تبلیغات
بهشتیان - ده خاطره از استاد قرائتی
بهشتیان
هر چه را که بخواهید...
پنجشنبه 10 مهر 1393 :: نویسنده : سید مصطفی سیدی

به نام خدا

ده خاطره از استاد قرائتی

دعاى پدر
خداوند به پدرم فرزندى عطا نكرده بود و سنّ او از چهل سال مى گذشت كه همسر دوّمى انتخاب كرد، بازهم بچه دار نشد. او به فرزندار شدن خود امیدوار بود و ماءیوس نبود تا اینكه خداوند سفر حجى را قسمت او كرد. ایشان در طواف و نماز به سایرین كمك مى كرد و از آنان مى خواست در كنار كعبه براى فرزنددار شدنش دعا كنند و آنان در كنار كعبه دعا مى كردند. مرحوم پدرم مى گفت : من همانجا از خداوند خواستم نسل من مبلّغ دین باشد. به هر حال از سفر حج كه برگشت ، خداوند دوازده فرزند به او داد؛ یك فرزند از همسر اوّل و یازده فرزند از مادرم كه همسر دوّم او بود.
با لطف الهى در سن چهارده سالگى به حوزه علمیه رفتم ، یك سال در كاشان ، هفده سال در قم ، یك سال در نجف و یك سال نیز در حوزه مشهد بودم و پس ‍ از پیروزى انقلاب در سال 57 مقیم تهران شدم .
توفیقاتم را از خداوند مى دانم كه پس از اشك پدرم در كنار كعبه و دعاى مردم نصیب من فرموده است ، همان گونه كه نشر سخنانم از صدا وسیما را مرهون رهبرى امام خمینى قدّس سرّه و خون شهدا و تلاش و پیگیرى علامه بزرگوار شهید مطهرى مى دانم و تمام نواقص و ضعف ها را از خود دانسته و از خداوند طلب مغفرت نموده و از مردم عزیز معذرت مى خواهم .
اثر متلك
پدرم شالى دور سرش مى پیچید. مى گفت : روزى در بازار كاشان زنى مسئله اى شرعى از من پرسید من گفتم : بلد نیستم . زن گفت : اگر بلد نیستى پس این شال را بردار و كنار بینداز. خیلى به من برخورد و تصمیم گرفتم یك دوره رساله عملیه را خوب بخوانم و چنین كردم بطورى كه پس از چند سال مسئله گو شدم .
خاطره تلخ
هفت ساله بودم كه به یكى از مساجد كاشان رفتم ، در صف اوّل نمازجماعت ایستاده بودم كه پیرمردى مرا گرفت و مثل گربه به عقب پرتاب كرد و گفت : بچه صف اوّل نمى ایستد! و این در حالى بود كه با بى احترامى هم جایى را غصب كرد و هم ذهن كودكى را نسبت به نماز و مسجد منكدر كرد.
پس از گذشت سالها هنوز آن خاطره تلخ در ذهنم مانده است .
معلّم بد اخلاق
یادم نمى رود در كودكى وقتى معلّم سركلاس مى آمد، مشق ها را چنان خط مى زد كه گاهى كاغذ پاره مى شد و ما همین طور مات و مبهوت نگاه مى كردیم كه آقا! ما تا نصف شب مشق نوشتیه ام و شما اصلاً نگاه نكردى كه من چه نوشته ام ؟ آن قدر معلّم ما بداخلاق بود كه اگر یك روز لبخند مى زد تعجّب مى كردیم .
كتك مبارك
مرحوم پدرم اصرار زیادى داشت كه من محصل حوزه علیمه و روحانى شوم و من مخالف بودم و به دبیرستان رفتم .
روزى گزارش چند نفر از همكلاسى هایم را به مدیر دادم كه اینها در مسیر راه اذیت مى كنند، مدیر هم آنها را تنبیه كرد. آنها هم در تلافى با هم همفكر شدند و كتك مفصّلى را در مسیر برگشت به من زدند كه سر و صورتم سیاه شد و بى حال روى زمین افتادم و به سختى خود را به منزل رساندم . پدرم گفت : محسن چى شده ؟ گفتم : هیچى ، مى خواهم بروم حوزه علیمه وطلبه شوم .
راستى چه خوب شد آن كتك را خوردم !
جریمه خود
بعضى از روزها به حضور در نماز جماعت در اوّل وقت موفّق نمى شدم ، تصمیم گرفتم هرروز كه از نماز اوّل وقت غافل شدم مبلغى را به عنوان جریمه بپردازم . پس از مدّتى حضورم مرتّب شده بود به خود گفتم : تو براى جریمه ناراحتى یا براى از دست رفتن پاداش نماز جماعت ؟!
ضمانت
بچه بودم با دوستانم مى رفتیم به روستاهاى اطراف كاشان میوه هاى درختان را مى خوردیم و وقتى صاحبش مى آمد فرار مى كردیم ، فكر مى كردم چون به سن تكلیف نرسیده ام مسئولیّتى ندارم . سالها گذشت تا اینكه در حوزه آموختم كه تعرّض به مال مردم ضمانت دارد، گرچه در زمان كودكى باشد.
با لباس روحانیّت به همان روستا رفتم و صاحب باغ را پیدا كردم و داستان را برایش تعریف كرده و حلالیت طلبیدم . صاحب باغ از این حركت خیلى خوشحال شد و علاوه بر حلال كردن ، ما را به خانه اش مهمان كرد.
ریاست بر آفتابه ها
نوجوان بودم و عازم سفر مشهد، به قهوه خانه اى رسیدیم . مردم وارد دستشویى شدند. یك نفر چندتا آفتابه را كنار هم چیده و چوب بلندى در دست گرفته بود و هركس مى آمد آفتابه اى را بردارد به دست او مى زد و مى گفت : این را برندار، آن را بردار. من گفتم : این آقا چرا اینطورى مى كند؟ گفتند: این بنده خدا دنبال پست و مقام مى گردد و جایى گیرش نیامده ، بر آفتابه ها ریاست مى كند!
پاداش نیّت خوب
روزى به پدرم گفتم : مى خواهى من چه كاره بشوم ؟ گفت : خوب درس بخوان ، دوست دارم مرجع تقلید و عالم ربّانى مثل آیت الله بروجردى بشوى .(1) گفتم : شما ثواب پدر آقاى بروجردى را بردى . چون به این نیّت مرا به قم فرستادى .
درخت بدون میوه
كنار خانه قدیمى ما باغى بود، به پدرم گفتم : این همه درخت ، یكى میوه نمى دهد! گفت : این همه انسان در این خانه زندگى مى كند، یكى نماز شب نمى خواند.

 1- آیت الله العظمى بروجردى از مراجع كم نظیر حوزه علمیه قم بودند.

منبع:کتابخانه دیجیتال،کتاب خاطرات استاد قرائتی

بهشتیـــــان





نوع مطلب : اجتماعی، 
برچسب ها : خاطرات استاد قرائتی،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 13 اردیبهشت 1394 08:21 ق.ظ
سلام
داستان های خیلی زیبایی بودند.بخصوص درخت بدون میوه
دوشنبه 6 بهمن 1393 02:47 ب.ظ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

سلام دوست عزیز!
به وبلاگ بهشتیان خوش آمدید...
در این بلاگ می توانید به بیش از 1100 مقاله،مطلب و دیگر موارد در زمینه های فرهنگی، اجتماعی،دینی،مذهبی و...
دست پیدا کنید.
آدرس اینستاگرام نویسنده: www.instagram.com/mostafasayyedi
تبادل لینک هم با هر سایت و وبلاگی که با خدا باشه آزاده...
موفق باشید

مدیر وبلاگ : سید مصطفی سیدی
پیوندهای روزانه
پیوندها
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظر شما در مورد بلاگ بهشتیان






جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :