تبلیغات
بهشتیان

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت بیستم

دفاع ابو طالب از آن بزرگوار

چنانکه پیش از این مذکور شد مشرکین مکه تا جایی که در قدرت آنها بود رسول خدا(ص)را می‏آزردند و تا آنجا که می‏توانستند مانع پیشرفت و ادامه تبلیغات آن بزرگوار بودند و اگر آزار و اذیت آنها نسبت به آن حضرت از حدود تهمت و ناسزا و افترا تجاوز نمی‏کرد فقط به خاطر ترسی بود که از قبیله بنی هاشم و بخصوص از بزرگ و رئیس آنها جناب ابو طالب داشتند ولی با این حال گاهی شدت عداوت و عناد آنها کار را به جایی می‏رسانید که بر خلاف مصلحت و عقل و بی آنکه به دنباله کار بیندیشند آزار و صدمه را از این حد گذرانده به صدمات بدنی می‏رساندند و در اینجا بود که با عکس العمل شدید و دفاع سرسختانه ابو طالب و بنی هاشم مواجه شده و ناچار می‏شدند عکس العمل آنها را تحمل کرده و عقب نشینی کنند،و بسیار اتفاق افتاد که ابو طالب با کمال شهامت و قدرت در برابر مشرکین ایستادگی می‏کرد و از وجود مقدس رسول خدا(ص)دفاع نموده و آن حضرت را در ادامه کار خود تشویق می‏نمود.

از آن جمله می‏نویسند:روزی رسول خدا(ص)برای نماز به کنار کعبه رفت و به‏نماز ایستاد ابو جهل که آن حضرت را دید رو به اطرافیان خود کرده گفت:کیست که برخیزد و نماز او را به هم زند؟!عبد الله بن زبعری برای خوشایند ابو جهل یا روی عداوتی که خود نسبت به آن حضرت داشت این کار را به عهده گرفت و هماندم برخاسته و شکنبه‏ای که پر از کثافت و خون بود آورد و بر سر آن حضرت افکند.رسول خدا(ص)با همان حال نماز را تمام کرد و از آن سوی این خبر که به گوش ابو طالب رسید،بلا درنگ شمشیر خود را برداشته به مسجد آمد قرشیان که ابو طالب را با شمشیر برهنه دیدند از جا برخاسته که فرار کنند،ابو طالب فرمود:به خدا سوگند اگر کسی از جای خود برخیزد با این شمشیر او را می‏کشم،آن گاه رو به پیغمبر کرده گفت:ای فرزند برادر چه کسی با تو چنین کرد؟فرمود:عبد الله.ابو طالب دستور داد شکنبه‏ای به همان گونه آوردند و آن را بر سر عبد الله انداخت.

داستان دیگری در این باره که منجر به اسلام جناب حمزه گردید

قریش که چنان دیدند با خود گفتند:تا ابو طالب زنده است ما نمی‏توانیم صدمه‏ای به او برسانیم و با خود هم عهد شدند که چون ابو طالب از دنیا رفت همه قبایل قریش را برای کشتن آن حضرت بسیج کرده و به هر ترتیبی شده آن حضرت را به قتل رسانند.

ابو طالب که از ماجرا مطلع شد بنی هاشم و همپیمانان ایشان را جمع کرده و آنها را به دفاع از رسول خدا(ص)وصیت کرد،و از آن جمله مطابق آنچه مقاتل که خود از بزرگان حدیث و تفسیر نزد اهل سنت و دیگران است نقل کرده بدانها گفت:

«...ان ابن أخی کما یقول،أخبرنا بذلک آباؤنا و علماؤنا أن محمدا نبی صادق و امین ناطق،و ان شأنه أعظم شأن و مکانه من الرب أعلی مکان،فأجیبوا دعوته و اجتمعوا علی نصرته و راموا عدوه من وراء حوزته فانه الشرف الباقی لکم الدهر...»

(به راستی که این برادر زاده من همان گونه است که خود می‏گوید و پدران و دانشمندان ما خبر داده‏اند که محمد پیغمبری صادق و راستگو و امانتداری است گویا و مقامی بس بزرگ و منزلتی که در پیش پروردگار خویش دارد والاترین منزلتهاست،شما دعوتش را بپذیرید و برای یاریش متحد گردید و هر دشمنی که در اطراف دارد از او دور کنید که او شرافت جاویدان شماست تا پایان دهر.)سپس با اشعاری که سرود این وصیت را تکرار کرده در قالب نظم درآورد و از آن جمله گفت:

 

أوصی بنصر النبی الخیر مشهده‏ 

علیا ابنی و عم الخیر عباسا

 

و حمزة الاسد المخشی صولته‏ 

و جعفرا أن تذودا دونه البأسا

 

و هاشما کلها أوصی بنصرته‏ 

أن یأخذوا دون حرب القوم أمراسا

 

کونوا فداءا لکم نفسی و ما ولدت‏ 

من دون احمد عند الروع أتراسا

 

بکل ابیض مصقول عوارضه‏ 

تخاله فی سواد اللیل مقباسا

 

و از میان همه حمزه برادر خود را بالخصوص مخاطب ساخته و سفارش بیشتری در این باره بدو کرد.

همین جریان سبب شد که پس از گذشت چند روز حمزة بن عبد المطلب روزی تیر و کمان خود را برداشته به شکار رفت و چون بازگشت یکسر به خانه خواهر رفت و محمد(ص)را در آنجا دید که غمناک نشسته و خواهرش نیز گریان است!حمزه از خواهر خود پرسید:چرا گریه می‏کنی؟در جواب گفت:ای أبا عماره حمیت از میان رفت!حمزه پرسید:مگر چه شده؟

گفت:نبودی که ببینی ابی الحکم بن هشام(ابو جهل)با برادرزاده‏ات چه کرد و محمد از دست او چه کشید؟او را که در همین نزدیکی نشسته بود دیدار کرد و دشنام داده و آزارش کرد تا به حدی که او را غمگین و ناراحت ساخت،حمزه که این سخن را شنید به جای آنکه مانند روزهای دیگر بنشیند و استراحتی بنماید با همان جامه‏ای که به تن داشت و با همان تیر و کمانی که در دست داشت با عجله به مسجد الحرام آمد و خود را به ابو جهل رسانده کمان خود را محکم به سر او زد چنانکه سر او را به سختی شکست و زخم کاری برداشت.

چند تن از بنی مخزوم(که از قبیله ابو جهل و نزدیکان او بودند)خواستند به عنوان دفاع و طرفداری ابو جهل به جانب حمزه حمله‏ور شوند ولی ابو جهل با اینکه از زخم سر رنج می‏برد مانع آنها شده گفت:کاری به ابا عماره نداشته باشید مبادا مسلمان شود و به دین محمد درآید.حمزه به خانه خواهر بازگشت و برای دلداری آن حضرت ماجرای خود را با ابو جهل و ضربت محکمی را که با کمان بر سر او زده بود به رسول خدا(ص)گفت ولی بر خلاف انتظار آن طور که فکر می‏کرد پیغمبر(ص)او را در این کار تحسین نفرموده و چهره‏اش باز نشد و بلکه رو به حمزه کرده فرمود:عموجان تو هم که در زمره آنها هستی!

این سخن موجب شد که حمزه به دین اسلام درآید و همانجا مسلمان شد و این خبر اندوه تازه‏ای برای مشرکین و ابو جهل بود.

و در روایت دیگری که ابن هشام از مردی از قبیله اسلم نقل می‏کند داستان را این گونه نقل کرده که گوید:روزی ابو جهل در نزدیکی کوه صفا به رسول خدا(ص)عبور کرد و آن جناب را آزار کرده و دشنام داد،و از دین و آیین او عیبجویی کرده و سخنان زیادی در این باره بر زبان جاری کرد،رسول خدا(ص)سخنی نگفت و به خانه رفت.

زنی از کنیزکان عبد الله بن جدعان در آنجا بود و دشنامها و سخنان ابو جهل را نسبت به رسول خدا شنید.

ابو جهل به دنبال این ماجرا به مسجد آمد و در میان انجمنی که قریش در کنار خانه کعبه داشتند نشست.

چیزی نگذشت که حمزة بن عبد المطلب در حالی که کمان خود را بر دوش داشت و از شکار برمی‏گشت از راه رسید و رسم او چنان بود که هرگاه به شکار می‏رفت در مراجعت پیش از آنکه به خانه خود برود به مسجد می‏آمد و طوافی می‏کرد آن گاه به خانه می‏رفت،و اگر به جمعی از قریش برمی‏خورد با آنها به گفتگو می‏نشست.

آن روز در راه که به سوی مسجد می‏رفت به آن کنیزک برخورد و آن زن بدو گفت:ای حمزه امروز نبودی که ببینی برادرزاده‏ات محمد از دست ابو الحکم چه کشید،و چه فحشها و دشنامها شنید،و چه صدمه‏هایی به او زد و محمد بی آنکه چیزی در پاسخ ابو الحکم بگوید به خانه رفت.از جایی که خدای تعالی اراده فرموده بود تا حمزه را با تشرف به دین اسلام گرامی دارد این گفتار بر او گران آمده خشمگین شد و به جستجوی ابو جهل آمده تا او را بیابد و سزای جسارتی را که به فرزند برادرش کرده است به او بدهد.

به همین منظور به مسجد الحرام آمد و او را دید که در میان گروهی از قریش نشسته،حمزه پیش رفت و با همان کمانی که در دست داشت چنان بر سر ابو جهل کوفت که سرش را بسختی شکست و زخم سختی برداشت،آن گاه بدو گفت:آیا محمد را دشنام می‏دهی در صورتی که من به دین او هستم با اینکه تا به آن روز دین اسلام را نپذیرفته بود و در زمره مسلمانان نبود؟اکنون جرئت داری مرا دشنام بده.

جمعی از بنی مخزوم خواستند تلافی کرده به سوی حمزه حمله‏ور شوند ولی ابو جهل مانع شده گفت:حمزه را واگذارید که من برادر زاده‏اش را به زشتی دشنام داده‏ام.

به هر ترتیب،اسلام حمزه شوکتی به اسلام داد و مشرکین دانستند که حمزه دیگر از آن حضرت دفاع خواهد کرد و از این رو آزار و اذیت آنها نسبت به آن حضرت به مقدار زیادی کاسته شد.اما مسلمانان دیگر بسختی و در فشار و شکنجه به سر می‏بردند،تا آنجا که گاهی به خاطر خواندن چند آیه از قرآن کتک زیادی از قریش می‏خوردند و شاید مدتها برای بهبودی خویش مداوا می‏کردند.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: دفاع ابو طالب از آن پیامبر اسلام(صلی الله)،

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت نوزدهم

باز هم از ولید بشنوید

و در نقل دیگری است که به ولید گفتند:اینکه محمد می‏خواند چیست؟آیا سحر و جادوست یا کهانت است؟ولید از آنها مهلت خواست تا فکری در این باره بکند،آن گاه به نزد رسول خدا (ص)آمده و از آن حضرت درخواست کرد تا مقداری از قرآن را برای او بخواند،و گفت:آن را بر من بخوان.رسول خدا(ص)شروع به خواندن کرده گفت:

«بسم الله الرحمن الرحیم»...ولید گفت:آیا منظورت از این رحمان همان مردی است که در یمامه است و موسوم به رحمان است؟حضرت فرمود:نه،منظور من«الله»است که هم او رحمان و رحیم است.آن گاه رسول خدا شروع به خواندن سوره«حم سجده»کرد و چون به این آیه [1]  رسید که خدا فرموده:«...فان اعرضوا فقل انذرتکم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود»(اگر اینان (یعنی این مردمان مکه و قریش)اعراض کرده(و سخنت را نشنیدند)بگو شما را از صاعقه‏ای نظیر صاعقه عاد و ثمود بیم می‏دهم(و می‏ترسانم).)در اینجا بود که ناگهان لرزه‏ای اندام ولید را گرفت و تمام موهای بدنش بلند شد و رسول خدا(ص)را سوگند داد که از خواندن خودداری کند...حضرت از ادامه خواندن آیات سوره خودداری فرمود،ولید نیز برخاسته به خانه رفت،مردم مکه گفتند:ولید از آیین خود دست برداشته و به دین محمد درآمده،ولید که این حرف را شنید گفت:نه من به دین محمد درنیامده‏ام ولی سخن سختی را شنیدم که بدن را می‏لرزاند و بهتر همان است که بگویید سحر است چونکه دلها را به خود جذب می‏کند و به سوی خویش می‏کشاند.

[1] آیه 12.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: ولید در بعثت پیامبر(صله الله)،

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت هجدهم

در موسم حج

پیش از این اشاره شد که مشرکین مکه چون موسم حج می‏شد و می‏دیدند قبایل اطراف و حاجیان برای برگزاری مراسم حج به مکه می‏آیند و قهرا پیغمبر اسلام آزادی زیادتری برای تبلیغ دین خود پیدا می‏کند،بیشتر نگران می‏شدند و از ترس سرایت گفتار آن حضرت به قبایل و شهرهای دیگر و نفوذی که در نتیجه در خارج از محیط مکه پیدا می‏کند فشار و اذیت خود را نسبت به آن حضرت و پیروانش بیشترکرده و در مبارزه و مخالفت با آن حضرت جدی‏تر عمل می‏کردند.

در یکی از همین سالها که موسم حج فرا می‏رسید قریش درصدد برآمدند تا بلکه از راهی به یک اقدام عمومی دست بزنند و به همین منظور نزد ولید بن مغیره که مرد سالمند و بزرگی در میان قریش بود رفته و چاره کار را از او خواستند.

ولید گفت: شما می‏دانید که آوازه محمد از شهر مکه به خارج نیز رفته و در میان قبایل اطراف پیچیده اکنون بیایید و سخن خود را درباره او یک جهت کنید و یک چیز را به طور همگانی درباره‏اش بگویید و چنان نباشد که هر دسته درباره او سخنی بگوید!گفتند:هر چه تو بگویی ما همگی همان را درباره‏اش خواهیم گفت.

ولید گفت: شما چیزی را انتخاب کنید تا من هم با شما همسخن و همصدا شوم.

قریش: ما می‏گوییم محمد کاهن است.

ولید: نه به خدا او کاهن نیست،زیرا ما کاهنان را دیده و سخنانشان را شنیده‏ایم،و سخنان محمد شباهتی به گفتار آنها ندارد.

قریش: پس می‏گوییم دیوانه است.

ولید: نه!دیوانه هم نیست،ما دیوانگان را دیده‏ایم و در کارها و سخنان محمد دیوانگی مشاهده نمی‏شود.

قریش: می‏گوییم:شاعر است!

ولید: شاعر هم نیست،زیرا ما انواع شعر از رجز و هزج و مبسوط و غیره را دیده‏ایم ولی سخنان او شعر هم نیست.

قریش: پس می‏گوییم ساحر است.

ولید: نه ساحر هم نیست زیرا ما ساحران و سحر و جادوشان را هم دیده‏ایم،آنها ریسمانی را گره می‏زنند و در آن می‏دمند و سخنان محمد شباهتی به کار آنها ندارد.

پرسیدند:پس چه بگوییم و کارهای او را به چه چیز نسبت دهیم؟

ولید گفت:به خدا در گفتارش حلاوتی است و اصل و ریشه‏اش محکم و ثمره و میوه‏اش پاکیزه و نیکوست،هر چه بگویید مردم بخوبی می‏دانند که سخنان بیهوده و باطلی است و با این همه این احوال باز هم از همه بهتر همان است که بگویید ساحر است‏زیرا سخنان او همچون سحر و جادوست که به وسیله آنها میان پدر و فرزند،زن و شوهر،فامیل و عشیره را جدایی می‏اندازد.

قریش از نزد ولید بیرون آمده و سر راه کاروانیان رفته و به هر کس برخورد می‏کردند او را از تماس با رسول خدا(ص)برحذر داشته و از سحر و جادوی آن حضرت بیمناکش می‏ساختند.

و به گفته بسیاری از اهل تفسیر آیات زیر درباره ولید و اندیشه و گفتارش نازل شد:

«ذرنی و من خلقت وحیدا،و جعلت له مالا ممدودا،و بنین شهودا،و مهدت له تمهیدا،ثم یطمع أن ازید،کلا انه کان لایاتنا عنیدا،سارهقه صعودا،انه فکر و قدر،فقتل کیف قدر،ثم قتل کیف قدر،ثم نظر،ثم عبس و بسر،ثم ادبر و استکبر،فقال ان هذا الا سحر یؤثر،ان هذا الا قول البشر...» [1] .

[1] (مرا واگذار با کسی که او را تنها آفریدم،و برای او مال بسیار و پسرانی گواه قرار دادم،و آماده ساختم برایش آمادگی‏ها،سپس آرزو دارد که زیادتر گردانم،نه چنان است او آیات ما را دشمن دارد،زود است که او را به عذابی سخت دچار سازیم،همانا او اندیشید و سنجید،پس کشته شود که چگونه سنجید،سپس کشته شود چگونه سنجید پس نگریست سپس چهره در هم کشید و روی در هم کرد آن گاه پشت کرد و کبر ورزید،و گفت:این نیست مگر سحری که در رسد و نیست آن مگر گفتار بشر...)سوره مدثر،آیات 11 تا 25.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: در موسم حج،

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 09:59 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت هفدهم

نمایندگان قریش در یثرب

سخنان نضر موجب شد تا بزرگان قریش او را به اتفاق عقبة بن ابی معیط به سوی علما و بزرگان دین یهود که در شهر یثرب(یعنی مدینه)سکونت داشتند گسیل دارند و از آنها درباره رسول خدا(ص)تحقیق بیشتری به عمل آورند،و صدق و کذب ادعای آن حضرت را از آنان جویا شوند.

نضر بن حارث و عقبه برای دیدار دانشمندان یهود راهی یثرب شدند و چون به نزد آنها رسیدند اظهار کردند:شما اهل تورات هستید و در میان ما کسی آمده و مدعی نبوت گشته اینک پیش شما آمده‏ایم تا بپرسیم آیا او بر حق است یا نه؟

علمای یهود بدانها گفتند:به شهر خود بازگردید و از سه چیز از وی سؤال کنید اگر پاسخ آنها را داد بدانید که او راست می‏گوید و پیغمبر است و گرنه دروغ می‏گوید و هر چه خواهید نسبت به وی انجام دهید:

1.از او سرگذشت اصحاب کهف را سؤال کنید.

2.از او بپرسید:مردی که شرق و غرب عالم را گردش کرد که بود؟و سرگذشتش چگونه بوده؟

3.از او بپرسید:روح چیست؟

نضر و عقبه به مکه بازگشتند و جریان را به مشرکین گفتند و آنها نیز کسانی را نزد رسول خدا فرستاده و آن سه موضوع را از آن حضرت سؤال کردند؟

پیغمبر اسلام پاسخ را موکول به فردا کرد و بدون آنکه«ان شاء الله»بگوید و موکول به مشیت الهی کند فرمود:فردا بیایید تا پاسخ آنها را بگویم!

و همین امر سبب شد که به گفته برخی 12 روز یا پانزده روز و حتی به قول بعضی‏چهل روز به آن حضرت وحی نشد و فرشته وحی به نزد او نیامد و سبب تهمتها و حرفهای تازه‏ای شد و این امر رسول خدا(ص)و افرادی که مسلمان شده بودند را در اندوه عمیقی فرو برد و مورد تمسخر مشرکان و دشمنان خود که حربه تازه‏ای علیه آنان به دست آورده بودند واقع شدند،تا وقتی که پس از گذشت چندین روز جبرئیل نازل شد و پاسخ سؤالات آنها را چنانکه در قرآن کریم آمده است برای آن حضرت آورد.

اما با تمام این احوال مشرکین مکه و بزرگان قریش دست از دشمنی و آیین خود برنداشته به مخالفت با آن بزرگوار ادامه دادند،و همان حسدی که داشتند و رشکی که به آن بزرگوار و قبیله بنی هاشم می‏بردند و غرور و نخوت و تعصبات خشک جاهلیت و سایر اخلاق پست مانع از آن شد که حق را بپذیرند و شاهد این موضوع داستان جالبی است که ابن هشام نقل کرده است.

داستانی جالب در این باره

و آن داستانی است که از زهری نقل کرده گوید:شبی ابو سفیان و ابو جهل و اخنس بن شریق بدون اطلاع همدیگر از خانه بیرون آمده و در اطراف خانه رسول خدا(ص)هر یک در گوشه‏ای پنهان شدند تا به قرآنی که آن حضرت در نماز شب می‏خواند گوش دهند و هیچ کدام از جای یکدیگر خبر نداشتند.آن سه تا هنگام طلوع فجر در جای خود بودند و سپس از جای برخاسته به سوی خانه‏های خویش روان شدند و اتفاقا به هم برخوردند و چون از حال همدیگر باخبر و مطلع شدند زبان به مذمت و سرزنش یکدیگر گشوده گفتند:از این پس به چنین کاری دست نزنید که اگر سفیهان و جهال از کار شما آگاه شوند خیالهای دیگری درباره‏تان خواهند کرد و این کار موجب شهرت و عظمت محمد خواهد شد.

اما جذبه کلام خدا و عشق شنیدن آیات کریمه قرآنی شب دیگر نیز هر سه را به اطراف خانه رسول خدا(ص)کشانید و همانند شب پیش هر سه نفر خود را به پشت دیوار خانه آن حضرت رسانده و تا سپیده دم برای شنیدن آیات شیوای قرآنی در آنجاماندند و سپس پراکنده شدند و از باب تصادف دوباره در راه به هم برخوردند و همان سخنان روز گذشته را تکرار کردند،شب سوم نیز همین ماجرا بدون کم و زیاد تکرار شد ولی این بار با یکدیگر پیمان محکم بستند که دیگر از آن پس چنان کاری نکنند.

اخنس بن شریق پس از اینکه روز سوم به خانه رفت و قدری از روز برآمد عصای خود را برداشته بر در منزل ابو سفیان رفت و بدو گفت:ای ابا حنظله رأی تو درباره آنچه از محمد شنیدی چیست؟ابو سفیان گفت:به خدا برخی از آنچه را شنیدم فهمیدم و مقصودش را دانستم ولی معنای قسمتهای دیگر را نفهمیدم و ندانستم مقصود از آنها چیست!اخنس بن شریق گفت:به خدا من نیز مانند تو بودم.

سپس به در خانه ابو جهل رفت و از وی پرسید:نظر تو درباره آنچه از محمد شنیدی چیست؟ابو جهل با ناراحتی گفت:مگر چه شنیدم!راست مطلب این است که ما و فرزندان عبد مناف برای رسیدن به شرف و بزرگی و سیادت مانند دو اسب که به میدان مسابقه می‏روند می‏خواستیم از یکدیگر سبقت و پیشی گیریم و به همین منظور ایشان برای حاجیان و دیگر مردم،خوان طعام گسترده و مردم را اطعام کردند ما نیز چنین کردیم،آنها به بخشش و عطا دست زده اموالی به در خانه‏های مردم و این و آن بردند ما هم همین کار را کردیم،و چون هر دوی ما در مسابقه مساوی شده و در موازات همدیگر قرار گرفتیم آنها گفتند:از ما پیغمبری برانگیخته شده که از آسمان بدو وحی می‏شود و این موضوع چیزی است که ما نمی‏توانیم در این باره با آنها برابری کنیم و فضیلتی است که ما بدان نخواهیم رسید،به خدا سوگند ما هرگز بدو ایمان نخواهیم آورد و او را تصدیق نخواهیم کرد تا آنکه بر ما نیز وحی نازل شود چنانکه بر او نازل شده است.

باز هم از تأثیرات آیات قرآن بشنوید

عتبة بن ربیعه یکی از بزرگان قریش بود که صرفنظر از شخصیت فامیلی از نظر مالی و ثروت نیز ممتاز و به خردمندی و فطانت معروف بود،روزی همچنان که در مسجد الحرام و در انجمن قریش نشسته و سخن از تبلیغات رسول خدا(ص)و نفوذکلمه وی و تأثیر آیات قرآنی سخن به میان آمد رو به قریش کرده گفت:من اکنون به نزد محمد می‏روم و پیشنهادهایی به او می‏کنم و از روی خیرخواهی سخنانی به وی می‏گویم شاید یکی از آنها را بپذیرد و دست از این کاری که در پیش گرفته بردارد!

حاضران او را به این کار تشویق کرده و به راه انداختند،رسول خدا(ص)نیز همان وقت در مسجد الحرام در گوشه‏ای نشسته بود،عتبه پیش آمد و در برابر آن حضرت روی زمین نشست و لب به سخن گشوده مانند سخنانی را که قبلا به رسول خدا(ص)گفته بودند تکرار کرد و گفت:ای فرزند برادر!شرافت فامیلی و شخصیت تو در میان ما پوشیده نیست و تو خود بر آن آگاه و واقف هستی،و اینک دست به کار بزرگی زده‏ای که موجب دو دستگی و اختلاف در میان مردم گشته،بزرگانشان را به سفاهت نسبت می‏دهی!و به خدایان ایشان و آیینشان عیبجویی می‏کنی،پدران گذشته‏شان را کافر و بی دین می‏خوانی و همینها سبب اختلاف و دشمنی آنها گشته،اکنون من پیشنهادهایی دارم به سخن من گوش فراده شاید یکی از این پیشنهادها را بپذیری و از این کارها دست بازداری.

رسول خدا(ص)فرمود:بگو تا گوش دهم.

عتبه گفت:ای برادر زاده من می‏گویم:اگر منظورت از این سخنان که می‏گویی اندوختن ثروت و به دست آوردن مال است ما حاضریم آن قدر مال و ثروت جمع کرده و به تو بدهیم که دارایی تو بر همه ما بچربد و از همه ما ثروتمندتر شوی،و اگر مقصودت آن است که شخصیت ممتاز و بزرگی کسب کنی ما حاضریم تو را بزرگ و رئیس خود قرار داده و هیچ کاری را بدون اجازه تو انجام ندهیم،و اگر هیچ یک از اینها نیست و جن زده شده‏ای به طوری که نمی‏توانی آن را از خود دور سازی ما برای تو طبیبی بیاوریم تا تو را مداوا کند و هر اندازه که خرج مداوای تو شد خواهیم پرداخت تا بهبودی یافته و مداوا شوی...و از این مقوله سخنان زیادی گفت.

رسول خدا(ص)گوش داد تا چون سخن عتبه به پایان رسید فرمود:

ای عتبه سخنت تمام شد؟گفت:آری.

فرمود:اکنون بشنو تا من چه می‏گویم!عتبه گفت:بگو!رسول خدا(ص)شروع بخواندن سوره«فصلت»کرد عتبه هم پنجه‏های خود را بر زمین گذارده و بدانها تکیه کرده بود و گوش می‏داد.پیغمبر اسلام آن سوره مبارکه را همچنان قرائت کرد تا به آیه سجده رسید،آن گاه سجده کرد و سپس برخاسته فرمود:

پاسخ مرا شنیدی،اکنون خود دانی!

عتبه از جای برخاست و به سوی رفقای خویش به راه افتاد،قریش از دور که عتبه را دیدند با یکدیگر گفتند:عتبه عوض شد و قیافه‏اش تغییر کرده و چون نزدیک شد و در انجمن آنها نشست بدو گفتند:چه شد؟و چه کردی؟پاسخ داد:من سخنی شنیدم که به خدا سوگند تاکنون نشنیده بودم،و به خدا آنها نه شعر است و نه سحر و نه کهانت و جادوگری!

ای رفقای قرشی!من با شما سخنی دارم آن را از من بشنوید:عقیده من این است که این مرد را به حال خود بگذارید،زیرا این سخنی که من از او شنیدم سخن بزرگی بود و به نظر من آینده مهمی در پیش دارد،او را به حال خود واگذارید تا اگر اعراب او را از میان بردند که منظور شما به دست دیگران انجام و عملی شده،و اگر عرب را مطیع و فرمانبردار خود ساخت که برای شما افتخاری است،زیرا سلطنت و فرمانروایی او فرمانروایی شماست،و عزت او عزت همه شماست،و آن وقت است که شما به وسیله او به مقام و منصب بزرگی دست خواهید یافت.

حاضران گفتند:به خدا محمد تو را با زبان خود سحر کرده!عتبه در پاسخ ایشان اظهار داشت:رأی من این است اکنون خود دانید.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: نمایندگان قریش در یثرب،

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 09:59 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت شانزدهم

احتجاج قریش با پیغمبر

مشرکین مکه که از این آزارها و شکنجه‏ها نیز چندان نتیجه‏ای نگرفتند مجددا به سراغ خود پیغمبر اسلام رفته و خواستند به وسیله محاجه و گفتگو آن بزرگوار رامتقاعد سازند،ابن هشام و دیگران نوشته‏اند:روزی پس از آنکه خورشید غروب کرد سران قریش مانند عتبة بن ربیعه،ابو سفیان،نضر بن حارث،ابو البختری(برادر ابو جهل)اسود بن مطلب،ولید بن مغیره،ابو جهل،عاص بن وائل و گروه دیگری در پشت خانه کعبه گرد هم جمع شده گفتند:خوب است کسی را به نزد محمد بفرستید و او را بدینجا احضار کنید تا با او گفتگو کنیم و بدین منظور کسی را فرستاده و پیغام دادند:

بزرگان قبیله تو در اینجا اجتماع کرده تا با تو سخن بگویند پس نزد ایشان بیا و گفتارشان را بشنو،رسول خدا(ص)که این پیغام را شنید گمان کرد آنها دست از مخالفت خود برداشته و فکر تازه‏ای به نظرشان رسیده از این رو با شتاب خود را به انجمن مزبور رسانده و در کنارشان نشست،آنها رو بدان حضرت کرده گفتند:

ای محمد ما تو را بدینجا احضار کردیم تا راه عذر را بر تو ببندیم،چون به خدا سوگند ما کسی را سراغ نداریم که رفتارش با قوم خود مانند رفتار تو نسبت به ما باشد!پدران ما را دشنام می‏دهی!از دین و آیین ما عیبجویی می‏کنی!به خدایان ما ناسزا می‏گویی!بزرگان و خردمندان ما را به سفاهت و نادانی نسبت می‏دهی!میان مردم اختلاف و جدایی افکنده‏ای!و خلاصه آنچه کار ناشایست بوده انجام داده‏ای!آیا منظورت از اینکارها چیست؟اگر این کارها را به منظور پیدا کردن مال و ثروت انجام می‏دهی ما حاضریم آنقدر مال و ثروت در اختیار تو بگذاریم که ثروتمندترین ما گردی،و اگر به دنبال شخصیت و ریاستی هستی،ما بی آنکه این سخنان را بگویی حاضریم تو را به ریاست خود انتخاب کنیم،و اگر طالب سلطنت و مقامی هستی ما تو را سلطان خویش گردانیم،و اگر جن زده و مصروع شده‏ای ما اقدام به مداوای تو کنیم تا بهبودی یابی؟

رسول خدا(ص)که سخنان آنها را شنید در پاسخشان فرمود:اینها نیست که شما خیال کرده‏اید،نه آمده‏ام که مال و ثروتی جمع کنم،و نه می‏خواهم شخصیت و مقامی در شما کسب کنم،و نه هوای سلطنت در سر دارم،بلکه خدای تعالی مرا به رسالت به سوی شما فرستاده و کتابی بر من نازل کرده و به من دستور داده تا شما را از عذاب او بیم دهم و به فرمانبرداری و پاداش نیک او بشارت دهم،من نیز بدین کاراقدام کرده و رسالت خویش را به شما ابلاغ کردم،پس اگر پذیرفتید بهره دنیا و آخرت نصیب شما خواهد شد،و اگر نپذیرفتید من در برابر شما صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما حکم کند...

گفتند:ای محمد حال که هیچ کدام از پیشنهادهای ما را نپذیرفتی،پس تو می‏دانی که در میان شهرها جایی تنگتر و بی آب و علف‏تر از شهر ما نیست و مردمی تنگدست‏تر از ما نیست اینک از خدایی که تو را به رسالت برانگیخته و مبعوث کرده درخواست کن تا این کوهها را از اطراف شهر ما دور سازد و زمین را مسطح کند و مانند سرزمین شام و عراق چشمه‏ها و نهرها در آن جاری سازد،و پدران گذشته ما و بخصوص قصی بن کلاب را که مرد بزرگ و راستگویی بود زنده کند تا ما از آنها درباره صحت ادعای تو پرسش کنیم!و اگر این کار را انجام دادی ما می‏دانیم که تو راست می‏گویی و به رسالت برانگیخته شده‏ای.

رسول خدا(ص)گوش فرا داد تا چون سخن آنها به پایان رسید لب گشوده فرمود:من برانگیخته نشده‏ام تا آنچه را شما می‏گویید انجام دهم،بلکه من مأمورم تا آنچه را خدا به من دستور داده به شما ابلاغ کنم،پس اگر پذیرفتید در دنیا و آخرت بهره‏مند خواهید شد و گرنه صبر می‏کنم تا خدا میان من و شما حکم کند.

گفتند:پس از خدای خود بخواه تا فرشته‏ای همراه تو بفرستد که گفته‏هایت را تصدیق کند و ما را از تو باز دارد،و از وی بخواه تا باغها و قصرها و گنجهایی از طلا و نقره برای تو آماده سازد که از تلاش روزی،خاطرت آسوده شود و همانند ما به خاطر امرار معاش تلاش و کوشش نکنی!

چون همان پاسخ را از رسول خدا(ص)شنیدند ادامه داده و گفتند:

پس پاره‏هایی از آسمان را بر ما فرود آر،و چنانکه تو می‏پنداری اگر خدا بخواهد می‏تواند این کار را بکند و اگر انجام ندادی ما بتو ایمان نخواهیم آورد،حضرت فرمود:این کار با خداست اگر بخواهد انجام خواهد داد...و به دنبال آن سخنان و درخواستهای بیهوده،کم‏کم زبان به ریشخند و مسخره گشوده و زبان جسارت باز کرده و عقاید باطنی خود را اظهار داشتند و به دنبال آن ماجرا بود که یکی گفت:مافرشتگان را که دختران خدا هستند می‏پرستیم!

دیگری گفت:ما به تو ایمان نخواهیم آورد تا خدا و فرشتگان را آشکارا برای ما بیاوری!

سخن قریش که به اینجا رسید رسول خدا(ص)از جا برخاست،در این وقت عبد الله بن ابی امیه که عمه زاده آن حضرت و فرزند عاتکه دختر عبد المطلب بود به دنبال او برخاسته گفت:ای محمد این جماعت پیشنهادهایی به تو کردند که هیچ کدام را نپذیرفتی آن گاه برای آنکه منزلت و مقام تو را نزد خدا بدانند درخواستهایی کردند که آنها را هم انجام ندادی و باز از تو خواستند از خدا برای خودت چیزی بخواهی که برتری تو بر آنها معلوم گردد آن را هم انجام ندادی و به دنبال همه اینها گفتند:پس از خدا بخواه تا عذابی که ایشان را از آن بیم می‏دادی بر آنها فرود آید این کار را هم نکردی...به خدا من هرگز به تو ایمان نخواهم آورد تا آنکه نردبانی بگذاری و به آسمان بالا روی سپس با چهار فرشته از آسمان بازگردی و آن فرشتگان گواهی دهند که تو راست می‏گویی و به خدا اگر این کار را هم انجام دهی گمان ندارم که به تو ایمان آورم. [1] .

رسول خدا(ص)از آنچه دیده و شنیده بود با خاطری افسرده و دلی غمگین به خانه بازگشت و به دنبال مراجعت آن حضرت ابو جهل که فرصتی به دست آورده بود رو به حاضران مجلس کرده گفت:ای گروه قریش به خوبی مشاهده کردید که محمد چگونه در کارهای خود و عیبجویی از ما و پدرانمان پافشاری دارد و دست بر نمی‏دارد اینک من با خودم عهد می‏کنم که فردا سنگ بسیار بزرگی را بردارم و چون محمد برای نماز به مسجد آمد من در جایگاه او بایستم و چون به سجده رفت آن سنگ را روی سر او بیندازم،آیا اگر من این کار را کردم شما در برابر بنی هاشم از من دفاع خواهید کرد و مرا تنها نخواهید گذارد؟

همگی گفتند:نه به خدا ما تو را تنها نخواهیم گذارد و حتما این کار را انجام ده!فردای آن روز ابو جهل بر طبق تصمیم خود سنگ بسیار بزرگی را برداشته و همانجا آمد و بنشست،رسول خدا(ص)نیز طبق معمول برای نماز به مسجد آمد و ما بین رکن یمانی و حجر الاسود رو به خانه کعبه ایستاد بدانسان که رو به روی بیت المقدس قرار می‏گرفت و شروع به خواندن نماز کرد و چون به سجده رفت ابو جهل رنگش پریده بی آنکه سنگ را از دست خود رها کند با سرعت به عقب بازگشت و سنگ را به کناری انداخت،قریش پیش آمده و سبب وحشت و بازگشتن او را پرسیدند؟

پاسخ داد:من همان گونه که به شما گفته بودم نزدیک رفتم تا سنگ را بر سر محمد بیندازم ولی همین که نزدیک او شدم شتر نری را دیدم غرش کنان به من حمله ور شد و به خدا سوگند تاکنون شتری به این بزرگی و وحشتناکی ندیده و چیزی نمانده بود که شتر مزبور مرا در دهان خود گیرد.

نضر بن حارث [2]  که یکی از شیاطین قریش و از دشمنان پیغمبر بود وقتی این سخن را از ابو جهل شنید از جای برخاست و گفت:ای گروه قریش به خدا سوگند ماجرایی پیش آمده که راههای چاره در آن مسدود گشته است!این محمد است که از کودکی در میان شما زندگی کرده و رفتار او از هر جهت مورد رضایت شما بود،از همه راستگوتر و از همگی امانتدارتر بود،همین که موی صورتش متمایل به سفیدی گشت و این دین و آیین را برای شما آورد گفتید:او ساحر است در صورتی که به خوبی می‏دانید که او ساحر و جادوگر نیست زیرا ساحران و کار آنها را ما دیده‏ایم سپس گفتید:کاهن است با اینکه ما کاهنان و گفتارشان را شنیده‏ایم،آن گاه گفتید:شاعر است با اینکه به خدا سوگند می‏دانید شاعر هم نیست،زیرا ما انواع و اقسام شعر را دیده‏ایم،پس از همه اینها گفتید:دیوانه است ولی به خدا سوگند دیوانه هم نیست و حالات دیوانگان هیچ یک در او دیده نمی‏شود،ای گروه قریش اکنون بدقت در کار خود نظر کنید و از روی عقل و تأمل رفتار کنید که براستی ماجرای بزرگی برای شما پیش آمده است!

[1] جالب اینجا است که همین عبد الله بن ابی امیه در سالهای آخر هجرت پیش از فتح مکه مسلمان شد و به رسول خدا(ص)ایمان آورد،و گویا این سخنان را فراموش کرده بود.

[2] نضر بن حارث کسی است که به گفته پاره‏ای از مفسران چند آیه از قرآن کریم مانند آیه 93 از سوره انعام و آیه 13 از سوره مطففین و آیات دیگری در مذمت او نازل شده،و او همان کسی است که در اثر مسافرتهایی که به حیره و شهرهای ایران کرده بود و داستانهای رستم و اسفندیار را شنیده بود هرگاه پیغمبر(ص)در جایی می‏نشست و داستان عذابهای قوم عاد و ثمود و سایر ملتهای گذشته را بیان می‏فرمود پس از رفتن آن حضرت می‏آمد و به جای او می‏نشست و می‏گفت:به خدا داستانهایی که من می‏گویم بهتر از قصه‏هایی است که محمد برای شما می‏گوید و سپس داستانهایی از رستم و اسفندیار می‏گفت و به دنبال آن اظهار می‏کرد:آیا محمد چگونه از من بهتر داستان سرایی می‏کند،و هم او بود که می‏گفت:بزودی من نیز مانند آنچه خدا نازل کرده نازل خواهم کرد!.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: احتجاج قریش با پیغمبر،

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 09:55 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت پانزدهم

خباب بن الارت

در شهر مکه جوانی بود به نام خباب که به عنوان بردگی در خانه زنی از قبیله خزاعه یا بنی زهره به سر می‏برد و کار او نیز آهنگری و اصلاح شمشیرها بود،رسول خدا(ص)با این جوان الفت و انسی داشت و نزد او رفت و آمد می‏کرد،خباب نیزروی صفای باطن و پاکی طینت در همان اوایل بعثت رسول خدا(ص)به وی ایمان آورد و گویند:ششمین مردی بود که مسلمان گردید و در ایمان خود نیز محکم و پر استقامت بود و به هر اندازه که او را شکنجه کردند دست از آیین خود برنداشت.

مشرکان مکه او را می‏گرفتند و مانند بسیاری دیگر زره آهنین بر تنش کرده در آفتاب داغ و روی ریگهای مکه می‏نشاندند تا بلکه از فشار حرارت هوا و آهن و ریگها به ستوه بیاید و از دین اسلام دست بردارد و چون دیدند این عمل در خباب اثری ندارد هیزمی افروخته و چون هیزمها سوخت و به صورت آتش سرخ درآمد،بدن خباب را برهنه کرده و از پشت روی آن آتشها خواباندند،خباب گوید:در این موقع مردی از قریش نیز پیش آمد و پای خود را روی سینه من گذارد و آن قدر نگهداشت تا گوشت بدن من آتش را خاموش کرد و تا پایان عمر جای سوختگی آن آتشها در پشت خباب به صورت برص و پیسی نمودار بود،و چون عمر به خلافت رسید روزی خباب را دیدار کرد و از شکنجه‏هایی که در صدر اسلام از دست مشرکان قریش دیده بود سؤال کرد،خباب گفت:به پشت من نگاه کن،و چون عمر پشت او را دید گفت:تاکنون چنین چیزی ندیده بودم.

و از شعبی نقل شده که گوید:خباب از کسانی بود که در برابر شکنجه مشرکین بردباری می‏کرد و حاضر نبود از ایمان به خدای تعالی دست بردارد،مشرکان که چنان دیدند سنگهایی را داغ کرده و پشت او را آن قدر به آن سنگها فشار دادند تا آنکه گوشتهای پشت بدنش آب شد.

مشرکین،گذشته از آزارهای بدنی از نظر مالی هم تا آنجا که می‏توانستند تازه مسلمانان را در مضیقه قرار داده و زیان مالی به آنها می‏زدند.

درباره همین خباب،طبرسی مفسر مشهور و دیگران می‏نویسند:خباب از عاص بن وائل پولی طلبکار بود،و پس از آنکه مسلمان شد به نزد وی آمده مطالبه حق خود را کرد،عاص بدو گفت:طلب تو را نمی‏دهم تا دست از دین محمد برداری و بدو کافر شوی،و خباب با کمال شهامت و ایمان و مردانگی گفت:من هرگز بدو کافر نمی‏شوم‏تا هنگامی که تو بمیری و در روز قیامت مبعوث گردی،عاص گفت:باشد تا آن وقت که من محشور شدم و به مال و فرزندی رسیدم طلب تو را می‏پردازم!به دنبال این گفتگو خدای تعالی این آیات را نازل فرمود:

«أ فرأیت الذی کفر بآیاتنا و قال لأوتین مالا و ولدا،اطلع الغیب أم اتخذ عند الرحمن عهدا،کلا سنکتب ما یقول و نمد له من العذاب مدا،و نرثه ما یقول و یأتینا فردا» [1] .

ابن اثیر و دیگران از شعبی نقل کرده‏اند که چون شکنجه مشرکان به خباب زیاد شد به نزد رسول خدا(ص)آمده عرض کرد:آیا از خدا برای ما درخواست یاری و نصرت نمی‏کنی؟خباب گوید:در این هنگام رسول خدا(ص)که صورتش برافروخته و سرخ شده بود رو به من کرده فرمود:آنها که پیش از شما بودند به اندازه‏ای بردبار و شکیبا بودند که گاهی مردی را می‏گرفتند و زمین را حفر کرده او را در زمین می‏کردند آن گاه اره برنده روی سرش می‏گذاردند و با شانه‏های آهنین گوشت و استخوان و رگهای بدنش را شانه می‏کردند ولی آنها دست از دین خود برنمی‏داشتند...

و از داستانهای جالبی که در این باره نقل کرده این است که می‏نویسد:کار خباب این بود که شمشیر می‏ساخت.و رسول خدا(ص)با وی الفت و آمیزش داشت و پیش او می‏آمد،خباب که برده زنی به نام ام انمار بود ماجرا را به آن زن خبر داد،آن زن که این سخن را شنید از آن پس آهن را داغ می‏کرد و روی سر خباب می‏گذارد و بدین ترتیب می‏خواست تا خباب را از آمیزش با پیغمبر اسلام و پذیرفتن آیین وی باز دارد، خباب شکایت حال خود را به رسول خدا(ص)کرد و پیغمبر(ص)درباره او دعا کرده گفت:«اللهم انصر خبابا»(خدایا خباب را یاری کن‏)پس از این دعا ام انمار به دردسری مبتلا شد که از شدت درد همچون سگان فریاد می‏زد و در آخر،کارش به جایی رسید که بدو گفتند:باید برای آرام شدن این درد،آهن را داغ کرده بر سرت‏بگذاری و از آن پس خباب پاره آهن داغ می‏کرد و بر سر او می‏گذارد.

امیر المؤمنین(ع)در مرگ خباب سخنانی فرموده که از آن سخنان شدت آزار و شکنجه‏هایی را که در اسلام کشیده بخوبی معلوم می‏گردد،خباب بنا بر مشهور در سال 37 هجری در کوفه از دنیا رفت و طبق وصیتی که کرده بود بدنش را در خارج شهر کوفه دفن کردند، [2]  و در آن هنگام علی(ع)در صفین بود و خباب که هنگام رفتن آن حضرت به صفین بیمار بود و به خاطر همان بیماری نتوانسته بود در جنگ شرکت کند در غیاب آن بزرگوار از دنیا رفت و چون علی(ع)مراجعت کرد و از مرگ وی مطلع شد درباره‏اش فرمود:

«یرحم الله خباب بن الارت فقد اسلم راغبا،و هاجر طائعا،و قنع بالکفاف،و رضی عن الله،و عاش مجاهدا» [3] .

(خدا رحمت کند خباب بن ارت را که از روی رغبت و میل اسلام آورد و مطیعانه(و سر به فرمان)هجرت کرد و به مقدار کفایت(زندگی)قناعت کرد و از خداوند(در هر حال)خوشنود و راضی بود،و مجاهد زندگی کرد.)

و در نقل ابن اثیر و دیگران است که به دنبال این جملات فرمود:و به بلای بدنی مبتلا گردید،و خدا پاداش کسی را که کار نیک کند تباه نخواهد کرد.

این بود شمه‏ای از آزار و شکنجه افراد تازه مسلمان که از دست مشرکین و کفار مکه دیدند،و ما به عنوان نمونه ذکر کردیم و در تاریخ زندگی بسیاری از مسلمانان صدر اسلام مانند عبد الله بن مسعود و صهیب و دیگران نمونه‏های فراوانی از این گونه‏آزارهای بدنی و زیانهای مالی که به جرم پیروی از حق از سوی مشرکین دیدند در تاریخ به چشم می‏خورد،و به نوشته اهل تاریخ تدریجا کار به جایی رسید که ابو جهل و جمعی از مردمان قریش دست از کار و زندگی کشیده و جستجو می‏کردند تا ببینند چه کسی به دین اسلام درآمده و چون مطلع می‏شدند که شخصی تازه مسلمان شده به نزدش می‏رفتند،اگر شخص محترم و قبیله‏داری بود و از ترس قوم و قبیله‏اش نمی‏توانستند او را به قتل رسانده یا بیازارند،زبان به ملامت وی گشوده سرزنشش می‏کردند مثل آنکه می‏گفتند:آیا دین پدرت را که بهتر از این دین و آیین بود رها ساخته‏ای!از این پس ما تو را نزد مردم به بی خردی و نادانی معرفی خواهیم کرد و قدر و شوکتت را بی ارزش خواهیم ساخت.و اگر مرد تاجر و پیشه‏وری بود او را تهدید به کسادی بازار و نخریدن جنس و ورشکستگی و امثال اینها می‏کردند،و اگر از مردمان فقیر و مهاجران و بردگان بودند به انواع آزارها دچار می‏ساختند،تا آنجا که گاهی دست از دین برمی‏داشتند.

