تبلیغات
بهشتیان - بعثت رسول خدا (ص) قسمت دهم
بهشتیان
هر چه را که بخواهید...
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : سید مصطفی سیدی

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت دهم

مشرکان در پیشگاه ابو طالب

سران مکه و قدرتمندان مشرکی که با تبلیغات رسول خدا(ص)حیثیت اجتماعی و مادی خود را در مخاطره دیدند از جمله اقداماتی که برای جلوگیری از پیشرفت مرام مقدس اسلام نمودند این بود که به فکر افتادند به نزد ابو طالب عموی پیغمبر که سمت ریاست بنی هاشم و کفالت رسول خدا را به عهده داشت،بروند و با وی در این باره مذاکره کرده تا بلکه بتوانند حمایت وی و قبیله بنی هاشم را از پیغمبر اسلام و هدف‏عالی او باز دارند و بدین ترتیب راه را برای حمله و آزار رسول خدا(ص)و احیانا قتل آن حضرت هموار سازند.

چنانکه از تواریخ برمی‏آید آمدن سران مکه به نزد ابو طالب بدین منظور چند بار تکرار شد و هر مرتبه پیشنهادی می‏کردند و به نوعی می‏خواستند تا وی و بنی هاشم را از دفاع و حمایت رسول خدا(ص)باز دارند و در هر بار با مخالفت ابو طالب رو به رو می‏شدند و مأیوس از نزد وی باز می‏گشتند تا جایی که یکباره از او ناامید شده و تصمیم او را در حمایت از آن حضرت قطعی دیدند.

ابن هشام می‏نویسد:سران قریش وقتی مشاهده کردند محمد(ص)همچنان به تبلیغ دین خود مشغول است و ابو طالب نیز بی دریغ از وی حمایت می‏کند و مانع از آن است که کسی به او صدمه و آزاری برساند چند تن را به عنوان نماینده به نزد ابو طالب فرستادند که از آن جمله بودند:عتبه و شیبه پسران ربیعه،ابو سفیان،ابو البختری،اسود بن مطلب،ابو جهل،ولید بن مغیره،نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل.

اینان به نزد ابو طالب آمده گفتند:ای ابو طالب این برادرزاده‏ات به خدایان ما ناسزا گوید،از آیین ما عیبجویی می‏کند،دانشمندان ما را بی خرد و سفیه می‏خواند.پدران ما را گمراه می‏داند،اینک یا خودت از او جلوگیری کن و یا جلوگیری او را به ما واگذار،زیرا تو نیز همانند مایی و ما او را کفایت خواهیم کرد،ابو طالب سخنان آنها را شنید و با خوشرویی و ملایمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالی از نزدش بیرون رفتند.

و چون ادامه کار رسول خدا(ص)را مشاهده کردند برای بار دوم به نزد ابو طالب آمده و همان سخنان را تکرار کرده و ادامه داده گفتند:ای ابو طالب تو در میان ما مردی بزرگوار و شریف هستی و ما یک بار به نزد تو آمدیم و از تو خواستیم جلوی محمد را بگیری اما گفتار ما را نادیده گرفتی،اینک به خدا سوگند طاقت ما تمام شده و بیش از این نمی‏توانیم نسبت به پدرانمان دشنام بشنویم و به بزرگان ما بد بگویند و بر خدایان ما عیب بگیرند.اینک یا خودت جلوی او را بگیر یا ما به جنگ تو آمده و با هم کارزار می‏کنیم تا یکی از دو طرف از پای درآید و به هلاکت رسد.مورخین نوشته‏اند:سران قریش از نزد ابو طالب بیرون رفتند ولی ابو طالب به فکر فرو رفت و خود را در محذور سختی مشاهده کرد،از طرفی دشمنی و جدایی از قریش برایش سخت و مشکل بود و از سوی دیگر نمی‏توانست رسول خدا(ص)را به آنها تسلیم کند و یا دست از یاریش بردارد،این بود که محمد(ص)را خواست و گفتار قریش را به اطلاع آن حضرت رسانید و به دنبال آن گفت:ای محمد اکنون بر جان خود و جان من نگران باش و کاری که از من ساخته نیست و طاقت آن را ندارم بر من تحمیل نکن.

رسول خدا(ص)گمان کرد عمویش می‏خواهد دست از یاری او بردارد.از این رو فرمود:به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از این کار برنمی‏دارم تا در این راه هلاک شوم یا آنکه خداوند مرا بر ایشان نصرت و یاری دهد و بر آنان پیروز شوم و سپس اشک در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاست و به سوی در اتاق به راه افتاد،ابو طالب که چنان دید صدای آن حضرت زده و گفت:فرزند برادر برگرد و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت:برو و هر چه خواهی بگو که به خدا سوگند هرگز دست از یاری تو برنخواهم داشت!

و در تواریخ دیگر است که قریش در ضمن سخنان خود به ابو طالب گفتند:اگر فقر و نداری سبب شده تا محمد این سخنان را بگوید ما حاضریم مال زیادی را جمع آوری کرده به او بدهیم به اندازه‏ای که او ثروتمندترین مرد قریش گردد و بر همه ما مهتر گردد.

و سخن رسول خدا(ص)که فرمود:اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند از این کار دست برنخواهم داشت پاسخ این گفتارشان بود.

و به هر صورت سومین باری که به نزد ابو طالب آمدند پیشنهاد عجیبی کردند و آن این بود که عماره بن ولید را که جوانی زیبا و نیرومند بود به نزد ابو طالب آورده و گفتند:ای ابو طالب این عماره را که از همه جوانان قریش زیباتر و نیرومندتر است بگیرو در عوض محمد را به ما بسپار تا ما او را به قتل رسانیم و عماره را به جای او به فرزندی خود بگیر!

ابو طالب گفت:به خدا پیشنهاد زشتی به من می‏دهید!آیا فرزند خود را به شما بسپارم تا او را بکشید هرگز این کار را نخواهم کرد!

مطعم بن عدی یکی از سران قریش گفت:ای ابو طالب به خدا سوگند قوم تو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جایی که می‏توانستند سعی کردند آزاری به تو نرسانند ولی گویا تو نمی‏خواهی پیشنهاد دوستانه و گفتار منصفانه ایشان را بپذیری!

ابو طالب گفت:ای مطعم به خدا سوگند گفتارشان منصفانه نبود و این تو هستی که می‏خواهی با این سخنان دشمنی آنها را نسبت به من تحریک کنی،حال که چنین است پس هر چه می‏خواهی بکن و من پیشنهادشان را نخواهم پذیرفت.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان





نوع مطلب : مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران، 
برچسب ها : بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)،
لینک های مرتبط :
شنبه 18 اردیبهشت 1395 11:15 ب.ظ

افزایش Bazdid سایت و وبلاگ شما

تضمینی و واقعی

دارای نماد اعتماد

شروع از 10 هزار تومان !!!

آی الکسا
جمعه 17 اردیبهشت 1395 07:32 ق.ظ
خیلی خوب تشکرررررررر
جمعه 17 اردیبهشت 1395 07:32 ق.ظ
سایت خوبی دارید













مهر پاتوق
پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 12:20 ب.ظ
فكر كردن،سخت ترین كار بشر است .انیشتین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام دوست عزیز!
به وبلاگ بهشتیان خوش آمدید...
در این بلاگ می توانید به بیش از 1100 مقاله،مطلب و دیگر موارد در زمینه های فرهنگی، اجتماعی،دینی،مذهبی و...
دست پیدا کنید.
آدرس اینستاگرام نویسنده: www.instagram.com/mostafasayyedi
تبادل لینک هم با هر سایت و وبلاگی که با خدا باشه آزاده...
موفق باشید

مدیر وبلاگ : سید مصطفی سیدی
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد بلاگ بهشتیان






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :