بهشتیان سلام دوست عزیز! به وبلاگ بهشتیان خوش آمدید... در این بلاگ می توانید به بیش از 1100 مقاله،مطلب و دیگر موارد در زمینه های فرهنگی، اجتماعی،دینی،مذهبی و... دست پیدا کنید. آدرس اینستاگرام نویسنده: www.instagram.com/mostafasayyedi تبادل لینک هم با هر سایت و وبلاگی که با خدا باشه آزاده... موفق باشید http://beheshtiyan.mihanblog.com 2017-03-29T01:09:40+01:00 text/html 2017-03-20T20:33:39+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی سال 1396 بر عموم مردم ایران مبارک باد! http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/813 <div style="text-align: center;"><div><font face="Mihan-IransansBold">یا مقلب ، قلب من در دست توست</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا محول ، حال من سر مست توست&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">کن تو تدبیری که در لیل و نهار</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">حال قلب من شود همچون بهار</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا مقلب ، قلب من را شاد کن</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا مدبر ، خانه ام آباد کن</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">یا محول ، احسن الحال ام نما</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold">از بدی ها ، فارغ البال ام نما</font></div><div><font face="Mihan-IransansBold"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/53.gif"></font></div><div><img src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/47/138598/eyde96.jpg" alt="" width="551" height="426" vspace="0" align="bottom" hspace="0" border="0"></div></div><div style="text-align: center;"></div> text/html 2017-03-05T09:46:16+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و پنجم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/812 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و پنجم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مهاجرین در حضور نجاشی <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی به دنبال مهاجرین فرستاد و آنان را به مجلس خویش احضار کرد،مهاجرین که از ماجرا و علت احضارشان از طرف پادشاه حبشه مطلع شدند انجمنی کرده و درباره اینکه چگونه با نجاشی سخن بگویند به مشورت پرداختند،و پس از مذاکراتی که انجام شد تصمیم گرفتند در برابر نجاشی و سرکردگان او از روی راستی و صراحت سخن بگویند و تمام پرسشهایی را که ممکن است از ایشان بکنند بدرستی و از روی صدق و صفا پاسخ گویند اگر چه به آواره شدن مجدد آنها بیانجامد،و از میان خود جعفر بن ابیطالب را برای سخن گفتن و پاسخگویی انتخاب کردند،و در پاره‏ای از روایات نیز آمده که خود جعفر به آنها گفت:پاسخ سؤالات را به من واگذار کنید و کسی با آنها سخن نگوید.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بدین ترتیب مهاجرین وارد مجلس نجاشی شده و بی آنکه در برابر نجاشی به خاک افتاده و مانند دیگران او را سجده کنند هر کدام در جایی جلوس کردند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">یکی از رهبانان به مهاجرین پرخاش کرده گفت:برای پادشاه سجده کنید!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر بن ابیطالب بدو رو کرده گفت:ما جز برای خداوند برای دیگری سجده نمی‏کنیم،عمرو عاص که از احضار آنها ناراحت و خشمگین بود و به دنبال بهانه‏ای می‏گشت تا آنها را پیش نجاشی افرادی نامنظم و ماجراجو معرفی کند و مانع سؤال و پاسخ آنها گردد در اینجا فرصتی به دست آورده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قربان!مشاهده کردید چگونه اینها حرمت پادشاه را نگاه نداشته و سجده نکردند؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مجلسی بود آراسته و کشیشهای مسیحی در اطراف نجاشی نشسته کتابهای انجیل را باز کرده و پیش خود گذارده بودند و منتظر گفتار پادشاه حبشه بودند تا چگونه با اینها رفتار کرده و با این ماجرای تازه چه خواهد گفت،در این وقت نجاشی لب گشوده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این چه آیینی است که شما برای خود برگزیده و انتخاب کردید که نه آیین قوم و عشیره شماست و نه آیین مسیح و دین من است و نه آیین هیچ یک از ملتهای دیگر؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر بن ابیطالب که خود را آماده برای پاسخگویی کرده بود با کمال شهامت لب‏به سخن باز کرده در پاسخ چنین گفت: [1] .<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پادشاها!ما مردمی بودیم که به وضع زمان جاهلیت زندگی را سپری می‏نمودیم!بتهای سنگی و چوبی را پرستش می‏کردیم،گوشت مردار می‏خوردیم!کارهای زشت را انجام می‏دادیم،برای فامیل و أرحام خود حشمتی نگاه نمی‏داشتیم،نسبت به همسایگان بد رفتاری می‏کردیم،نیرومندان ما به ناتوانان زورگویی می‏کردند...و این وضع ما بود تا آنکه خدای تعالی پیغمبری را در میان ما مبعوث فرمود که ما نسب او را می‏شناختیم،راستی،امانت و پاکدامنی او برای ما مسلم بود،این مرد بزرگوار ما را به سوی خدای یکتا دعوت کرد و به پرستش و یگانگی او آشنا ساخت،به ما فرمود:دست از پرستش بتان سنگی و آنچه پدرانتان می‏پرستیدند بردارید،و به راستگویی و امانت و صله رحم،نیکی به همسایه سفارش کرد،از کارهای زشت،خوردن مال یتیمان،تهمت زدن به زنان پاکدامن...و امثال این کارهای ناپسند جلوگیری فرمود،به ما دستور داد خدای یگانه را بپرستیم و چیزی را شریک او قرار ندهیم،ما را به نماز،زکات و عدالت،احسان و کمک به خویشان امر فرمود و از فحشا،منکرات،ظلم،تعدی و زور نهی فرمود...و خلاصه یک یک دستورهای اسلام را برای نجاشی برشمرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">آن گاه نفسی تازه کرد و دنباله گفتار خود را چنین ادامه داد:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">...پس ما او را تصدیق کرده و به وی ایمان آوردیم،و از وی در آنچه از جانب خدای تعالی آورده بود پیروی کردیم.خدای یکتا را پرستش کردیم،آنچه را بر ما حرام کرده و از ارتکاب آنها نهی فرموده انجام ندادیم،حلال او را حلال و حرامش را حرام دانستیم...و خلاصه هر چه دستور داده بود همه را به مرحله اجرا درآوردیم....قریش که چنان دیدند دست به شکنجه و آزار ما گشودند و با هر وسیله که در اختیار داشتند کوشیدند تا ما را از پیروی این آیین مقدس باز دارند و به پرستش بتان بازگردانند،و به انجام کارهای زشتی که پیش از آن حلال و مباح می‏دانستیم وادارند،هنگامی که ما خود را در مقابل ظلم و ستم و آزار و شکنجه و سختگیریهای آنها مشاهده کردیم و دیدیم اینان مانع انجام دستورهای دینی ما می‏شوند،به کشور شما پناه آوردیم و از میان سلاطین و پادشاهان دنیا شخص شما را انتخاب کردیم و به عدالت شما پناهنده شدیم بدان امید که در جوار عدالت شما کسی به ما ستم نکند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در اینجا جعفر لب فرو بست و دیگر سخنی نگفته سکوت کرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی که سخت تحت تأثیر سخنان جعفر قرار گرفته بود گفت:آنچه گفتی همان است که عیسی بن مریم برای تبلیغ آنها مبعوث گشته و بدانها دستور داده...سپس به جعفر گفت:آیا از آنچه پیغمبر شما آورده و خدا بر او نازل فرموده چیزی به خاطر داری؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر: آری.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی: پس بخوان.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جعفر شروع کرد بخواندن سوره مبارکه مریم [2]&nbsp; و آیات آن را خواند تا رسید به این آیه مبارکه:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">«و هزی الیک بجذع النخلة تساقط علیک رطبا جنیا...»<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نجاشی و حاضران که سرتاپا گوش شده بودند از شنیدن این آیات چنان تحت تأثیر قرار گرفتند که سیلاب اشکشان از چهره سرازیر شد و کشیشان نیز به قدری گریستند که اشک دیدگانشان روی صفحات انجیلهایی که در برابرشان باز بود بریخت...آن گاه نجاشی لب گشوده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به خدا سوگند سخن حق همین است که پیغمبر شما آورده و با آنچه عیسی آورده‏هر دو از یک جا سرچشمه گرفته است،آسوده خاطر باشید که به خدا هرگز شما را به این دو نفر تسلیم نخواهم کرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمرو عاص گفت:پادشاها!این پیغمبر مخالف با ماست آنها را به سوی ما بازگردان!نجاشی از این حرف چنان خشمناک شد که مشت خود را بلند کرده به سختی به صورت عمرو عاص کوفت چنان که خون از روی او جاری گردید،سپس بدو گفت:به خدا اگر نام او را به بدی ببری جانت را خواهم گرفت.آن گاه رو به جعفر کرده گفت:شما در همین سرزمین بمانید که در امان و پناه من خواهید بود.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عمرو عاص که دیگر درنگ در آن مجلس را صلاح نمی‏دید برخاسته و با چهره‏ای درهم و افسرده به خانه آمد و هر چه فکر کرد نتوانست خود را راضی کند که به مکه بازگردد،و در صدد برآمد تا بهانه تازه‏ای برای استرداد مهاجرین نزد نجاشی پیدا کرده درخواست خود را مجددا نزد او عنوان کند،و به همین منظور روز دیگر دوباره به دربار نجاشی رفته اظهار کرد:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پادشاها!اینان درباره مسیح سخن عجیبی دارند عقیده آنها درباره آن حضرت بر خلاف عقیده شماست آنها را حاضر کنید و عقیده‏شان را در این باره جویا شوید!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فرستاده نجاشی به نزد مهاجرین آمد و پیغام شاه را به اطلاع آنها رسانید:آنان که تازه خیالشان آسوده شده بود دوباره به فکر فرو رفته و برای پاسخ نجاشی انجمن کرده و با هم گفتند:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">درباره حضرت عیسی چه پاسخی به نجاشی بدهیم؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">همگی گفتند:ما در پاسخ این پرسش نیز همانی را که خداوند در قرآن بیان فرموده می‏گوییم اگر چه به آوارگی و بازگشت ما بیانجامد!و پس از آن تصمیم برخاسته به نزد نجاشی آمدند،و چون از آنها درباره عیسی پرسید باز جعفر بن ابیطالب به سخن آمده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ما همان را می‏گوییم که پیامبر ما از جانب خدای تعالی آورده،یعنی ما معتقدیم که حضرت عیسی بنده خدا و پیامبر او و روح خدا و کلمه الهی است که به مریم بتول القا فرموده است.