به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت دوازدهم

ابو لهب و رسول خدا 

نام ابو لهب عبد العزی بود که به گفته برخی چون عزی نام بتی بود خداوند در قرآن نخواسته است او را بنده بت بخواند و کنیه‏اش را ذکر فرمود و سبب اینکه به این کنیه نیز او را خوانده است به گفته بعضی آن بود که گونه‏هایش سرخ فام و برافروخته بوده و سرخی گونه‏اش را تشبیه به شعله سرخ آتش و زبانه دوزخ و جهنم کرده تا بفهماند که او جهنمی است.

و به هر صورت آزاری که رسول خدا(ص)از این مرد در راه تبلیغ دیانت مقدس اسلام دید زیان بخش‏تر و زیادتر از آزار دیگران بود،زیرا دشمنان دیگر،آن جرئت و جسارت را نداشتند که در حضور بنی هاشم و در هر مجلس و محفلی آن حضرت را تمسخر و تکذیب و آزار کنند ولی ابو لهب چون خود فرزند ناخلف عبد المطلب و عموی رسول خدا(ص)بود جرئت این کار را داشت.از این گذشته مردم جزیرة العرب مخالفت و دشمنی دیگران را غالبا حمل بر حسادت و کینه توزی با بنی هاشم می‏کردند ولی مخالفت و تکذیب ابو لهب را نمی‏توانستند حمل بر چیزی کنند و از این جهت تمسخر و استهزا و تکذیب او در عموم افراد مؤثر واقع می‏شد.

به عنوان شاهد به نمونه‏ های زیر توجه کنید:

ابن هشام می‏نویسد:پیغمبر در ایام برگزاری اعمال حج به منی و جاهای دیگری که محل اجتماع و برگزاری مراسم حج بود می‏رفت و با قبایل و طوایفی که از اطراف آمده بود درباره مأموریت و نبوت خویش سخن می‏گفت و آنها را به توحید و خداپرستی و نبوت خود دعوت می‏کرد آن گاه از قول یکی از زایران نقل می‏کند که گفته است: من جوان بودم و در منی با پدرم سخن می‏گفتیم،ناگاه پیغمبر ظاهر شد و قبیله‏های گوناگون را به یگانگی خدا و رسالت خود می‏خواند و پشت سرش مردی أحول با گونه‏های برافروخته و گیسوانی که از هر دو سوی او آویخته بود دیدیم که او را دنبال می‏کرد و چون سخن پیغمبر به پایان می‏رسید او فریاد می‏زد:ای بنی فلان سخن او را نپذیرید و پیرویش نکنید که می‏خواهد شما را از لات و عزی و همپیمانانتان باز دارد،مبادا از او پیروی کنید!

من از پدرم پرسیدم:این احول کیست؟گفت:عمویش عبد العزی فرزند عبد المطلب یعنی ابو لهب است.

ابن شهر آشوب و دیگران از طارق محاربی نقل کرده‏اند که گوید:مردی را دربازار ذی المجاز دیدم که جامه‏ای سرخ رنگ در بر داشت و می‏گفت:ایها الناس بگویید:«لا اله الا الله»تا رستگار شوید،و به دنبال او مردی سنگ به پاهایش می‏زد بدانسان که خون از پاهای او جاری شده بود و می‏گفت:مردم او دروغگوست سخنش را نشنوید و نپذیرید!من پرسیدم:این مرد کیست؟گفتند:این جوان پیغمبر است و این مرد عمویش ابو لهب.

و در جریان صحیفه ملعونه که قریش و همدستانشان برای اینکه رسول خدا(ص)را به زانو درآورند طبق تعهد نامه‏ای معامله و داد و ستد را با بنی هاشم بر خود ممنوع کردند و ابو طالب و بنی هاشم مجبور شدند سه سال در شعب ابو طالب با کمال سختی و مشقت روزگار خود را به سر برند،می‏نویسند:ابو لهب گذشته از اینکه پیوسته مترصد بود مبادا کسی از خویشان و یا دیگران آذوقه و خوار و بار و سایر ما یحتاج زندگی به آنها برساند و یا بفروشد،هرگاه کاروانهای تجارتی نیز از خارج وارد مکه می‏شد به آنها سفارش می‏کرد تا ممکن است به افرادی که از شعب ابو طالب پیش آنها می‏روند چیزی نفروشند و اگر جنسی را خواستند بخرند قیمت آن را چند برابر بگویند که آنها قدرت خرید نداشته باشند،و چنانچه از این راه خسارتی متوجه آنها می‏شد او جبران می‏کرد.و پس از این خواهیم خواند که این عمل ابو لهب که مردی سرشناس و ثروتمند بود تا چه حد در محاصره اقتصادی و اجتماعی آنها مؤثر بود تا جایی که گاهی از شدت گرسنگی صدای اطفال گرسنه بنی هاشم از میان شعب ابو طالب به گوش مردم مکه می‏رسید. [1] .

[1] از پاره‏ای تواریخ برمی‏آید که پس از مرگ ابو طالب ابو لهب از نظر خویشاوندی با رسول خدا(ص)تصمیم گرفت دست از آزار آن حضرت بردارد و بلکه دفاع آن حضرت را در برابر مشرکان به عهده گرفت ولی عقبة بن ابی معیط و ابو جهل او را از این تصمیم منصرف ساختند.

بدین شرح که گفته‏اند:چون ابو طالب از دنیا رفت قریش نسبت به رسول خدا(ص)جرئت بیشتری پیدا کردند و بر آزار آن حضرت افزودند،خبر به گوش ابو لهب رسیده به نزد آن حضرت آمد و گفت:ای محمد با خیالی آسوده کار خود را دنبال کن همانند روزگاری که ابو طالب زنده بود و مطمئن باش تا من زنده هستم کسی به تو آزاری نخواهد رسانید،و در همان روزها اتفاقا شخصی به نام ابن غیطله رسول خدا(ص)را دشنام گفت:ابو لهب که از ماجرا مطلع شد به نزد آن مرد رفته و او را دشنام داد،آن مرد خود را به قریش رسانیده و فریاد زد:ای گروه قریش ابو عتبه(که منظورش همان ابو لهب بود)از آیین ما دست کشیده و به دین محمد گرویده است،قریش که این سخن را شنیدند پیش ابو لهب رفته و جریان را از او پرسیدند؟وی گفت:من دست از آیین گذشتگان برنداشته‏ام ولی از برادرزاده‏ام حمایت و دفاع می‏کنم تا کار خود را دنبال کند،قریش که این سخن را شنیدند او را در این کار تحسین کرده و پی کار خود رفتند،و چند روزی هم کار بدین منوال گذشت و مردم از هیبت ابو لهب جرئت جسارت و آزار پیغمبر را نداشتند،تا اینکه عقبة بن ابی معیط و ابو جهل به نزد ابو لهب آمده و به هر حیله و نیرنگی بود او را از این کار منصرف کردند.و گویند امیر المؤمنین(ع)پس از این ماجرا اشعار زیر را در مذمت ابو لهب انشا فرمود:

ابا لهب تبت یداک أبا لهب‏  

و صخرة بنت الحرب حمالة الحطب

‏خذلت نبی الله قاطع رحمه‏  

فکنت کمن باع السلامة بالعطب‏

لخوف أبی جهل فأصبحت تابعا  

له و کذاک الرأس یتبعه الذنب

و ابو لهب تا زمانی که جنگ بدر اتفاق افتاد زنده بود و پس از آن به یک نوع بیماری مانند آبله مبتلا شد و همان سبب مرگش گردید،و چون قریش از سرایت آن بیماری بیم داشتند جنازه‏اش تا سه روز روی زمین بماند و حتی نزدیکانش می‏ترسیدند او را بردارند و دفن کنند و ناچار شدند آن قدر سنگ روی او ریختند که زیر آن‏ها دفن گردید،و شاید در داستان جنگ بدر شرح آن بیاید.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: ابو لهب و رسول خدا،

تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت یازدهم

شدت آزار مشرکان

مشرکین که از ملاقاتهای مکرر با ابو طالب نتیجه‏ای نگرفتند به فکر آزار بیشتری نسبت به رسول خدا(ص)و مسلمانانی که به آن حضرت ایمان آورده بودند افتاده و تصمیم گرفتند فشار خود را نسبت به آنها بیشتر کنند تا بلکه بدین وسیله از پیشرفت سریع مرام مقدس اسلام جلوگیری به عمل آورند و بدین منظور رؤسای قبایل هر کدام تنبیه و آزار افراد تازه مسلمان قبیله خود را به عهده گرفتند و قرار شد هر کدام جداگانه عهده‏دار شکنجه مسلمانان قبیله خود گردند.

ابو طالب که چنان دید فرزندان هاشم و مطلب را طلبید و از ایشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا(ص)کمک دهند آنان نیز پس از استماع گفتار ابو طالب سخنش را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود که از قبول آن پیشنهاد خودداری کرد و در دشمنی و عداوت خود باقی ماند و بلکه به پیشنهاد سران مشرک مکه آزار رسول خدا(ص)را نیز به عهده گرفت و تا زنده بود از دشمنی و آزار آن حضرت دست برنداشت،گذشته از آن همسرش ام جمیل و پسرش عتبه [1]  را نیز به دشمنی وادار می‏کرد و آن دو نیز به‏وی تأسی جستند تا آنجا که ام جمیل خار سر راه رسول خدا(ص)می‏ریخت و شعر در مذمت او می‏سرود،چنانکه قبل از این مذکور گردید،تا جایی که سوره أبی لهب در مذمت آن دو نازل گردید و همین امر سبب شد که مقداری از شدت آزارشان بکاهند و تنبیه شوند.

[1] عتبه بن ابی لهب پیش از جریان بعثت رسول خدا(ص)به دامادی آن حضرت مفتخر گشت و شوهر رقیه دختر رسول خدا(ص)بود.و چون آن حضرت به نبوت مبعوث شد به تحریک پدرش ابو لهب و یا روی دشمنی و عداوتی که خود با آن حضرت داشت رقیه را از خانه خود بیرون کرده و به خانه پدر بزرگوارش فرستاد و در سیره ابن هشام است که این ماجرا پس از جنگ بدر اتفاق افتاد،بدین ترتیب که چون مشرکان قریش در جنگ بدر شکست خوردند و به مکه بازگشتند از جمله کارهایی که به تلافی این شکست در مکه انجام دادند آن بود که ابو العاص بن ربیع شوهر زینب دختر رسول خدا(ص)و عتبه بن ابی لهب شوهر رقیه دختر دیگر آن حضرت را که در مکه به سر می‏بردند تحت فشار قرار دادند تا دختران آن حضرت را طلاق دهند و به آنها گفتند:هرگاه آنها را طلاق دهید ما هر زنی و یا دختری را که خواستید برای شما خواهیم گرفت.

با اینکه به خاطر اسلام ازدواج زینب و ابو العاص قطع شده بود ولی ابو العاص حاضر نشد این کار را بکند و به قریش گفت:من همسر خود را به هیچ زنی از زنان قریش نخواهم داد.

اما عتبه بن ابی لهب گفت:من حاضرم این کار را بکنم مشروط به اینکه دختر ابان بن سعید یا دختر سعید بن عاص را برای من بگیرید،و آنها دختر همان سعید بن عاص را به عقد او درآورده و عتبه نیز رقیه را طلاق گفت.

و در پاره‏ای از نقلهاست که عتبه رقیه را طلاق نگفت تا وقتی که به نفرین رسول خدا(ص)در سفری طعمه درنده گردید و رقیه به خانه پدر بازگشت.و جریان نفرین آن حضرت آن بود که چون سوره «و النجم اذا هوی...» نازل شد عتبه آن حضرت را تکذیب کرده و به نقلی آب دهان نیز به صورت رسول خدا(ص)انداخت،حضرت او را نفرین کرده گفت:«خدایا یکی از سگانت را بر او مسلط گردان»و تعبیر به سگ شاید کنایه از درنده‏ای از درندگان بوده باشد.

پس از این ماجرا عتبه به همراه پدرش ابو لهب برای تجارت به شام رفت و در یکی از منزلگاهها شب هنگام فرود آمده و خواستند منزل کنند،راهبی دیرنشین که در آنجا منزل داشت بدانها گفت:در این سرزمین درندگان زیاد هستند،ابو لهب که این سخن را شنید به همراهان خود گفت:من از نفرین محمد بر این فرزند بیمناکم،امشب شما به من کمک کنید و عتبه را محافظت نمایید،آنها نیز شترها و بارهای خود را جمع‏آوری کرده و عتبه را در وسط آنها روی بارها خواباندند و خود نیز همگی اطراف او خوابیدند،چون پاسی از شب گذشت شیری(یا درنده دیگری)آمد و یک یک را بو کرد تا به عتبه رسید آن گاه با پنجه‏های خود ضربت محکمی به او زد که همان سبب مرگش شد.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، شدت آزار مشرکان،

تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 10:47 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.