من سر مست توست&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">کن تو تدبیری که در لیل و نهار</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">حال قلب من شود همچون بهار</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا مقلب ، قلب من را شاد کن</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا مدبر ، خانه ام آباد کن</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا محول ، احسن الحال ام نما</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">از بدی ها ، فارغ البال ام نما</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/47/138598/eyde96.jpg" alt="" width="551" height="426" vspace="0" align="bottom" hspace="0" border="0"></div></div><div style="text-align: center;"></div> text/html 2017-03-05T09:46:16+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و پنجم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/812 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و پنجم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مهاجرین در حضور نجاشی <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی به دنبال مهاجرین فرستاد و آنان را به مجلس خویش احضار کرد،مهاجرین که از ماجرا و علت احضارشان از طرف پادشاه حبشه مطلع شدند انجمنی کرده و درباره اینکه چگونه با نجاشی سخن بگویند به مشورت پرداختند،و پس از مذاکراتی که انجام شد تصمیم گرفتند در برابر نجاشی و سرکردگان او از روی راستی و صراحت سخن بگویند و تمام پرسشهایی را که ممکن است از ایشان بکنند بدرستی و از روی صدق و صفا پاسخ گویند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بیانجامد،و از میان خود جعفر بن ابیطالب را برای سخن گفتن و پاسخگویی انتخاب کردند،و در پاره‏ای از روایات نیز آمده که خود جعفر به آنها گفت:پاسخ سؤالات را به من واگذار کنید و کسی با آنها سخن نگوید.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بدین ترتیب مهاجرین وارد مجلس نجاشی شده و بی آنکه در برابر نجاشی به خاک افتاده و مانند دیگران او را سجده کنند هر کدام در جایی جلوس کردند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">یکی از رهبانان به مهاجرین پرخاش کرده گفت:برای پادشاه سجده کنید!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر بن ابیطالب بدو رو کرده گفت:ما جز برای خداوند برای دیگری سجده نمی‏کنیم،عمرو عاص که از احضار آنها ناراحت و خشمگین بود و به دنبال بهانه‏ای می‏گشت تا آنها را پیش نجاشی افرادی نامنظم و ماجراجو معرفی کند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اینجا فرصتی به دست آورده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قربان!مشاهده کردید چگونه اینها حرمت پادشاه را نگاه نداشته و سجده نکردند؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مجلسی بود آراسته و کشیشهای مسیحی در اطراف نجاشی نشسته کتابهای انجیل را باز کرده و پیش خود گذارده بودند و منتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اینها رفتار کرده و با این ماجرای تازه چه خواهد گفت،در این وقت نجاشی لب گشوده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این چه آیینی است که شما برای خود برگزیده و انتخاب کردید که نه آیین قوم و عشیره شماست و نه آیین مسیح و دین من است و نه آیین هیچ یک از ملتهای دیگر؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر بن ابیطالب که خود را آماده برای پاسخگویی کرده بود با کمال شهامت لب‏به سخن باز کرده در پاسخ چنین گفت: [1] .<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پادشاها!ما مردمی بودیم که به وضع زمان جاهلیت زندگی را سپری می‏نمودیم!بتهای سنگی و چوبی را پرستش می‏کردیم،گوشت مردار می‏خوردیم!کارهای زشت را انجام می‏دادیم،برای فامیل و أرحام خود حشمتی نگاه نمی‏داشتیم،نسبت به همسایگان بد رفتاری می‏کردیم،نیرومندان ما به ناتوانان زورگویی می‏کردند...و این وضع ما بود تا آنکه خدای تعالی پیغمبری را در میان ما مبعوث فرمود که ما نسب او را می‏شناختیم،راستی،امانت و پاکدامنی او برای ما مسلم بود،این مرد بزرگوار ما را به سوی خدای یکتا دعوت کرد و به پرستش و یگانگی او آشنا ساخت،به ما فرمود:دست از پرستش بتان سنگی و آنچه پدرانتان می‏پرستیدند بردارید،و به راستگویی و امانت و صله رحم،نیکی به همسایه سفارش کرد،از کارهای زشت،خوردن مال یتیمان،تهمت زدن به زنان پاکدامن...و امثال این کارهای ناپسند جلوگیری فرمود،به ما دستور داد خدای یگانه را بپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم،ما را به نماز،زکات و عدالت،احسان و کمک به خویشان امر فرمود و از فحشا،منکرات،ظلم،تعدی و زور نهی فرمود...و خلاصه یک یک دستورهای اسلام را برای نجاشی برشمرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">آن گاه نفسی تازه کرد و دنباله گفتار خود را چنین ادامه داد:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">...پس ما او را تصدیق کرده و به وی ایمان آوردیم،و از وی در آنچه از جانب خدای تعالی آورده بود پیروی کردیم.خدای یکتا را پرستش کردیم،آنچه را بر ما حرام کرده و از ارتکاب آنها نهی فرموده انجام ندادیم،حلال او را حلال و حرامش را حرام دانستیم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را به مرحله اجرا درآوردیم....قریش که چنان دیدند دست به شکنجه و آزار ما گشودند و با هر وسیله که در اختیار داشتند کوشیدند تا ما را از پیروی این آیین مقدس باز دارند و به پرستش بتان بازگردانند،و به انجام کارهای زشتی که پیش از آن حلال و مباح می‏دانستیم وادارند،هنگامی که ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شکنجه و سختگیریهای آنها مشاهده کردیم و دیدیم اینان مانع انجام دستورهای دینی ما می‏شوند،به کشور شما پناه آوردیم و از میان سلاطین و پادشاهان دنیا شخص شما را انتخاب کردیم و به عدالت شما پناهنده شدیم بدان امید که در جوار عدالت شما کسی به ما ستم نکند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در اینجا جعفر لب فرو بست و دیگر سخنی نگفته سکوت کرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی که سخت تحت تأثیر سخنان جعفر قرار گرفته بود گفت:آنچه گفتی همان است که عیسی بن مریم برای تبلیغ آنها مبعوث گشته و بدانها دستور داده...سپس به جعفر گفت:آیا از آنچه پیغمبر شما آورده و خدا بر او نازل فرموده چیزی به خاطر داری؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر: آری.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی: پس بخوان.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر شروع کرد بخواندن سوره مبارکه مریم [2]&nbsp; و آیات آن را خواند تا رسید به این آیه مبارکه:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">«و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا...»<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی و حاضران که سرتاپا گوش شده بودند از شنیدن این آیات چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که سیلاب اشکشان از چهره سرازیر شد و کشیشان نیز به قدری گریستند که اشک دیدگانشان روی صفحات انجیلهایی که در برابرشان باز بود بریخت...آن گاه نجاشی لب گشوده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به خدا سوگند سخن حق همین است که پیغمبر شما آورده و با آنچه عیسی آورده‏هر دو از یک جا سرچشمه گرفته است،آسوده خاطر باشید که به خدا هرگز شما را به این دو نفر تسلیم نخواهم کرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمرو عاص گفت:پادشاها!این پیغمبر مخالف با ماست آنها را به سوی ما بازگردان!نجاشی از این حرف چنان خشمناک شد که مشت خود را بلند کرده به سختی به صورت عمرو عاص کوفت چنان که خون از روی او جاری گردید،سپس بدو گفت:به خدا اگر نام او را به بدی ببری جانت را خواهم گرفت.آن گاه رو به جعفر کرده گفت:شما در همین سرزمین بمانید که در امان و پناه من خواهید بود.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمرو عاص که دیگر درنگ در آن مجلس را صلاح نمی‏دید برخاسته و با چهره‏ای درهم و افسرده به خانه آمد و هر چه فکر کرد نتوانست خود را راضی کند که به مکه بازگردد،و در صدد برآمد تا بهانه تازه‏ای برای استرداد مهاجرین نزد نجاشی پیدا کرده درخواست خود را مجددا نزد او عنوان کند،و به همین منظور روز دیگر دوباره به دربار نجاشی رفته اظهار کرد:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پادشاها!اینان درباره مسیح سخن عجیبی دارند عقیده آنها درباره آن حضرت بر خلاف عقیده شماست آنها را حاضر کنید و عقیده‏شان را در این باره جویا شوید!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فرستاده نجاشی به نزد مهاجرین آمد و پیغام شاه را به اطلاع آنها رسانید:آنان که تازه خیالشان آسوده شده بود دوباره به فکر فرو رفته و برای پاسخ نجاشی انجمن کرده و با هم گفتند:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">درباره حضرت عیسی چه پاسخی به نجاشی بدهیم؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">همگی گفتند:ما در پاسخ این پرسش نیز همانی را که خداوند در قرآن بیان فرموده می‏گوییم اگر چه به آوارگی و بازگشت ما بیانجامد!و پس از آن تصمیم برخاسته به نزد نجاشی آمدند،و چون از آنها درباره عیسی پرسید باز جعفر بن ابیطالب به سخن آمده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ما همان را می‏گوییم که پیامبر ما از جانب خدای تعالی آورده،یعنی ما معتقدیم که حضرت عیسی بنده خدا و پیامبر او و روح خدا و کلمه الهی است که به مریم بتول القا فرموده است.نجاشی در این وقت دست خود را به طرف چوبی که روی زمین افتاده بود دراز کرده و آن را برداشت و گفت:به خدا سخنی که تو درباره عیسی گفتی با آنچه حقیقت مطلب است از درازای این چوب تجاوز نمی‏کند و سخن حق همین است که تو می‏گویی.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این گفتار نجاشی بر صاحب منصبان مسیحی که در کنار وی ایستاده بودند قدری گران آمد و نگاهی به عنوان اعتراض به هم کردند،نجاشی که متوجه نگاههای اعتراض آمیز ایشان شده بود رو بدانها کرده و به دنبال گفتار خود ادامه داده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">اگر چه بر شما گران آید!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">سپس رو به مهاجرین کرده گفت:شما با خیالی آسوده به هر جای حبشه که می‏خواهید بروید،و مطمئن باشید که در امان ما هستید،و کسی نمی‏تواند به شما گزندی برساند و این جمله را سه بار تکرار کرد که گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بروید که اگر کوهی از طلا به من بدهند هرگز یک تن از شما را آزار نخواهم کرد!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">آن گاه به اطرافیان خود گفت:هدایای این دو نفر را که برای ما آورده‏اند به آنها مسترد دارید و پس بدهید چون ما را به آنها نیازی نیست.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] و در پاره‏ای از تفاسیر در تفسیر آیه «و لتجدن اشد الناس عداوة...» سوره مائده آیه 82 که داستان را نقل کرده‏اند چنین است که نجاشی به جعفر بن ابیطالب گفت:اینان چه می‏گویند؟جعفر پرسید:چه می‏خواهند؟نجاشی گفت:می‏خواهند تا شما را به نزد آنها بازگردانیم،جعفر گفت از ایشان بپرسید:مگر ما برده و بنده آنهاییم؟عمرو گفت:نه شما آزادید،گفت:بپرسید آیا طلبی از ما دارند که آن را می‏خواهند؟عمرو گفت:نه ما چیزی از شما طلب‏کار نیستیم،گفت:آیا ما کسی از آنها کشته‏ایم که مطالبه خون او را از ما می‏کنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسید:پس از ما چه می‏خواهید؟عمرو عاص گفت:اینها از دین ما بیرون رفته...تا به آخر آنچه در بالا نقل شده. <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[2] و در بسیاری از تواریخ به جای سوره مریم سوره کهف ذکر شده ولی آنچه ذکر شد مطابق روایات شیعه در کتاب مجمع البیان و غیره است.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-05T09:44:11+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و چهارم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/811 <div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">به نام خدا</font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و چهارم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">در پیشگاه نجاشی&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">و به هر صورت عمرو عاص و عماره به حبشه آمده و به گفته برخی قبل از آنکه به نزد نجاشی بروند پیش درباریان و سرکردگان لشکر و بزرگان حبشه که سخنشان نفوذ و تأثیری در نجاشی داشت رفته و هدایایی نزد ایشان بردند،و ماجرای خود و هدف و منظور مسافرتشان را به حبشه به آنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقیده و همراه کردند که چون در پیشگاه نجاشی سخن از مهاجرین مکه به میان آمد شما هم ما را کمک کنید تا نجاشی را راضی کرده اجازه دهد ما این افراد را به مکه بازگردانیم و آنها را تسلیم ما کند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">آنها نیز قول همه گونه مساعدت و همراهی را به عمرو عاص و عماره دادند،و برای ملاقات آنها وقت گرفته آنان را به نزد نجاشی بردند،و چون هدایای قریش را نزد نجاشی گذارده و نجاشی از وضع قریش و بزرگان مکه جویا شد آن دو در پاسخ‏اظهار داشتند:</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">ای پادشاه!گروهی از جوانان نادان و بی خرد ما بتازگی از دین خود دست کشیده و آیین تازه‏ای آورده‏اند که نه دین ماست و نه دین شما،و اینان اکنون به کشور شما گریخته و بدین سرزمین آمده‏اند،بزرگان ایشان یعنی پدران و عموها و رؤسای عشیره و قبیله‏هاشان ما را پیش شما فرستاده تا دستور دهید آنها را به نزد قریش که به وضع و حالشان آگاه‏ترند بازگردانند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">سکوتی مجلس را فرا گرفت،عماره و عمرو عاص نگرانند تا مبادا نجاشی دستور دهد مهاجرین را احضار کرده و با آنها در این باره گفتگو کند،زیرا چیزی برای به هم زدن نقشه‏شان بدتر از این نبود که نجاشی آنها را ببیند و سخنانشان را بشنود.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">در این وقت درباریان و سرکردگانی که قبلا خود را آماده کرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قریش را بگیرند به سخن آمده گفتند:</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">پادشاها!این دو نفر سخن براستی و صدق گفتند،و بزرگان این افراد به وضع حال ایشان داناتر از آنها هستند،و اختیارشان نیز به دست آنهاست،بهتر همان است که این افراد را به دست این دو بسپارید تا به شهر و دیارشان بازگردانند و به دست بزرگانشان بسپارند!</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">نجاشی با ناراحتی و خشم گفت:به خدا سوگند تا من این افراد را دیدار نکنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان را به دست این دو نفر نخواهم داد،اینان در کنف حمایت من‏اند و به من پناه آورده‏اند،نخست باید آنها را بدینجا دعوت کنم و جستجو و پرسش کنم ببینم آیا سخن این دو نفر درباره آنها راست است یا نه،اگر دیدم این دو راست می‏گویند آنها را به ایشان خواهم سپرد و گرنه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمانی که خواسته باشند در این سرزمین بمانند و در کمال آسایش به سر برند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">مدینةالعلم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتی باشید...</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتیان</font></div><div><br></div> text/html 2017-03-05T09:42:16+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و سوم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/810 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و سوم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فرستادگان قریش به حبشه <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مهاجران در حبشه سکونت کرده و دور از آن همه آزار و شکنجه‏ای که در مکه به جرم پذیرفتن حق و ایمان به خدا و پیغمبر او می‏دیدند زندگی آرام و بی سر و صدایی را در محیطی امن شروع کردند،اگر چه هجرت از وطن مألوف و دست کشیدن از خانه و زندگی و کسب و کار برای آنها دشوار و سخت بود ولی در برابر آن همه آزار و شکنجه و ناسزا و تمسخر و محرومیتهای دیگری که در مکه داشتند این سختیها به حساب نمی‏آمد تا چه رسد که آنها را غمناک و متأثر سازد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">از آن سو مشرکین مکه که از ماجرا مطلع شده و دیدند مسلمانان از چنگالشان فرار کرده و در حبشه به خوشی و آسایش به سر می‏برند در صدد برآمدند تا به هر ترتیبی شده بلکه بتوانند آنها را به مکه بازگردانده و بدین ترتیب از مهاجرت افراد دیگر جلوگیری کرده و ضمنا از انتشار اسلام به سایر نقاط و کشورها که از آن بیمناک بودند ممانعت به عمل آورند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به همین منظور انجمنی تشکیل داده و قرار شد دو نفر را به نمایندگی از طرف خود به نزد نجاشی بفرستند و هدایایی هم در نظر گرفتند که به همراه آن دو برای وی ارسال دارند و از او بخواهند افراد مزبور را هر چه زودتر به مکه بازگرداند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این دو نفری را که انتخاب کردند یکی عمرو بن عاص و دیگری عمارة بن ولید [1]&nbsp; بود،عمرو بن عاص به زیرکی و سخنوری و شیطنت معروف بود و عمارة بن ولید یکی از رشیدترین و زیباترین جوانان مکه و شخص شاعر و جنگجویی بوده،و چون خواستند حرکت کنند عمرو بن عاص همسر خود را نیز با خود برد و شاید هم روی‏درخواست خود آن زن،عمرو بن عاص او را به همراه خود برده اینان به جده آمده و چون سوار کشتی شدند مقداری شراب نوشیدند و در حال مستی عمارة به عمرو بن عاص گفت:به زنت بگو مرا ببوسد،عمرو عاص از این کار خودداری کرد،و عماره نیز در صدد برآمد تا عمرو عاص را به دریا انداخته غرق کند و با همسر او در آمیزد،و بدین منظور هنگامی که عمرو عاص بی خبر از منظور او به کنار کشتی آمده بود و امواج دریا را تماشا می‏کرد از پشت سر او را حرکت داد و به دریا انداخت ولی عمرو عاص با چابکی خود را به طناب کشتی آویزان کرد و به کمک کارکنان کشتی و مسافران دیگر خود را از سقوط در دریا نجات داد و هیچ بعید نیست تمام این جریانات طبق نقشه همان زن و دسیسه‏ای که او داشته و عماره را به اجرای آن وادار کرده انجام شده باشد و به هر ترتیب که بود عمرو عاص نجات یافت ولی روی زیرکی و سیاستی که داشت این جریان را حمل بر شوخی کرده و چنانکه عماره مدعی شده بود که غرضی جز شوخی نداشتم عمرو عاص با خنده ماجرا را برگزار کرد اما کینه او را در دل گرفت تا در فرصت مناسبی این عمل او را تلافی کند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] در سیره ابن هشام به جای عماره،عبد الله بن ابی ربیعه را ذکر کرده ولی ما از روی تفسیر مجمع و تاریخ یعقوبی و کتابهای دیگر نقل کردیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-05T09:39:47+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و دوم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/809 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و دوم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">هجرت به حبشه <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به ترتیبی که گفته شد روز به روز فشار مشرکین نسبت به افراد تازه مسلمان و پیروان رسول خدا(ص)بیشتر می‏شد و قریش نقشه تازه‏ای برای جلوگیری از نفوذ دین اسلام در میان مردم مکه و قبایل قریش می‏کشیدند گر چه به رغم همه فعالیتها و کوششهایی که می‏کردند روز به روز بر تعداد افراد تازه مسلمان افزوده می‏شد و اسلام در میان قبایل قریش پیروان تازه‏ای پیدا می‏کرد،تا آنجا که برادر همین ابو جهل سلمه بن هشام و فرزند ولید بن عتبه یعنی ولید بن ولید و چند تن از جوانان دیگری که هر کدام بستگی به یکی از قبایل بزرگ مکه داشتند و فرزند یا برادر یکی از رؤسای این قبایل بودند به دین اسلام گرویدند و همین امر قریش را بیشتر عصبانی و خشمگین کرده بود و سبب شد تا آنها را بیشتر تحت فشار و شکنجه قرار دهند،و بیشتر نسبت به‏خود احساس خطر کنند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مسلمانان نیز تا جایی که تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود بردباری کرده و چنانکه نمونه‏هایی از آن را پیش از این نقل کردیم سخت‏ترین شکنجه‏ها را در این راه تحمل می‏کردند و برخی نیز در این راه به شهادت رسیدند،ولی هر چه بود طاقتشان تمام شد و در صدد چاره‏جویی برآمدند،و شاید گاهی هم به رسول خدا(ص)شکوه می‏کردند ولی آن بزرگوار نیز چون از جانب خدای تعالی دستوری جز همان دستور صبر و استقامت نداشت آنها را وادار به صبر کرده و دستور بردباری می‏داد ولی شکنجه و فشار به حدی بود که رسول خدا(ص)نیز دیگر تاب تحمل دیدن آن مناظر رقتبار را نداشت و نیرویی هم که بتواند از آن مسلمانان بی پناه بدان وسیله دفاع کند در اختیار نداشت،از این رو به آنها دستور داد به سرزمین حبشه هجرت کنند و چنانکه مورخین نوشته‏اند درباره حبشه چنین فرمود:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در آنجا پادشاهی صالح و شایسته است که در سایه حمایت او کسی مورد ظلم و ستم قرار نمی‏گیرد [1] ،اکنون بدانجا بروید تا خدای عز و جل گشایش و فرجی برای مسلمانان فراهم سازد،خود این دستور گشایشی بود برای مسلمانان که بدین ترتیب تا حدودی می‏توانستند خود را از شر مشرکین آسوده سازند،و از این رو گروههای زیادی آماده سفر و مهاجرت به حبشه شدند که نخستین کاروان مرکب بود از یازده نفر مرد و چهار زن که از جمله ایشان چنانکه نقل شده است افراد زیر بودند:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عثمان بن عفان با همسرش رقیه دختر رسول خدا(ص)زبیر بن عوام،عبد الله بن مسعود،مصعب بن عمیر،عثمان بن مظعون و دیگران و به دنبال آنها گروه دیگری برخی با همسر و فرزند و برخی به تنهایی بار سفر بسته و به سوی حبشه مهاجرت کردند که در میان آنها بودند:جعفر بن ابیطالب با همسرش اسماء دختر عمیس،که بنا به نقل مورخین عبد الله بن جعفر فرزند او در همان سرزمین حبشه به دنیا آمد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و بتدریج افراد زیادی به حبشه رفتند که جمعا هشتاد و دو یا هشتاد و سه نفر مرد ونوزده زن بودند به استثنای کودکانی که همراه آنها بودند و یا در حبشه به دنیا آمدند. [2] .<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] گویند:پادشاه حبشه در آن زمان مردی بود به نام اصحمه که در تواریخ به عنوان نجاشی لقب پادشاهان حبشه از او نام برده‏اند. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[2] در بسیاری از تواریخ دو هجرت برای مسلمانان به حبشه ذکر شده که به نظر ما همانگونه که ذکر شد یک هجرت بوده که در دو مرحله انجام شده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-05T09:32:02+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و یکم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/808 <div><div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">به نام خدا</font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و یکم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">داستانی از عبد الله بن مسعود&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">مورخین می‏نویسند:روزی گروهی از اصحاب رسول خدا(ص)گرد هم جمع بودند،یکی از آنها گفت:به خدا سوگند هنوز قریش قرآن را به آواز بلند نشنیده‏اند اکنون کدام یک از شما حاضرید قرآن را با آواز بلند به گوش قرشیان برسانید؟</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بدو گفتند:ممکن است تو را بیازارند و کتک بزنند.و ما کسی را می‏خواهیم که دارای فامیل و عشیره باشد تا قریش نتوانند او را کتک زده و آزار دهند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">عبد الله گفت:بگذارید من این کار را بکنم و امید است خداوند مرا محافظت ونگهبانی کند و به دنبال همین گفتگو فردای آن روز هنگام ظهر که شد و قرشیان در مسجد جمع شدند عبد الله به مسجد آمد و در کنار مقام ایستاده شروع کرد سوره مبارکه«الرحمن»را با صدای بلند برای آنها خواند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">قریش سرها را بلند کرده گفتند:این کنیز زاده دیگر چه می‏گوید؟و چون شنیدند که می‏خواند:«بسم الله الرحمن الرحیم،الرحمن علم القرآن...»گفتند:از همان چیزهایی که محمد آورده می‏خواند و ناگهان دستجمعی به سویش حمله‏ور شدند و مشتها را گره کرده به سر و کله او فرود آوردند،عبد الله نیز در زیر ضربات مشت آنها تا جایی که تاب تحمل داشت همچنان بخواندن آیات سوره مبارکه ادامه داد و سپس با سر و صورت خون آلود و مجروح به نزد اصحاب رسول خدا(ص)بازگشت.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">اصحاب که او را با آن وضع مشاهده کردند بدو گفتند:ما ترس همین را داشتیم و از این وضع بر تو بیمناک و ترسان بودیم.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">ابن مسعود گفت:اینها در راه خدا سهل است اگر بخواهید فردا هم این کار را تکرار می‏کنم؟گفتند:نه به همین اندازه کافی است،تو وظیفه خود را انجام دادی و قرآن را با آواز بلند به گوش مشرکان خواندی،و آنچه را خوش نداشتند به آنها شنوانیدی.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">مدینةالعلم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتی باشید...</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتیان</font></div></div></div><div><br></div>