نجاشی در این وقت دست خود را به طرف چوبی که روی زمین افتاده بود دراز کرده و آن را برداشت و گفت:به خدا سخنی که تو درباره عیسی گفتی با آنچه حقیقت مطلب است از درازای این چوب تجاوز نمی‏کند و سخن حق همین است که تو می‏گویی.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این گفتار نجاشی بر صاحب منصبان مسیحی که در کنار وی ایستاده بودند قدری گران آمد و نگاهی به عنوان اعتراض به هم کردند،نجاشی که متوجه نگاههای اعتراض آمیز ایشان شده بود رو بدانها کرده و به دنبال گفتار خود ادامه داده گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">اگر چه بر شما گران آید!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">سپس رو به مهاجرین کرده گفت:شما با خیالی آسوده به هر جای حبشه که می‏خواهید بروید،و مطمئن باشید که در امان ما هستید،و کسی نمی‏تواند به شما گزندی برساند و این جمله را سه بار تکرار کرد که گفت:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بروید که اگر کوهی از طلا به من بدهند هرگز یک تن از شما را آزار نخواهم کرد!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">آن گاه به اطرافیان خود گفت:هدایای این دو نفر را که برای ما آورده‏اند به آنها مسترد دارید و پس بدهید چون ما را به آنها نیازی نیست.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] و در پاره‏ای از تفاسیر در تفسیر آیه «و لتجدن اشد الناس عداوة...» سوره مائده آیه 82 که داستان را نقل کرده‏اند چنین است که نجاشی به جعفر بن ابیطالب گفت:اینان چه می‏گویند؟جعفر پرسید:چه می‏خواهند؟نجاشی گفت:می‏خواهند تا شما را به نزد آنها بازگردانیم،جعفر گفت از ایشان بپرسید:مگر ما برده و بنده آنهاییم؟عمرو گفت:نه شما آزادید،گفت:بپرسید آیا طلبی از ما دارند که آن را می‏خواهند؟عمرو گفت:نه ما چیزی از شما طلب‏کار نیستیم،گفت:آیا ما کسی از آنها کشته‏ایم که مطالبه خون او را از ما می‏کنند؟عمرو عاص گفت:نه،پرسید:پس از ما چه می‏خواهید؟عمرو عاص گفت:اینها از دین ما بیرون رفته...تا به آخر آنچه در بالا نقل شده. <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[2] و در بسیاری از تواریخ به جای سوره مریم سوره کهف ذکر شده ولی آنچه ذکر شد مطابق روایات شیعه در کتاب مجمع البیان و غیره است.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-05T09:44:11+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و چهارم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/811 <div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">به نام خدا</font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و چهارم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">در پیشگاه نجاشی&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">و به هر صورت عمرو عاص و عماره به حبشه آمده و به گفته برخی قبل از آنکه به نزد نجاشی بروند پیش درباریان و سرکردگان لشکر و بزرگان حبشه که سخنشان نفوذ و تأثیری در نجاشی داشت رفته و هدایایی نزد ایشان بردند،و ماجرای خود و هدف و منظور مسافرتشان را به حبشه به آنها اطلاع داده و آنها را با خود هم عقیده و همراه کردند که چون در پیشگاه نجاشی سخن از مهاجرین مکه به میان آمد شما هم ما را کمک کنید تا نجاشی را راضی کرده اجازه دهد ما این افراد را به مکه بازگردانیم و آنها را تسلیم ما کند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">آنها نیز قول همه گونه مساعدت و همراهی را به عمرو عاص و عماره دادند،و برای ملاقات آنها وقت گرفته آنان را به نزد نجاشی بردند،و چون هدایای قریش را نزد نجاشی گذارده و نجاشی از وضع قریش و بزرگان مکه جویا شد آن دو در پاسخ‏اظهار داشتند:</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">ای پادشاه!گروهی از جوانان نادان و بی خرد ما بتازگی از دین خود دست کشیده و آیین تازه‏ای آورده‏اند که نه دین ماست و نه دین شما،و اینان اکنون به کشور شما گریخته و بدین سرزمین آمده‏اند،بزرگان ایشان یعنی پدران و عموها و رؤسای عشیره و قبیله‏هاشان ما را پیش شما فرستاده تا دستور دهید آنها را به نزد قریش که به وضع و حالشان آگاه‏ترند بازگردانند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">سکوتی مجلس را فرا گرفت،عماره و عمرو عاص نگرانند تا مبادا نجاشی دستور دهد مهاجرین را احضار کرده و با آنها در این باره گفتگو کند،زیرا چیزی برای به هم زدن نقشه‏شان بدتر از این نبود که نجاشی آنها را ببیند و سخنانشان را بشنود.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">در این وقت درباریان و سرکردگانی که قبلا خود را آماده کرده بودند تا دنبال گفتار فرستادگان قریش را بگیرند به سخن آمده گفتند:</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">پادشاها!این دو نفر سخن براستی و صدق گفتند،و بزرگان این افراد به وضع حال ایشان داناتر از آنها هستند،و اختیارشان نیز به دست آنهاست،بهتر همان است که این افراد را به دست این دو بسپارید تا به شهر و دیارشان بازگردانند و به دست بزرگانشان بسپارند!</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">نجاشی با ناراحتی و خشم گفت:به خدا سوگند تا من این افراد را دیدار نکنم و سخنشان را نشنوم اجازه بازگشتشان را به دست این دو نفر نخواهم داد،اینان در کنف حمایت من‏اند و به من پناه آورده‏اند،نخست باید آنها را بدینجا دعوت کنم و جستجو و پرسش کنم ببینم آیا سخن این دو نفر درباره آنها راست است یا نه،اگر دیدم این دو راست می‏گویند آنها را به ایشان خواهم سپرد و گرنه از ایشان دفاع خواهم کرد و تا هر زمانی که خواسته باشند در این سرزمین بمانند و در کمال آسایش به سر برند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">مدینةالعلم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتی باشید...</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتیان</font></div><div><br></div> text/html 2017-03-05T09:42:16+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و سوم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/810 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و سوم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فرستادگان قریش به حبشه <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مهاجران در حبشه سکونت کرده و دور از آن همه آزار و شکنجه‏ای که در مکه به جرم پذیرفتن حق و ایمان به خدا و پیغمبر او می‏دیدند زندگی آرام و بی سر و صدایی را در محیطی امن شروع کردند،اگر چه هجرت از وطن مألوف و دست کشیدن از خانه و زندگی و کسب و کار برای آنها دشوار و سخت بود ولی در برابر آن همه آزار و شکنجه و ناسزا و تمسخر و محرومیتهای دیگری که در مکه داشتند این سختیها به حساب نمی‏آمد تا چه رسد که آنها را غمناک و متأثر سازد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">از آن سو مشرکین مکه که از ماجرا مطلع شده و دیدند مسلمانان از چنگالشان فرار کرده و در حبشه به خوشی و آسایش به سر می‏برند در صدد برآمدند تا به هر ترتیبی شده بلکه بتوانند آنها را به مکه بازگردانده و بدین ترتیب از مهاجرت افراد دیگر جلوگیری کرده و ضمنا از انتشار اسلام به سایر نقاط و کشورها که از آن بیمناک بودند ممانعت به عمل آورند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به همین منظور انجمنی تشکیل داده و قرار شد دو نفر را به نمایندگی از طرف خود به نزد نجاشی بفرستند و هدایایی هم در نظر گرفتند که به همراه آن دو برای وی ارسال دارند و از او بخواهند افراد مزبور را هر چه زودتر به مکه بازگرداند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این دو نفری را که انتخاب کردند یکی عمرو بن عاص و دیگری عمارة بن ولید [1]&nbsp; بود،عمرو بن عاص به زیرکی و سخنوری و شیطنت معروف بود و عمارة بن ولید یکی از رشیدترین و زیباترین جوانان مکه و شخص شاعر و جنگجویی بوده،و چون خواستند حرکت کنند عمرو بن عاص همسر خود را نیز با خود برد و شاید هم روی‏درخواست خود آن زن،عمرو بن عاص او را به همراه خود برده اینان به جده آمده و چون سوار کشتی شدند مقداری شراب نوشیدند و در حال مستی عمارة به عمرو بن عاص گفت:به زنت بگو مرا ببوسد،عمرو عاص از این کار خودداری کرد،و عماره نیز در صدد برآمد تا عمرو عاص را به دریا انداخته غرق کند و با همسر او در آمیزد،و بدین منظور هنگامی که عمرو عاص بی خبر از منظور او به کنار کشتی آمده بود و امواج دریا را تماشا می‏کرد از پشت سر او را حرکت داد و به دریا انداخت ولی عمرو عاص با چابکی خود را به طناب کشتی آویزان کرد و به کمک کارکنان کشتی و مسافران دیگر خود را از سقوط در دریا نجات داد و هیچ بعید نیست تمام این جریانات طبق نقشه همان زن و دسیسه‏ای که او داشته و عماره را به اجرای آن وادار کرده انجام شده باشد و به هر ترتیب که بود عمرو عاص نجات یافت ولی روی زیرکی و سیاستی که داشت این جریان را حمل بر شوخی کرده و چنانکه عماره مدعی شده بود که غرضی جز شوخی نداشتم عمرو عاص با خنده ماجرا را برگزار کرد اما کینه او را در دل گرفت تا در فرصت مناسبی این عمل او را تلافی کند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] در سیره ابن هشام به جای عماره،عبد الله بن ابی ربیعه را ذکر کرده ولی ما از روی تفسیر مجمع و تاریخ یعقوبی و کتابهای دیگر نقل کردیم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-05T09:39:47+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و دوم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/809 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">به نام خدا</span></b><b><span dir="LTR" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center; line-height: normal; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim"><b><span lang="FA" style="font-size: 16pt;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و دوم</span></b><b><span lang="FA" style="font-size: 8.5pt;"><o:p></o:p></span></b></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">هجرت به حبشه <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به ترتیبی که گفته شد روز به روز فشار مشرکین نسبت به افراد تازه مسلمان و پیروان رسول خدا(ص)بیشتر می‏شد و قریش نقشه تازه‏ای برای جلوگیری از نفوذ دین اسلام در میان مردم مکه و قبایل قریش می‏کشیدند گر چه به رغم همه فعالیتها و کوششهایی که می‏کردند روز به روز بر تعداد افراد تازه مسلمان افزوده می‏شد و اسلام در میان قبایل قریش پیروان تازه‏ای پیدا می‏کرد،تا آنجا که برادر همین ابو جهل سلمه بن هشام و فرزند ولید بن عتبه یعنی ولید بن ولید و چند تن از جوانان دیگری که هر کدام بستگی به یکی از قبایل بزرگ مکه داشتند و فرزند یا برادر یکی از رؤسای این قبایل بودند به دین اسلام گرویدند و همین امر قریش را بیشتر عصبانی و خشمگین کرده بود و سبب شد تا آنها را بیشتر تحت فشار و شکنجه قرار دهند،و بیشتر نسبت به‏خود احساس خطر کنند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مسلمانان نیز تا جایی که تاب تحمل داشتند و مقدورشان بود بردباری کرده و چنانکه نمونه‏هایی از آن را پیش از این نقل کردیم سخت‏ترین شکنجه‏ها را در این راه تحمل می‏کردند و برخی نیز در این راه به شهادت رسیدند،ولی هر چه بود طاقتشان تمام شد و در صدد چاره‏جویی برآمدند،و شاید گاهی هم به رسول خدا(ص)شکوه می‏کردند ولی آن بزرگوار نیز چون از جانب خدای تعالی دستوری جز همان دستور صبر و استقامت نداشت آنها را وادار به صبر کرده و دستور بردباری می‏داد ولی شکنجه و فشار به حدی بود که رسول خدا(ص)نیز دیگر تاب تحمل دیدن آن مناظر رقتبار را نداشت و نیرویی هم که بتواند از آن مسلمانان بی پناه بدان وسیله دفاع کند در اختیار نداشت،از این رو به آنها دستور داد به سرزمین حبشه هجرت کنند و چنانکه مورخین نوشته‏اند درباره حبشه چنین فرمود:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در آنجا پادشاهی صالح و شایسته است که در سایه حمایت او کسی مورد ظلم و ستم قرار نمی‏گیرد [1] ،اکنون بدانجا بروید تا خدای عز و جل گشایش و فرجی برای مسلمانان فراهم سازد،خود این دستور گشایشی بود برای مسلمانان که بدین ترتیب تا حدودی می‏توانستند خود را از شر مشرکین آسوده سازند،و از این رو گروههای زیادی آماده سفر و مهاجرت به حبشه شدند که نخستین کاروان مرکب بود از یازده نفر مرد و چهار زن که از جمله ایشان چنانکه نقل شده است افراد زیر بودند:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عثمان بن عفان با همسرش رقیه دختر رسول خدا(ص)زبیر بن عوام،عبد الله بن مسعود،مصعب بن عمیر،عثمان بن مظعون و دیگران و به دنبال آنها گروه دیگری برخی با همسر و فرزند و برخی به تنهایی بار سفر بسته و به سوی حبشه مهاجرت کردند که در میان آنها بودند:جعفر بن ابیطالب با همسرش اسماء دختر عمیس،که بنا به نقل مورخین عبد الله بن جعفر فرزند او در همان سرزمین حبشه به دنیا آمد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و بتدریج افراد زیادی به حبشه رفتند که جمعا هشتاد و دو یا هشتاد و سه نفر مرد ونوزده زن بودند به استثنای کودکانی که همراه آنها بودند و یا در حبشه به دنیا آمدند. [2] .<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] گویند:پادشاه حبشه در آن زمان مردی بود به نام اصحمه که در تواریخ به عنوان نجاشی لقب پادشاهان حبشه از او نام برده‏اند. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[2] در بسیاری از تواریخ دو هجرت برای مسلمانان به حبشه ذکر شده که به نظر ما همانگونه که ذکر شد یک هجرت بوده که در دو مرحله انجام شده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2017-03-05T09:32:02+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و یکم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/808 <div><div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">به نام خدا</font></div><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim" size="4">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیست و یکم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">داستانی از عبد الله بن مسعود&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">مورخین می‏نویسند:روزی گروهی از اصحاب رسول خدا(ص)گرد هم جمع بودند،یکی از آنها گفت:به خدا سوگند هنوز قریش قرآن را به آواز بلند نشنیده‏اند اکنون کدام یک از شما حاضرید قرآن را با آواز بلند به گوش قرشیان برسانید؟</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">عبد الله بن مسعود گفت:من حاضرم.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بدو گفتند:ممکن است تو را بیازارند و کتک بزنند.و ما کسی را می‏خواهیم که دارای فامیل و عشیره باشد تا قریش نتوانند او را کتک زده و آزار دهند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">عبد الله گفت:بگذارید من این کار را بکنم و امید است خداوند مرا محافظت ونگهبانی کند و به دنبال همین گفتگو فردای آن روز هنگام ظهر که شد و قرشیان در مسجد جمع شدند عبد الله به مسجد آمد و در کنار مقام ایستاده شروع کرد سوره مبارکه«الرحمن»را با صدای بلند برای آنها خواند.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">قریش سرها را بلند کرده گفتند:این کنیز زاده دیگر چه می‏گوید؟و چون شنیدند که می‏خواند:«بسم الله الرحمن الرحیم،الرحمن علم القرآن...»گفتند:از همان چیزهایی که محمد آورده می‏خواند و ناگهان دستجمعی به سویش حمله‏ور شدند و مشتها را گره کرده به سر و کله او فرود آوردند،عبد الله نیز در زیر ضربات مشت آنها تا جایی که تاب تحمل داشت همچنان بخواندن آیات سوره مبارکه ادامه داد و سپس با سر و صورت خون آلود و مجروح به نزد اصحاب رسول خدا(ص)بازگشت.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">اصحاب که او را با آن وضع مشاهده کردند بدو گفتند:ما ترس همین را داشتیم و از این وضع بر تو بیمناک و ترسان بودیم.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">ابن مسعود گفت:اینها در راه خدا سهل است اگر بخواهید فردا هم این کار را تکرار می‏کنم؟گفتند:نه به همین اندازه کافی است،تو وظیفه خود را انجام دادی و قرآن را با آواز بلند به گوش مشرکان خواندی،و آنچه را خوش نداشتند به آنها شنوانیدی.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">مدینةالعلم</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتی باشید...</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بهشتیان</font></div></div></div><div><br></div> text/html 2016-11-07T06:35:05+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیستم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/807 <div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">به نام خدا</span><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیستم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">دفاع ابو طالب از آن بزرگوار <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">چنانکه پیش از این مذکور شد مشرکین مکه تا جایی که در قدرت آنها بود رسول خدا(ص)را می‏آزردند و تا آنجا که می‏توانستند مانع پیشرفت و ادامه تبلیغات آن بزرگوار بودند و اگر آزار و اذیت آنها نسبت به آن حضرت از حدود تهمت و ناسزا و افترا تجاوز نمی‏کرد فقط به خاطر ترسی بود که از قبیله بنی هاشم و بخصوص از بزرگ و رئیس آنها جناب ابو طالب داشتند ولی با این حال گاهی شدت عداوت و عناد آنها کار را به جایی می‏رسانید که بر خلاف مصلحت و عقل و بی آنکه به دنباله کار بیندیشند آزار و صدمه را از این حد گذرانده به صدمات بدنی می‏رساندند و در اینجا بود که با عکس العمل شدید و دفاع سرسختانه ابو طالب و بنی هاشم مواجه شده و ناچار می‏شدند عکس العمل آنها را تحمل کرده و عقب نشینی کنند،و بسیار اتفاق افتاد که ابو طالب با کمال شهامت و قدرت در برابر مشرکین ایستادگی می‏کرد و از وجود مقدس رسول خدا(ص)دفاع نموده و آن حضرت را در ادامه کار خود تشویق می‏نمود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">از آن جمله می‏نویسند:روزی رسول خدا(ص)برای نماز به کنار کعبه رفت و به‏نماز ایستاد ابو جهل که آن حضرت را دید رو به اطرافیان خود کرده گفت:کیست که برخیزد و نماز او را به هم زند؟!عبد الله بن زبعری برای خوشایند ابو جهل یا روی عداوتی که خود نسبت به آن حضرت داشت این کار را به عهده گرفت و هماندم برخاسته و شکنبه‏ای که پر از کثافت و خون بود آورد و بر سر آن حضرت افکند.رسول خدا(ص)با همان حال نماز را تمام کرد و از آن سوی این خبر که به گوش ابو طالب رسید،بلا درنگ شمشیر خود را برداشته به مسجد آمد قرشیان که ابو طالب را با شمشیر برهنه دیدند از جا برخاسته که فرار کنند،ابو طالب فرمود:به خدا سوگند اگر کسی از جای خود برخیزد با این شمشیر او را می‏کشم،آن گاه رو به پیغمبر کرده گفت:ای فرزند برادر چه کسی با تو چنین کرد؟فرمود:عبد الله.ابو طالب دستور داد شکنبه‏ای به همان گونه آوردند و آن را بر سر عبد الله انداخت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">داستان دیگری در این باره که منجر به اسلام جناب حمزه گردید<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قریش که چنان دیدند با خود گفتند:تا ابو طالب زنده است ما نمی‏توانیم صدمه‏ای به او برسانیم و با خود هم عهد شدند که چون ابو طالب از دنیا رفت همه قبایل قریش را برای کشتن آن حضرت بسیج کرده و به هر ترتیبی شده آن حضرت را به قتل رسانند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ابو طالب که از ماجرا مطلع شد بنی هاشم و همپیمانان ایشان را جمع کرده و آنها را به دفاع از رسول خدا(ص)وصیت کرد،و از آن جمله مطابق آنچه مقاتل که خود از بزرگان حدیث و تفسیر نزد اهل سنت و دیگران است نقل کرده بدانها گفت:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">«...ان ابن أخی کما یقول،أخبرنا بذلک آباؤنا و علماؤنا أن محمدا نبی صادق و امین ناطق،و ان شأنه أعظم شأن و مکانه من الرب أعلی مکان،فأجیبوا دعوته و اجتمعوا علی نصرته و راموا عدوه من وراء حوزته فانه الشرف الباقی لکم الدهر...»<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">(به راستی که این برادر زاده من همان گونه است که خود می‏گوید و پدران و دانشمندان ما خبر داده‏اند که محمد پیغمبری صادق و راستگو و امانتداری است گویا و مقامی بس بزرگ و منزلتی که در پیش پروردگار خویش دارد والاترین منزلتهاست،شما دعوتش را بپذیرید و برای یاریش متحد گردید و هر دشمنی که در اطراف دارد از او دور کنید که او شرافت جاویدان شماست تا پایان دهر.)سپس با اشعاری که سرود این وصیت را تکرار کرده در قالب نظم درآورد و از آن جمله گفت:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">أوصی بنصر النبی الخیر مشهده‏&nbsp; <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">علیا ابنی و عم الخیر عباسا<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و حمزة الاسد المخشی صولته‏&nbsp; <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و جعفرا أن تذودا دونه البأسا<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و هاشما کلها أوصی بنصرته‏&nbsp; <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">أن یأخذوا دون حرب القوم أمراسا<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">کونوا فداءا لکم نفسی و ما ولدت‏&nbsp; <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">من دون احمد عند الروع أتراسا<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بکل ابیض مصقول عوارضه‏&nbsp; <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">تخاله فی سواد اللیل مقباسا<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">&nbsp;</font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و از میان همه حمزه برادر خود را بالخصوص مخاطب ساخته و سفارش بیشتری در این باره بدو کرد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">همین جریان سبب شد که پس از گذشت چند روز حمزة بن عبد المطلب روزی تیر و کمان خود را برداشته به شکار رفت و چون بازگشت یکسر به خانه خواهر رفت و محمد(ص)را در آنجا دید که غمناک نشسته و خواهرش نیز گریان است!حمزه از خواهر خود پرسید:چرا گریه می‏کنی؟در جواب گفت:ای أبا عماره حمیت از میان رفت!حمزه پرسید:مگر چه شده؟<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">گفت:نبودی که ببینی ابی الحکم بن هشام(ابو جهل)با برادرزاده‏ات چه کرد و محمد از دست او چه کشید؟او را که در همین نزدیکی نشسته بود دیدار کرد و دشنام داده و آزارش کرد تا به حدی که او را غمگین و ناراحت ساخت،حمزه که این سخن را شنید به جای آنکه مانند روزهای دیگر بنشیند و استراحتی بنماید با همان جامه‏ای که به تن داشت و با همان تیر و کمانی که در دست داشت با عجله به مسجد الحرام آمد و خود را به ابو جهل رسانده کمان خود را محکم به سر او زد چنانکه سر او را به سختی شکست و زخم کاری برداشت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">چند تن از بنی مخزوم(که از قبیله ابو جهل و نزدیکان او بودند)خواستند به عنوان دفاع و طرفداری ابو جهل به جانب حمزه حمله‏ور شوند ولی ابو جهل با اینکه از زخم سر رنج می‏برد مانع آنها شده گفت:کاری به ابا عماره نداشته باشید مبادا مسلمان شود و به دین محمد درآید.حمزه به خانه خواهر بازگشت و برای دلداری آن حضرت ماجرای خود را با ابو جهل و ضربت محکمی را که با کمان بر سر او زده بود به رسول خدا(ص)گفت ولی بر خلاف انتظار آن طور که فکر می‏کرد پیغمبر(ص)او را در این کار تحسین نفرموده و چهره‏اش باز نشد و بلکه رو به حمزه کرده فرمود:عموجان تو هم که در زمره آنها هستی!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این سخن موجب شد که حمزه به دین اسلام درآید و همانجا مسلمان شد و این خبر اندوه تازه‏ای برای مشرکین و ابو جهل بود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و در روایت دیگری که ابن هشام از مردی از قبیله اسلم نقل می‏کند داستان را این گونه نقل کرده که گوید:روزی ابو جهل در نزدیکی کوه صفا به رسول خدا(ص)عبور کرد و آن جناب را آزار کرده و دشنام داد،و از دین و آیین او عیبجویی کرده و سخنان زیادی در این باره بر زبان جاری کرد،رسول خدا(ص)سخنی نگفت و به خانه رفت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">زنی از کنیزکان عبد الله بن جدعان در آنجا بود و دشنامها و سخنان ابو جهل را نسبت به رسول خدا شنید.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ابو جهل به دنبال این ماجرا به مسجد آمد و در میان انجمنی که قریش در کنار خانه کعبه داشتند نشست.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">چیزی نگذشت که حمزة بن عبد المطلب در حالی که کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمی‏گشت از راه رسید و رسم او چنان بود که هرگاه به شکار می‏رفت در مراجعت پیش از آنکه به خانه خود برود به مسجد می‏آمد و طوافی می‏کرد آن گاه به خانه می‏رفت،و اگر به جمعی از قریش برمی‏خورد با آنها به گفتگو می‏نشست.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">آن روز در راه که به سوی مسجد می‏رفت به آن کنیزک برخورد و آن زن بدو گفت:ای حمزه امروز نبودی که ببینی برادرزاده‏ات محمد از دست ابو الحکم چه کشید،و چه فحشها و دشنامها شنید،و چه صدمه‏هایی به او زد و محمد بی آنکه چیزی در پاسخ ابو الحکم بگوید به خانه رفت.از جایی که خدای تعالی اراده فرموده بود تا حمزه را با تشرف به دین اسلام گرامی دارد این گفتار بر او گران آمده خشمگین شد و به جستجوی ابو جهل آمده تا او را بیابد و سزای جسارتی را که به فرزند برادرش کرده است به او بدهد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به همین منظور به مسجد الحرام آمد و او را دید که در میان گروهی از قریش نشسته،حمزه پیش رفت و با همان کمانی که در دست داشت چنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش را بسختی شکست و زخم سختی برداشت،آن گاه بدو گفت:آیا محمد را دشنام می‏دهی در صورتی که من به دین او هستم با اینکه تا به آن روز دین اسلام را نپذیرفته بود و در زمره مسلمانان نبود؟اکنون جرئت داری مرا دشنام بده.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">جمعی از بنی مخزوم خواستند تلافی کرده به سوی حمزه حمله‏ور شوند ولی ابو جهل مانع شده گفت:حمزه را واگذارید که من برادر زاده‏اش را به زشتی دشنام داده‏ام.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">به هر ترتیب،اسلام حمزه شوکتی به اسلام داد و مشرکین دانستند که حمزه دیگر از آن حضرت دفاع خواهد کرد و از این رو آزار و اذیت آنها نسبت به آن حضرت به مقدار زیادی کاسته شد.اما مسلمانان دیگر بسختی و در فشار و شکنجه به سر می‏بردند،تا آنجا که گاهی به خاطر خواندن چند آیه از قرآن کتک زیادی از قریش می‏خوردند و شاید مدتها برای بهبودی خویش مداوا می‏کردند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2016-11-07T06:32:39+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت نوزدهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/806 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">به نام خدا</span><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size:11.0pt;line-height:107%;font-family: &quot;B Nazanin&quot;"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; font-family: &quot;B Nazanin&quot;; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت نوزدهم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">باز هم از ولید بشنوید <o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">و در نقل دیگری است که به ولید گفتند:اینکه محمد می‏خواند چیست؟آیا سحر و جادوست یا کهانت است؟ولید از آنها مهلت خواست تا فکری در این باره بکند،آن گاه به نزد رسول خدا (ص)آمده و از آن حضرت درخواست کرد تا مقداری از قرآن را برای او بخواند،و گفت:آن را بر من بخوان.رسول خدا(ص)شروع به خواندن کرده گفت:<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">«بسم الله الرحمن الرحیم»...ولید گفت:آیا منظورت از این رحمان همان مردی است که در یمامه است و موسوم به رحمان است؟حضرت فرمود:نه،منظور من«الله»است که هم او رحمان و رحیم است.آن گاه رسول خدا شروع به خواندن سوره«حم سجده»کرد و چون به این آیه [1]&nbsp; رسید که خدا فرموده:«...فان اعرضوا فقل انذرتکم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود»(اگر اینان (یعنی این مردمان مکه و قریش)اعراض کرده(و سخنت را نشنیدند)بگو شما را از صاعقه‏ای نظیر صاعقه عاد و ثمود بیم می‏دهم(و می‏ترسانم).)در اینجا بود که ناگهان لرزه‏ای اندام ولید را گرفت و تمام موهای بدنش بلند شد و رسول خدا(ص)را سوگند داد که از خواندن خودداری کند...حضرت از ادامه خواندن آیات سوره خودداری فرمود،ولید نیز برخاسته به خانه رفت،مردم مکه گفتند:ولید از آیین خود دست برداشته و به دین محمد درآمده،ولید که این حرف را شنید گفت:نه من به دین محمد درنیامده‏ام ولی سخن سختی را شنیدم که بدن را می‏لرزاند و بهتر همان است که بگویید سحر است چونکه دلها را به خود جذب می‏کند و به سوی خویش می‏کشاند.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">[1] آیه 12.<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">مدینةالعلم<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">بهشتی باشید...<o:p></o:p></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size:18.0pt;mso-ansi-font-size: 11.0pt;line-height:107%;font-family:&quot;B Nazanin&quot;">بهشتیان</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2016-11-07T06:29:51+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت هجدهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/805 <div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">به نام خدا</span><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت هجدهم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در موسم حج <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پیش از این اشاره شد که مشرکین مکه چون موسم حج می‏شد و می‏دیدند قبایل اطراف و حاجیان برای برگزاری مراسم حج به مکه می‏آیند و قهرا پیغمبر اسلام آزادی زیادتری برای تبلیغ دین خود پیدا می‏کند،بیشتر نگران می‏شدند و از ترس سرایت گفتار آن حضرت به قبایل و شهرهای دیگر و نفوذی که در نتیجه در خارج از محیط مکه پیدا می‏کند فشار و اذیت خود را نسبت به آن حضرت و پیروانش بیشترکرده و در مبارزه و مخالفت با آن حضرت جدی‏تر عمل می‏کردند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در یکی از همین سالها که موسم حج فرا می‏رسید قریش درصدد برآمدند تا بلکه از راهی به یک اقدام عمومی دست بزنند و به همین منظور نزد ولید بن مغیره که مرد سالمند و بزرگی در میان قریش بود رفته و چاره کار را از او خواستند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید گفت: شما می‏دانید که آوازه محمد از شهر مکه به خارج نیز رفته و در میان قبایل اطراف پیچیده اکنون بیایید و سخن خود را درباره او یک جهت کنید و یک چیز را به طور همگانی درباره‏اش بگویید و چنان نباشد که هر دسته درباره او سخنی بگوید!گفتند:هر چه تو بگویی ما همگی همان را درباره‏اش خواهیم گفت.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید گفت: شما چیزی را انتخاب کنید تا من هم با شما همسخن و همصدا شوم.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قریش: ما می‏گوییم محمد کاهن است.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید: نه به خدا او کاهن نیست،زیرا ما کاهنان را دیده و سخنانشان را شنیده‏ایم،و سخنان محمد شباهتی به گفتار آنها ندارد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قریش: پس می‏گوییم دیوانه است.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید: نه!دیوانه هم نیست،ما دیوانگان را دیده‏ایم و در کارها و سخنان محمد دیوانگی مشاهده نمی‏شود.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قریش: می‏گوییم:شاعر است!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید: شاعر هم نیست،زیرا ما انواع شعر از رجز و هزج و مبسوط و غیره را دیده‏ایم ولی سخنان او شعر هم نیست.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قریش: پس می‏گوییم ساحر است.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید: نه ساحر هم نیست زیرا ما ساحران و سحر و جادوشان را هم دیده‏ایم،آنها ریسمانی را گره می‏زنند و در آن می‏دمند و سخنان محمد شباهتی به کار آنها ندارد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پرسیدند:پس چه بگوییم و کارهای او را به چه چیز نسبت دهیم؟<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ولید گفت:به خدا در گفتارش حلاوتی است و اصل و ریشه‏اش محکم و ثمره و میوه‏اش پاکیزه و نیکوست،هر چه بگویید مردم بخوبی می‏دانند که سخنان بیهوده و باطلی است و با این همه این احوال باز هم از همه بهتر همان است که بگویید ساحر است‏زیرا سخنان او همچون سحر و جادوست که به وسیله آنها میان پدر و فرزند،زن و شوهر،فامیل و عشیره را جدایی می‏اندازد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">قریش از نزد ولید بیرون آمده و سر راه کاروانیان رفته و به هر کس برخورد می‏کردند او را از تماس با رسول خدا(ص)برحذر داشته و از سحر و جادوی آن حضرت بیمناکش می‏ساختند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و به گفته بسیاری از اهل تفسیر آیات زیر درباره ولید و اندیشه و گفتارش نازل شد:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">«ذرنی و من خلقت وحیدا،و جعلت له مالا ممدودا،و بنین شهودا،و مهدت له تمهیدا،ثم یطمع أن ازید،کلا انه کان لایاتنا عنیدا،سارهقه صعودا،انه فکر و قدر،فقتل کیف قدر،ثم قتل کیف قدر،ثم نظر،ثم عبس و بسر،ثم ادبر و استکبر،فقال ان هذا الا سحر یؤثر،ان هذا الا قول البشر...» [1] .<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] (مرا واگذار با کسی که او را تنها آفریدم،و برای او مال بسیار و پسرانی گواه قرار دادم،و آماده ساختم برایش آمادگی‏ها،سپس آرزو دارد که زیادتر گردانم،نه چنان است او آیات ما را دشمن دارد،زود است که او را به عذابی سخت دچار سازیم،همانا او اندیشید و سنجید،پس کشته شود که چگونه سنجید،سپس کشته شود چگونه سنجید پس نگریست سپس چهره در هم کشید و روی در هم کرد آن گاه پشت کرد و کبر ورزید،و گفت:این نیست مگر سحری که در رسد و نیست آن مگر گفتار بشر...)سوره مدثر،آیات 11 تا 25.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2016-11-07T06:29:13+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت هفدهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/804 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">به نام خدا</span><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت هفدهم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نمایندگان قریش در یثرب <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">سخنان نضر موجب شد تا بزرگان قریش او را به اتفاق عقبة بن ابی معیط به سوی علما و بزرگان دین یهود که در شهر یثرب(یعنی مدینه)سکونت داشتند گسیل دارند و از آنها درباره رسول خدا(ص)تحقیق بیشتری به عمل آورند،و صدق و کذب ادعای آن حضرت را از آنان جویا شوند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نضر بن حارث و عقبه برای دیدار دانشمندان یهود راهی یثرب شدند و چون به نزد آنها رسیدند اظهار کردند:شما اهل تورات هستید و در میان ما کسی آمده و مدعی نبوت گشته اینک پیش شما آمده‏ایم تا بپرسیم آیا او بر حق است یا نه؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">علمای یهود بدانها گفتند:به شهر خود بازگردید و از سه چیز از وی سؤال کنید اگر پاسخ آنها را داد بدانید که او راست می‏گوید و پیغمبر است و گرنه دروغ می‏گوید و هر چه خواهید نسبت به وی انجام دهید:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">1.از او سرگذشت اصحاب کهف را سؤال کنید.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">2.از او بپرسید:مردی که شرق و غرب عالم را گردش کرد که بود؟و سرگذشتش چگونه بوده؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">3.از او بپرسید:روح چیست؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">نضر و عقبه به مکه بازگشتند و جریان را به مشرکین گفتند و آنها نیز کسانی را نزد رسول خدا فرستاده و آن سه موضوع را از آن حضرت سؤال کردند؟<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پیغمبر اسلام پاسخ را موکول به فردا کرد و بدون آنکه«ان شاء الله»بگوید و موکول به مشیت الهی کند فرمود:فردا بیایید تا پاسخ آنها را بگویم!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و همین امر سبب شد که به گفته برخی 12 روز یا پانزده روز و حتی به قول بعضی‏چهل روز به آن حضرت وحی نشد و فرشته وحی به نزد او نیامد و سبب تهمتها و حرفهای تازه‏ای شد و این امر رسول خدا(ص)و افرادی که مسلمان شده بودند را در اندوه عمیقی فرو برد و مورد تمسخر مشرکان و دشمنان خود که حربه تازه‏ای علیه آنان به دست آورده بودند واقع شدند،تا وقتی که پس از گذشت چندین روز جبرئیل نازل شد و پاسخ سؤالات آنها را چنانکه در قرآن کریم آمده است برای آن حضرت آورد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">اما با تمام این احوال مشرکین مکه و بزرگان قریش دست از دشمنی و آیین خود برنداشته به مخالفت با آن بزرگوار ادامه دادند،و همان حسدی که داشتند و رشکی که به آن بزرگوار و قبیله بنی هاشم می‏بردند و غرور و نخوت و تعصبات خشک جاهلیت و سایر اخلاق پست مانع از آن شد که حق را بپذیرند و شاهد این موضوع داستان جالبی است که ابن هشام نقل کرده است.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">داستانی جالب در این باره<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و آن داستانی است که از زهری نقل کرده گوید:شبی ابو سفیان و ابو جهل و اخنس بن شریق بدون اطلاع همدیگر از خانه بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خدا(ص)هر یک در گوشه‏ای پنهان شدند تا به قرآنی که آن حضرت در نماز شب می‏خواند گوش دهند و هیچ کدام از جای یکدیگر خبر نداشتند.آن سه تا هنگام طلوع فجر در جای خود بودند و سپس از جای برخاسته به سوی خانه‏های خویش روان شدند و اتفاقا به هم برخوردند و چون از حال همدیگر باخبر و مطلع شدند زبان به مذمت و سرزنش یکدیگر گشوده گفتند:از این پس به چنین کاری دست نزنید که اگر سفیهان و جهال از کار شما آگاه شوند خیالهای دیگری درباره‏تان خواهند کرد و این کار موجب شهرت و عظمت محمد خواهد شد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">اما جذبه کلام خدا و عشق شنیدن آیات کریمه قرآنی شب دیگر نیز هر سه را به اطراف خانه رسول خدا(ص)کشانید و همانند شب پیش هر سه نفر خود را به پشت دیوار خانه آن حضرت رسانده و تا سپیده دم برای شنیدن آیات شیوای قرآنی در آنجاماندند و سپس پراکنده شدند و از باب تصادف دوباره در راه به هم برخوردند و همان سخنان روز گذشته را تکرار کردند،شب سوم نیز همین ماجرا بدون کم و زیاد تکرار شد ولی این بار با یکدیگر پیمان محکم بستند که دیگر از آن پس چنان کاری نکنند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">اخنس بن شریق پس از اینکه روز سوم به خانه رفت و قدری از روز برآمد عصای خود را برداشته بر در منزل ابو سفیان رفت و بدو گفت:ای ابا حنظله رأی تو درباره آنچه از محمد شنیدی چیست؟ابو سفیان گفت:به خدا برخی از آنچه را شنیدم فهمیدم و مقصودش را دانستم ولی معنای قسمتهای دیگر را نفهمیدم و ندانستم مقصود از آنها چیست!اخنس بن شریق گفت:به خدا من نیز مانند تو بودم.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">سپس به در خانه ابو جهل رفت و از وی پرسید:نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدی چیست؟ابو جهل با ناراحتی گفت:مگر چه شنیدم!راست مطلب این است که ما و فرزندان عبد مناف برای رسیدن به شرف و بزرگی و سیادت مانند دو اسب که به میدان مسابقه می‏روند می‏خواستیم از یکدیگر سبقت و پیشی گیریم و به همین منظور ایشان برای حاجیان و دیگر مردم،خوان طعام گسترده و مردم را اطعام کردند ما نیز چنین کردیم،آنها به بخشش و عطا دست زده اموالی به در خانه‏های مردم و این و آن بردند ما هم همین کار را کردیم،و چون هر دوی ما در مسابقه مساوی شده و در موازات همدیگر قرار گرفتیم آنها گفتند:از ما پیغمبری برانگیخته شده که از آسمان بدو وحی می‏شود و این موضوع چیزی است که ما نمی‏توانیم در این باره با آنها برابری کنیم و فضیلتی است که ما بدان نخواهیم رسید،به خدا سوگند ما هرگز بدو ایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد تا آنکه بر ما نیز وحی نازل شود چنانکه بر او نازل شده است.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">باز هم از تأثیرات آیات قرآن بشنوید<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عتبة بن ربیعه یکی از بزرگان قریش بود که صرفنظر از شخصیت فامیلی از نظر مالی و ثروت نیز ممتاز و به خردمندی و فطانت معروف بود،روزی همچنان که در مسجد الحرام و در انجمن قریش نشسته و سخن از تبلیغات رسول خدا(ص)و نفوذکلمه وی و تأثیر آیات قرآنی سخن به میان آمد رو به قریش کرده گفت:من اکنون به نزد محمد می‏روم و پیشنهادهایی به او می‏کنم و از روی خیرخواهی سخنانی به وی می‏گویم شاید یکی از آنها را بپذیرد و دست از این کاری که در پیش گرفته بردارد!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">حاضران او را به این کار تشویق کرده و به راه انداختند،رسول خدا(ص)نیز همان وقت در مسجد الحرام در گوشه‏ای نشسته بود،عتبه پیش آمد و در برابر آن حضرت روی زمین نشست و لب به سخن گشوده مانند سخنانی را که قبلا به رسول خدا(ص)گفته بودند تکرار کرد و گفت:ای فرزند برادر!شرافت فامیلی و شخصیت تو در میان ما پوشیده نیست و تو خود بر آن آگاه و واقف هستی،و اینک دست به کار بزرگی زده‏ای که موجب دو دستگی و اختلاف در میان مردم گشته،بزرگانشان را به سفاهت نسبت می‏دهی!و به خدایان ایشان و آیینشان عیبجویی می‏کنی،پدران گذشته‏شان را کافر و بی دین می‏خوانی و همینها سبب اختلاف و دشمنی آنها گشته،اکنون من پیشنهادهایی دارم به سخن من گوش فراده شاید یکی از این پیشنهادها را بپذیری و از این کارها دست بازداری.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">رسول خدا(ص)فرمود:بگو تا گوش دهم.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عتبه گفت:ای برادر زاده من می‏گویم:اگر منظورت از این سخنان که می‏گویی اندوختن ثروت و به دست آوردن مال است ما حاضریم آن قدر مال و ثروت جمع کرده و به تو بدهیم که دارایی تو بر همه ما بچربد و از همه ما ثروتمندتر شوی،و اگر مقصودت آن است که شخصیت ممتاز و بزرگی کسب کنی ما حاضریم تو را بزرگ و رئیس خود قرار داده و هیچ کاری را بدون اجازه تو انجام ندهیم،و اگر هیچ یک از اینها نیست و جن زده شده‏ای به طوری که نمی‏توانی آن را از خود دور سازی ما برای تو طبیبی بیاوریم تا تو را مداوا کند و هر اندازه که خرج مداوای تو شد خواهیم پرداخت تا بهبودی یافته و مداوا شوی...و از این مقوله سخنان زیادی گفت.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">رسول خدا(ص)گوش داد تا چون سخن عتبه به پایان رسید فرمود:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ای عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آری.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">فرمود:اکنون بشنو تا من چه می‏گویم!عتبه گفت:بگو!رسول خدا(ص)شروع بخواندن سوره«فصلت»کرد عتبه هم پنجه‏های خود را بر زمین گذارده و بدانها تکیه کرده بود و گوش می‏داد.پیغمبر اسلام آن سوره مبارکه را همچنان قرائت کرد تا به آیه سجده رسید،آن گاه سجده کرد و سپس برخاسته فرمود:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">پاسخ مرا شنیدی،اکنون خود دانی!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">عتبه از جای برخاست و به سوی رفقای خویش به راه افتاد،قریش از دور که عتبه را دیدند با یکدیگر گفتند:عتبه عوض شد و قیافه‏اش تغییر کرده و چون نزدیک شد و در انجمن آنها نشست بدو گفتند:چه شد؟و چه کردی؟پاسخ داد:من سخنی شنیدم که به خدا سوگند تاکنون نشنیده بودم،و به خدا آنها نه شعر است و نه سحر و نه کهانت و جادوگری!<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ای رفقای قرشی!من با شما سخنی دارم آن را از من بشنوید:عقیده من این است که این مرد را به حال خود بگذارید،زیرا این سخنی که من از او شنیدم سخن بزرگی بود و به نظر من آینده مهمی در پیش دارد،او را به حال خود واگذارید تا اگر اعراب او را از میان بردند که منظور شما به دست دیگران انجام و عملی شده،و اگر عرب را مطیع و فرمانبردار خود ساخت که برای شما افتخاری است،زیرا سلطنت و فرمانروایی او فرمانروایی شماست،و عزت او عزت همه شماست،و آن وقت است که شما به وسیله او به مقام و منصب بزرگی دست خواهید یافت.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">حاضران گفتند:به خدا محمد تو را با زبان خود سحر کرده!عتبه در پاسخ ایشان اظهار داشت:رأی من این است اکنون خود دانید.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2016-11-07T06:25:39+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت شانزدهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/803 <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; font-size: 16pt;">به نام خدا</span><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; font-size: 16pt;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت شانزدهم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">احتجاج قریش با پیغمبر <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">مشرکین مکه که از این آزارها و شکنجه‏ها نیز چندان نتیجه‏ای نگرفتند مجددا به سراغ خود پیغمبر اسلام رفته و خواستند به وسیله محاجه و گفتگو آن بزرگوار رامتقاعد سازند،ابن هشام و دیگران نوشته‏اند:روزی پس از آنکه خورشید غروب کرد سران قریش مانند عتبة بن ربیعه،ابو سفیان،نضر بن حارث،ابو البختری(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،ولید بن مغیره،ابو جهل،عاص بن وائل و گروه دیگری در پشت خانه کعبه گرد هم جمع شده گفتند:خوب است کسی را به نزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید تا با او گفتگو کنیم و بدین منظور کسی را فرستاده و پیغام دادند:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">بزرگان قبیله تو در اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن بگویند پس نزد ایشان بیا و گفتارشان را بشنو،رسول خدا(ص)که این پیغام را شنید گمان کرد آنها دست از مخالفت خود برداشته و فکر تازه‏ای به نظرشان رسیده از این رو با شتاب خود را به انجمن مزبور رسانده و در کنارشان نشست،آنها رو بدان حضرت کرده گفتند:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">ای محمد ما تو را بدینجا احضار کردیم تا راه عذر را بر تو ببندیم،چون به خدا سوگند ما کسی را سراغ نداریم که رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت به ما باشد!پدران ما را دشنام می‏دهی!از دین و آیین ما عیبجویی می‏کنی!به خدایان ما ناسزا می‏گویی!بزرگان و خردمندان ما را به سفاهت و نادانی نسبت می‏دهی!میان مردم اختلاف و جدایی افکنده‏ای!و خلاصه آنچه کار ناشایست بوده انجام داده‏ای!آیا منظورت از اینکارها چیست؟اگر این کارها را به منظور پیدا کردن مال و ثروت انجام می‏دهی ما حاضریم آنقدر مال و ثروت در اختیار تو بگذاریم که ثروتمندترین ما گردی،و اگر به دنبال شخصیت و ریاستی هستی،ما بی آنکه این سخنان را بگویی حاضریم تو را به ریاست خود انتخاب کنیم،و اگر طالب سلطنت و مقامی هستی ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زده و مصروع شده‏ای ما اقدام به مداوای تو کنیم تا بهبودی یابی؟<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">رسول خدا(ص)که سخنان آنها را شنید در پاسخشان فرمود:اینها نیست که شما خیال کرده‏اید،نه آمده‏ام که مال و ثروتی جمع کنم،و نه می‏خواهم شخصیت و مقامی در شما کسب کنم،و نه هوای سلطنت در سر دارم،بلکه خدای تعالی مرا به رسالت به سوی شما فرستاده و کتابی بر من نازل کرده و به من دستور داده تا شما را از عذاب او بیم دهم و به فرمانبرداری و پاداش نیک او بشارت دهم،من نیز بدین کاراقدام کرده و رسالت خویش را به شما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت نصیب شما خواهد شد،و اگر نپذیرفتید من در برابر شما صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما حکم کند...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">گفتند:ای محمد حال که هیچ کدام از پیشنهادهای ما را نپذیرفتی،پس تو می‏دانی که در میان شهرها جایی تنگتر و بی آب و علف‏تر از شهر ما نیست و مردمی تنگدست‏تر از ما نیست اینک از خدایی که تو را به رسالت برانگیخته و مبعوث کرده درخواست کن تا این کوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق چشمه‏ها و نهرها در آن جاری سازد،و پدران گذشته ما و بخصوص قصی بن کلاب را که مرد بزرگ و راستگویی بود زنده کند تا ما از آنها درباره صحت ادعای تو پرسش کنیم!و اگر این کار را انجام دادی ما می‏دانیم که تو راست می‏گویی و به رسالت برانگیخته شده‏ای.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">رسول خدا(ص)گوش فرا داد تا چون سخن آنها به پایان رسید لب گشوده فرمود:من برانگیخته نشده‏ام تا آنچه را شما می‏گویید انجام دهم،بلکه من مأمورم تا آنچه را خدا به من دستور داده به شما ابلاغ کنم،پس اگر پذیرفتید در دنیا و آخرت بهره‏مند خواهید شد و گرنه صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما حکم کند.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">گفتند:پس از خدای خود بخواه تا فرشته‏ای همراه تو بفرستد که گفته‏هایت را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و از وی بخواه تا باغها و قصرها و گنجهایی از طلا و نقره برای تو آماده سازد که از تلاش روزی،خاطرت آسوده شود و همانند ما به خاطر امرار معاش تلاش و کوشش نکنی!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">چون همان پاسخ را از رسول خدا(ص)شنیدند ادامه داده و گفتند:<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">پس پاره‏هایی از آسمان را بر ما فرود آر،و چنانکه تو می‏پنداری اگر خدا بخواهد می‏تواند این کار را بکند و اگر انجام ندادی ما بتو ایمان نخواهیم آورد،حضرت فرمود:این کار با خداست اگر بخواهد انجام خواهد داد...و به دنبال آن سخنان و درخواستهای بیهوده،کم‏کم زبان به ریشخند و مسخره گشوده و زبان جسارت باز کرده و عقاید باطنی خود را اظهار داشتند و به دنبال آن ماجرا بود که یکی گفت:مافرشتگان را که دختران خدا هستند می‏پرستیم!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">دیگری گفت:ما به تو ایمان نخواهیم آورد تا خدا و فرشتگان را آشکارا برای ما بیاوری!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">سخن قریش که به اینجا رسید رسول خدا(ص)از جا برخاست،در این وقت عبد الله بن ابی امیه که عمه زاده آن حضرت و فرزند عاتکه دختر عبد المطلب بود به دنبال او برخاسته گفت:ای محمد این جماعت پیشنهادهایی به تو کردند که هیچ کدام را نپذیرفتی آن گاه برای آنکه منزلت و مقام تو را نزد خدا بدانند درخواستهایی کردند که آنها را هم انجام ندادی و باز از تو خواستند از خدا برای خودت چیزی بخواهی که برتری تو بر آنها معلوم گردد آن را هم انجام ندادی و به دنبال همه اینها گفتند:پس از خدا بخواه تا عذابی که ایشان را از آن بیم می‏دادی بر آنها فرود آید این کار را هم نکردی...به خدا من هرگز به تو ایمان نخواهم آورد تا آنکه نردبانی بگذاری و به آسمان بالا روی سپس با چهار فرشته از آسمان بازگردی و آن فرشتگان گواهی دهند که تو راست می‏گویی و به خدا اگر این کار را هم انجام دهی گمان ندارم که به تو ایمان آورم. [1] .<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">رسول خدا(ص)از آنچه دیده و شنیده بود با خاطری افسرده و دلی غمگین به خانه بازگشت و به دنبال مراجعت آن حضرت ابو جهل که فرصتی به دست آورده بود رو به حاضران مجلس کرده گفت:ای گروه قریش به خوبی مشاهده کردید که محمد چگونه در کارهای خود و عیبجویی از ما و پدرانمان پافشاری دارد و دست بر نمی‏دارد اینک من با خودم عهد می‏کنم که فردا سنگ بسیار بزرگی را بردارم و چون محمد برای نماز به مسجد آمد من در جایگاه او بایستم و چون به سجده رفت آن سنگ را روی سر او بیندازم،آیا اگر من این کار را کردم شما در برابر بنی هاشم از من دفاع خواهید کرد و مرا تنها نخواهید گذارد؟<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">همگی گفتند:نه به خدا ما تو را تنها نخواهیم گذارد و حتما این کار را انجام ده!فردای آن روز ابو جهل بر طبق تصمیم خود سنگ بسیار بزرگی را برداشته و همانجا آمد و بنشست،رسول خدا(ص)نیز طبق معمول برای نماز به مسجد آمد و ما بین رکن یمانی و حجر الاسود رو به خانه کعبه ایستاد بدانسان که رو به روی بیت المقدس قرار می‏گرفت و شروع به خواندن نماز کرد و چون به سجده رفت ابو جهل رنگش پریده بی آنکه سنگ را از دست خود رها کند با سرعت به عقب بازگشت و سنگ را به کناری انداخت،قریش پیش آمده و سبب وحشت و بازگشتن او را پرسیدند؟<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">پاسخ داد:من همان گونه که به شما گفته بودم نزدیک رفتم تا سنگ را بر سر محمد بیندازم ولی همین که نزدیک او شدم شتر نری را دیدم غرش کنان به من حمله ور شد و به خدا سوگند تاکنون شتری به این بزرگی و وحشتناکی ندیده و چیزی نمانده بود که شتر مزبور مرا در دهان خود گیرد.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">نضر بن حارث [2]&nbsp; که یکی از شیاطین قریش و از دشمنان پیغمبر بود وقتی این سخن را از ابو جهل شنید از جای برخاست و گفت:ای گروه قریش به خدا سوگند ماجرایی پیش آمده که راههای چاره در آن مسدود گشته است!این محمد است که از کودکی در میان شما زندگی کرده و رفتار او از هر جهت مورد رضایت شما بود،از همه راستگوتر و از همگی امانتدارتر بود،همین که موی صورتش متمایل به سفیدی گشت و این دین و آیین را برای شما آورد گفتید:او ساحر است در صورتی که به خوبی می‏دانید که او ساحر و جادوگر نیست زیرا ساحران و کار آنها را ما دیده‏ایم سپس گفتید:کاهن است با اینکه ما کاهنان و گفتارشان را شنیده‏ایم،آن گاه گفتید:شاعر است با اینکه به خدا سوگند می‏دانید شاعر هم نیست،زیرا ما انواع و اقسام شعر را دیده‏ایم،پس از همه اینها گفتید:دیوانه است ولی به خدا سوگند دیوانه هم نیست و حالات دیوانگان هیچ یک در او دیده نمی‏شود،ای گروه قریش اکنون بدقت در کار خود نظر کنید و از روی عقل و تأمل رفتار کنید که براستی ماجرای بزرگی برای شما پیش آمده است!<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">[1] جالب اینجا است که همین عبد الله بن ابی امیه در سالهای آخر هجرت پیش از فتح مکه مسلمان شد و به رسول خدا(ص)ایمان آورد،و گویا این سخنان را فراموش کرده بود. <o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">[2] نضر بن حارث کسی است که به گفته پاره‏ای از مفسران چند آیه از قرآن کریم مانند آیه 93 از سوره انعام و آیه 13 از سوره مطففین و آیات دیگری در مذمت او نازل شده،و او همان کسی است که در اثر مسافرتهایی که به حیره و شهرهای ایران کرده بود و داستانهای رستم و اسفندیار را شنیده بود هرگاه پیغمبر(ص)در جایی می‏نشست و داستان عذابهای قوم عاد و ثمود و سایر ملتهای گذشته را بیان می‏فرمود پس از رفتن آن حضرت می‏آمد و به جای او می‏نشست و می‏گفت:به خدا داستانهایی که من می‏گویم بهتر از قصه‏هایی است که محمد برای شما می‏گوید و سپس داستانهایی از رستم و اسفندیار می‏گفت و به دنبال آن اظهار می‏کرد:آیا محمد چگونه از من بهتر داستان سرایی می‏کند،و هم او بود که می‏گفت:بزودی من نیز مانند آنچه خدا نازل کرده نازل خواهم کرد!.<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p> <p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="line-height: 107%; font-size: 18pt;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p> text/html 2016-11-07T06:19:56+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت پانزدهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/802 <div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;">به نام خدا</span><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"><span lang="FA" style="font-size: 16pt; line-height: 107%; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial;"><font face="Mihan-Nassim">بعثت رسول خدا (ص) قسمت پانزدهم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">خباب بن الارت <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">در شهر مکه جوانی بود به نام خباب که به عنوان بردگی در خانه زنی از قبیله خزاعه یا بنی زهره به سر می‏برد و کار او نیز آهنگری و اصلاح شمشیرها بود،رسول خدا(ص)با این جوان الفت و انسی داشت و نزد او رفت و آمد می‏کرد،خباب نیزروی صفای باطن و پاکی طینت در همان اوایل بعثت رسول خدا(ص)به وی ایمان آورد و گویند:ششمین مردی بود که مسلمان گردید و در ایمان خود نیز محکم و پر استقامت بود و به هر اندازه که او را شکنجه کردند دست از آیین خود برنداشت.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مشرکان مکه او را می‏گرفتند و مانند بسیاری دیگر زره آهنین بر تنش کرده در آفتاب داغ و روی ریگهای مکه می‏نشاندند تا بلکه از فشار حرارت هوا و آهن و ریگها به ستوه بیاید و از دین اسلام دست بردارد و چون دیدند این عمل در خباب اثری ندارد هیزمی افروخته و چون هیزمها سوخت و به صورت آتش سرخ درآمد،بدن خباب را برهنه کرده و از پشت روی آن آتشها خواباندند،خباب گوید:در این موقع مردی از قریش نیز پیش آمد و پای خود را روی سینه من گذارد و آن قدر نگهداشت تا گوشت بدن من آتش را خاموش کرد و تا پایان عمر جای سوختگی آن آتشها در پشت خباب به صورت برص و پیسی نمودار بود،و چون عمر به خلافت رسید روزی خباب را دیدار کرد و از شکنجه‏هایی که در صدر اسلام از دست مشرکان قریش دیده بود سؤال کرد،خباب گفت:به پشت من نگاه کن،و چون عمر پشت او را دید گفت:تاکنون چنین چیزی ندیده بودم.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و از شعبی نقل شده که گوید:خباب از کسانی بود که در برابر شکنجه مشرکین بردباری می‏کرد و حاضر نبود از ایمان به خدای تعالی دست بردارد،مشرکان که چنان دیدند سنگهایی را داغ کرده و پشت او را آن قدر به آن سنگها فشار دادند تا آنکه گوشتهای پشت بدنش آب شد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مشرکین،گذشته از آزارهای بدنی از نظر مالی هم تا آنجا که می‏توانستند تازه مسلمانان را در مضیقه قرار داده و زیان مالی به آنها می‏زدند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">درباره همین خباب،طبرسی مفسر مشهور و دیگران می‏نویسند:خباب از عاص بن وائل پولی طلبکار بود،و پس از آنکه مسلمان شد به نزد وی آمده مطالبه حق خود را کرد،عاص بدو گفت:طلب تو را نمی‏دهم تا دست از دین محمد برداری و بدو کافر شوی،و خباب با کمال شهامت و ایمان و مردانگی گفت:من هرگز بدو کافر نمی‏شوم‏تا هنگامی که تو بمیری و در روز قیامت مبعوث گردی،عاص گفت:باشد تا آن وقت که من محشور شدم و به مال و فرزندی رسیدم طلب تو را می‏پردازم!به دنبال این گفتگو خدای تعالی این آیات را نازل فرمود:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">«أ فرأیت الذی کفر بآیاتنا و قال لأوتین مالا و ولدا،اطلع الغیب أم اتخذ عند الرحمن عهدا،کلا سنکتب ما یقول و نمد له من العذاب مدا،و نرثه ما یقول و یأتینا فردا» [1] .<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">ابن اثیر و دیگران از شعبی نقل کرده‏اند که چون شکنجه مشرکان به خباب زیاد شد به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض کرد:آیا از خدا برای ما درخواست یاری و نصرت نمی‏کنی؟خباب گوید:در این هنگام رسول خدا(ص)که صورتش برافروخته و سرخ شده بود رو به من کرده فرمود:آنها که پیش از شما بودند به اندازه‏ای بردبار و شکیبا بودند که گاهی مردی را می‏گرفتند و زمین را حفر کرده او را در زمین می‏کردند آن گاه اره برنده روی سرش می‏گذاردند و با شانه‏های آهنین گوشت و استخوان و رگهای بدنش را شانه می‏کردند ولی آنها دست از دین خود برنمی‏داشتند...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و از داستانهای جالبی که در این باره نقل کرده این است که می‏نویسد:کار خباب این بود که شمشیر می‏ساخت.و رسول خدا(ص)با وی الفت و آمیزش داشت و پیش او می‏آمد،خباب که برده زنی به نام ام انمار بود ماجرا را به آن زن خبر داد،آن زن که این سخن را شنید از آن پس آهن را داغ می‏کرد و روی سر خباب می‏گذارد و بدین ترتیب می‏خواست تا خباب را از آمیزش با پیغمبر اسلام و پذیرفتن آیین وی باز دارد، خباب شکایت حال خود را به رسول خدا(ص)کرد و پیغمبر(ص)درباره او دعا کرده گفت:«اللهم انصر خبابا»(خدایا خباب را یاری کن‏)پس از این دعا ام انمار به دردسری مبتلا شد که از شدت درد همچون سگان فریاد می‏زد و در آخر،کارش به جایی رسید که بدو گفتند:باید برای آرام شدن این درد،آهن را داغ کرده بر سرت‏بگذاری و از آن پس خباب پاره آهن داغ می‏کرد و بر سر او می‏گذارد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">امیر المؤمنین(ع)در مرگ خباب سخنانی فرموده که از آن سخنان شدت آزار و شکنجه‏هایی را که در اسلام کشیده بخوبی معلوم می‏گردد،خباب بنا بر مشهور در سال 37 هجری در کوفه از دنیا رفت و طبق وصیتی که کرده بود بدنش را در خارج شهر کوفه دفن کردند، [2]&nbsp; و در آن هنگام علی(ع)در صفین بود و خباب که هنگام رفتن آن حضرت به صفین بیمار بود و به خاطر همان بیماری نتوانسته بود در جنگ شرکت کند در غیاب آن بزرگوار از دنیا رفت و چون علی(ع)مراجعت کرد و از مرگ وی مطلع شد درباره‏اش فرمود:<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">«یرحم الله خباب بن الارت فقد اسلم راغبا،و هاجر طائعا،و قنع بالکفاف،و رضی عن الله،و عاش مجاهدا» [3] .<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">(خدا رحمت کند خباب بن ارت را که از روی رغبت و میل اسلام آورد و مطیعانه(و سر به فرمان)هجرت کرد و به مقدار کفایت(زندگی)قناعت کرد و از خداوند(در هر حال)خوشنود و راضی بود،و مجاهد زندگی کرد.)<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">و در نقل ابن اثیر و دیگران است که به دنبال این جملات فرمود:و به بلای بدنی مبتلا گردید،و خدا پاداش کسی را که کار نیک کند تباه نخواهد کرد.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">این بود شمه‏ای از آزار و شکنجه افراد تازه مسلمان که از دست مشرکین و کفار مکه دیدند،و ما به عنوان نمونه ذکر کردیم و در تاریخ زندگی بسیاری از مسلمانان صدر اسلام مانند عبد الله بن مسعود و صهیب و دیگران نمونه‏های فراوانی از این گونه‏آزارهای بدنی و زیانهای مالی که به جرم پیروی از حق از سوی مشرکین دیدند در تاریخ به چشم می‏خورد،و به نوشته اهل تاریخ تدریجا کار به جایی رسید که ابو جهل و جمعی از مردمان قریش دست از کار و زندگی کشیده و جستجو می‏کردند تا ببینند چه کسی به دین اسلام درآمده و چون مطلع می‏شدند که شخصی تازه مسلمان شده به نزدش می‏رفتند،اگر شخص محترم و قبیله‏داری بود و از ترس قوم و قبیله‏اش نمی‏توانستند او را به قتل رسانده یا بیازارند،زبان به ملامت وی گشوده سرزنشش می‏کردند مثل آنکه می‏گفتند:آیا دین پدرت را که بهتر از این دین و آیین بود رها ساخته‏ای!از این پس ما تو را نزد مردم به بی خردی و نادانی معرفی خواهیم کرد و قدر و شوکتت را بی ارزش خواهیم ساخت.و اگر مرد تاجر و پیشه‏وری بود او را تهدید به کسادی بازار و نخریدن جنس و ورشکستگی و امثال اینها می‏کردند،و اگر از مردمان فقیر و مهاجران و بردگان بودند به انواع آزارها دچار می‏ساختند،تا آنجا که گاهی دست از دین برمی‏داشتند.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">از سعید بن جبیر نقل شده که گوید:به ابن عباس گفتم:براستی کار زجر و شکنجه مشرکین نسبت به اصحاب رسول خدا(ص)بدان حد بود که ناچار می‏شدند از دین خود دست بردارند؟پاسخ داد:آری به خدا سوگند گاهی آنها را چنان آزار و شکنجه می‏دادند و گرسنه و تشنه نگاه می‏داشتند که قادر نبودند سرپا بایستند و ناچار می‏شدند برای رهایی خود هر چه را مشرکین می‏خواستند بر زبان جاری سازند،که اگر به آنها می‏گفتند:مگر لات و عزی خدای شما نیستند؟می‏گفتند:چرا.و حتی گاهی اتفاق می‏افتاد که حیواناتی چون«جعل»(سرگین غلطان)و یا حشرات دیگری را که روی زمین راه می‏رفتند به آنها نشان داده می‏گفتند:مگر این خدای تو نیست؟جواب می‏دادند:چرا!.<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[1] («آیا دیدی آن کس را که به آیات ما کافر شد و گفت:مال و فرزند بسیاری به من خواهند داد،مگر از غیب خبر یافته یا از خدای رحمان پیمانی گرفته،هرگز چنین نخواهد بود ما آنچه را گوید ثبت خواهیم کرد و عذاب او را افزون می‏کنیم،و آنچه را گوید بدو می‏دهیم ولی نزد ما بتنهایی خواهد آمد)سوره مریم،آیه 77. <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[2] گویند:خباب نخستین کسی بود که جنازه‏اش را در خارج شهر کوفه دفن کردند،و تا به آن روز هر یک از مسلمانان در کوفه از دنیا می‏رفت در خانه خود یا در کنار کوچه بدنش را دفن می‏کردند،و پس از آنکه خباب از دنیا رفت و طبق وصیتی که کرده بود بدنش را در خارج شهر دفن کردند مسلمانان دیگر نیز از او پیروی کرده و بدن مردگان را در خارج شهر دفن کردند. <o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">[3] نهج البلاغه،فیض،ص 1098.و به دنبال آن فرمود:«طوبی لمن ذکر المعاد و عمل للحساب و قنع بالکفاف،و رضی عن الله»(خوشا به حال کسی که در یاد معاد(و روز جزا)باشد و برای حساب کار کند و به اندازه کفایت قانع باشد و از خدای(خود)راضی و خوشنود باشد).<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><font face="Mihan-Nassim"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></font></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">مدینةالعلم<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتی باشید...<o:p></o:p></font></span></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align:center"> </p><p class="MsoNormal" dir="RTL"><span lang="FA" style="font-size: 18pt; line-height: 107%;"><font face="Mihan-Nassim">بهشتیان</font></span><span dir="LTR"><o:p></o:p></span></p></div> text/html 2016-09-16T04:40:46+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت چهاردهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/801 <div><div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">به نام خدا</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">بعثت رسول خدا (ص) قسمت چهاردهم</span></font></p></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بلال حبشی&nbsp;</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بلال بن رباح از زمره بردگانی بود که هنگام بعثت رسول خدا(ص)در مکه به سر می‏برد و بنا بر مشهور برده امیة بن خلف یکی از سران مشرکین بود و در خانه او به سر می‏برد.بلال همچون افراد بسیار دیگری که از علایق مادی آسوده بودند با قلبی‏پاک و آزاد از هر گونه تعصب غلط و هواهای نفسانی نور تابناک اسلام در دلش تابش کرده و دین حق را پذیرفته بود و مال و منالی نداشت تا ناچار باشد به خاطر حفظ آنها حقیقت را انکار کند.وی تحت شکنجه و آزار مشرکان و افراد قبیله«بنی جمح»که در آنان زندگی می‏کرد قرار گرفت،ابن هشام نقل کرده که امیة بن خلف روزها هنگام ظهر که می‏شد او را از خانه بیرون می‏برد و روی سنگهای داغ و تفدیده مکه می‏خواباند و سنگ بزرگی روی سینه‏اش می‏گذارد و بدو می‏گفت:به خدا سوگند به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محمد دست برداری و لات و عزی را پرستش کنی.بلال در همان حال که بود می‏گفت:أحد...أحد...(خدای من یکی است).</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">روزی ورقة بن نوفل(پسر عموی خدیجه)بر او بگذشت و بلال را دید که شکنجه‏اش می‏دهند و او در همان حال می‏گوید:أحد...أحد...ورقه نیز گفت:أحد...أحد...به خدا سوگند ای بلال که خدا یکی است...آن گاه به امیة بن خلف و افراد دیگر قبیله بنی جمح که او را شکنجه می‏کردند رو کرده گفت:به خدا سوگند اگر او را به این حال بکشید من قبرش را زیارتگاه مقدسی قرار خواهم داد و بدان تبرک می‏جویم.در کتاب اسد الغابة داستان شکنجه او به وسیله ابی جهل نیز آمده است.</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="4">بلال به همین وضع دشوار و اسفناک به سر می‏برد تا آنکه رسول خدا(ص)او را خریداری کرده و در راه خدا آزاد کرد،و در پاره‏ای از نقلها نیز آمده که ابو بکر او را از امیة بن خلف خریداری کرد و آزاد ساخت،و ابن اثیر گفته:رسول خدا(ص)به ابو بکر فرمود:اگر چیزی داشتیم بلال را خریداری می‏کردیم!و ابو بکر پیش عباس بن عبد المطلب عموی رسول خدا(ص)رفته و جریان را بدو گفت،و عباس وسیله آزادی او را فراهم ساخته و از صاحبش که زنی از قبیله بنی جمح بود،او را خریداری نمود.</font></div></div><div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">مدینةالعلم</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">بهشتی باشید...</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">بهشتیان</span></font></p></div> text/html 2016-09-16T04:28:56+01:00 beheshtiyan.mihanblog.com سید مصطفی سیدی بعثت رسول خدا (ص) قسمت سیزدهم http://beheshtiyan.mihanblog.com/post/800 <h1 style="text-align: center;"><font face="Mihan-Nassim">به نام خدا</font></h1><div><font face="Mihan-Nassim" size="5">بعثت رسول خدا (ص) قسمت سیزدهم</font></div><h1><font face="Mihan-Nassim" size="5">عمار یاسر و پدر و مادرش&nbsp;</font></h1><h1><font face="Mihan-Nassim" size="5">از مسلمانانی که به سختی دچار آزار مشرکین گردید عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه بودند که این هر سه به جرم اینکه به پیغمبر اسلام ایمان آورده بودند سخت‏ترین شکنجه‏ها را از دست مشرکین تحمل کردند تا سرانجام یاسر و سمیه در زیر شکنجه آنان جان سپردند و به فیض شهادت نایل شدند،و عمار نیز از روی تقیه در ظاهر با گفتن کلماتی خود را نجات داد و گرنه او نیز به سرنوشت پدر و مادر مسلمانش دچار می‏گردید.</font></h1><h1><font face="Mihan-Nassim" size="5">اهل تاریخ و همچنین مفسرین در تفسیر آیه شریفه «من کفر بالله من بعد ایمانه الا من أکره و قلبه مطمئن بالایمان و لکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم» [1] &nbsp;نوشته‏اند که مشرکان قریش جمعی از افراد تازه مسلمان را مانند عمار و یاسر و سمیه و بلال و صهیب و خباب و دیگران را گرفته و برای آنکه دست از آیین خود بردارند شکنجه کردند و یاسر و سمیه چون دست از آیین خود برنداشتند به دست ابو جهل و دیگران شهید شدند،بدین ترتیب که پاهای سمیه را از دوجهت مخالف بر دو شتر بستند و سپس با حربه‏ای بدنش را از میان به دو نیم کردند،و سپس یاسر را نیز با ضربتی کشتند،و این دو نخستین مسلمانی بودند که در راه اسلام به درجه شهادت نایل شدند،و اما عمار که چنان دید آنچه را مشرکین از آنها خواسته بودند بر زبان جاری کرد ولی در دل به ایمان خود باقی بود،و همین سبب ناراحتی و اضطراب او شده بود و دیگران نیز به رسول خدا(ص)گزارش دادند که عمار کافر شده و از دین دست کشیده،رسول خدا(ص)در پاسخ آنان فرمود:هرگز!براستی عمار کسی است که سر تا پا مملو از ایمان به خداست و ایمان به حق با گوشت و خون او آمیخته و مخلوط است.پس از این ماجرا خود عمار نیز با چشم گریان به نزد رسول خدا(ص)آمد و نگران عملی بود که انجام داده بود و سخن کفر آمیز به زبان جاری کرده بود،ولی رسول خدا(ص)او را دلداری داده و اشک دیدگانش را پاک کرد و بدو فرمود:باکی بر تو نیست و اگر پس از این نیز دچار آنها شدی به همین گونه خود را نجات ده و همین سخنان را بازگوی. [2] .</font></h1><h1><font face="Mihan-Nassim" size="5">و در تفسیر طبری است که چون رسول خدا(ص)از او پرسید:عمار!چه شده است؟عرض کرد:ای رسول خدا(ص)عمل بدی از من سرزده زیرا مرا رها نکردند تا آنکه ناچار شدم نام شما را به دشنام ببرم و خدایان آنها را به خوبی یاد کنم!رسول خدا(ص)اشک چشمانش را پاک کرد و با آن سخنان او را دلداری داد.</font></h1><h1><font face="Mihan-Nassim" size="5">ابن اثیر و دیگران نقل کرده‏اند که هنگام عبور رسول خدا(ص)در مکه،عمار و پدرش یاسر را زیر شکنجه مشرکین دید،حضرت که چنان دید به آن دو فرمود:ای خاندان یاسر صبر و بردباری پیشه کنید که وعده‏گاه شما بهشت است.</font></h1><div><font face="Mihan-Nassim" size="5">---</font></div><div><font face="Mihan-Nassim" size="5"><div>[1] «و هر کس پس از ایمان آوردنش به خدا کافر شود،نه آن کس که مجبور گشته(و از روی اکراه سخن کفر بر زبان جاری کرده)اما دلش استوار به ایمان است بلکه آن کس که سینه خود را به کفر گشوده غضب خدا بر آنهاست و عذابی بزرگ دارند»سوره نحل،آیه 106.&nbsp;</div><div>[2] تفسیر فخر رازی،ج 2،ص 121.&nbsp;</div><div><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="font-family: tahoma; font-size: 11px; text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="font-family: tahoma; font-size: 11px; text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">مدینةالعلم</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="font-family: tahoma; font-size: 11px; text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">بهشتی باشید...</span></font></p><p class="MsoNormal" align="center" dir="RTL" style="font-family: tahoma; font-size: 11px; text-align: right;"><font face="Mihan-Nassim"><span style="font-size: 21.3333px; line-height: 22.8267px;">بهشتیان</span></font></p></div><div><br></div></font></div><div><br></div>