از سعید بن جبیر نقل شده که گوید:به ابن عباس گفتم:براستی کار زجر و شکنجه مشرکین نسبت به اصحاب رسول خدا(ص)بدان حد بود که ناچار می‏شدند از دین خود دست بردارند؟پاسخ داد:آری به خدا سوگند گاهی آنها را چنان آزار و شکنجه می‏دادند و گرسنه و تشنه نگاه می‏داشتند که قادر نبودند سرپا بایستند و ناچار می‏شدند برای رهایی خود هر چه را مشرکین می‏خواستند بر زبان جاری سازند،که اگر به آنها می‏گفتند:مگر لات و عزی خدای شما نیستند؟می‏گفتند:چرا.و حتی گاهی اتفاق می‏افتاد که حیواناتی چون«جعل»(سرگین غلطان)و یا حشرات دیگری را که روی زمین راه می‏رفتند به آنها نشان داده می‏گفتند:مگر این خدای تو نیست؟جواب می‏دادند:چرا!.

[1] («آیا دیدی آن کس را که به آیات ما کافر شد و گفت:مال و فرزند بسیاری به من خواهند داد،مگر از غیب خبر یافته یا از خدای رحمان پیمانی گرفته،هرگز چنین نخواهد بود ما آنچه را گوید ثبت خواهیم کرد و عذاب او را افزون می‏کنیم،و آنچه را گوید بدو می‏دهیم ولی نزد ما بتنهایی خواهد آمد)سوره مریم،آیه 77.

[2] گویند:خباب نخستین کسی بود که جنازه‏اش را در خارج شهر کوفه دفن کردند،و تا به آن روز هر یک از مسلمانان در کوفه از دنیا می‏رفت در خانه خود یا در کنار کوچه بدنش را دفن می‏کردند،و پس از آنکه خباب از دنیا رفت و طبق وصیتی که کرده بود بدنش را در خارج شهر دفن کردند مسلمانان دیگر نیز از او پیروی کرده و بدن مردگان را در خارج شهر دفن کردند.

[3] نهج البلاغه،فیض،ص 1098.و به دنبال آن فرمود:«طوبی لمن ذکر المعاد و عمل للحساب و قنع بالکفاف،و رضی عن الله»(خوشا به حال کسی که در یاد معاد(و روز جزا)باشد و برای حساب کار کند و به اندازه کفایت قانع باشد و از خدای(خود)راضی و خوشنود باشد).

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: خباب بن الارت، بعثت پیامبر اسلام(ص)،

تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1395 | 09:49 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت چهاردهم

بلال حبشی 
بلال بن رباح از زمره بردگانی بود که هنگام بعثت رسول خدا(ص)در مکه به سر می‏برد و بنا بر مشهور برده امیة بن خلف یکی از سران مشرکین بود و در خانه او به سر می‏برد.بلال همچون افراد بسیار دیگری که از علایق مادی آسوده بودند با قلبی‏پاک و آزاد از هر گونه تعصب غلط و هواهای نفسانی نور تابناک اسلام در دلش تابش کرده و دین حق را پذیرفته بود و مال و منالی نداشت تا ناچار باشد به خاطر حفظ آنها حقیقت را انکار کند.وی تحت شکنجه و آزار مشرکان و افراد قبیله«بنی جمح»که در آنان زندگی می‏کرد قرار گرفت،ابن هشام نقل کرده که امیة بن خلف روزها هنگام ظهر که می‏شد او را از خانه بیرون می‏برد و روی سنگهای داغ و تفدیده مکه می‏خواباند و سنگ بزرگی روی سینه‏اش می‏گذارد و بدو می‏گفت:به خدا سوگند به همین حال خواهی بود تا بمیری و یا از خدای محمد دست برداری و لات و عزی را پرستش کنی.بلال در همان حال که بود می‏گفت:أحد...أحد...(خدای من یکی است).
روزی ورقة بن نوفل(پسر عموی خدیجه)بر او بگذشت و بلال را دید که شکنجه‏اش می‏دهند و او در همان حال می‏گوید:أحد...أحد...ورقه نیز گفت:أحد...أحد...به خدا سوگند ای بلال که خدا یکی است...آن گاه به امیة بن خلف و افراد دیگر قبیله بنی جمح که او را شکنجه می‏کردند رو کرده گفت:به خدا سوگند اگر او را به این حال بکشید من قبرش را زیارتگاه مقدسی قرار خواهم داد و بدان تبرک می‏جویم.در کتاب اسد الغابة داستان شکنجه او به وسیله ابی جهل نیز آمده است.
بلال به همین وضع دشوار و اسفناک به سر می‏برد تا آنکه رسول خدا(ص)او را خریداری کرده و در راه خدا آزاد کرد،و در پاره‏ای از نقلها نیز آمده که ابو بکر او را از امیة بن خلف خریداری کرد و آزاد ساخت،و ابن اثیر گفته:رسول خدا(ص)به ابو بکر فرمود:اگر چیزی داشتیم بلال را خریداری می‏کردیم!و ابو بکر پیش عباس بن عبد المطلب عموی رسول خدا(ص)رفته و جریان را بدو گفت،و عباس وسیله آزادی او را فراهم ساخته و از صاحبش که زنی از قبیله بنی جمح بود،او را خریداری نمود.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بلال حبشی،

تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395 | 08:10 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت سیزدهم

عمار یاسر و پدر و مادرش 

از مسلمانانی که به سختی دچار آزار مشرکین گردید عمار و پدرش یاسر و مادرش سمیه بودند که این هر سه به جرم اینکه به پیغمبر اسلام ایمان آورده بودند سخت‏ترین شکنجه‏ها را از دست مشرکین تحمل کردند تا سرانجام یاسر و سمیه در زیر شکنجه آنان جان سپردند و به فیض شهادت نایل شدند،و عمار نیز از روی تقیه در ظاهر با گفتن کلماتی خود را نجات داد و گرنه او نیز به سرنوشت پدر و مادر مسلمانش دچار می‏گردید.

اهل تاریخ و همچنین مفسرین در تفسیر آیه شریفه «من کفر بالله من بعد ایمانه الا من أکره و قلبه مطمئن بالایمان و لکن من شرح بالکفر صدرا فعلیهم غضب من الله و لهم عذاب عظیم» [1]  نوشته‏اند که مشرکان قریش جمعی از افراد تازه مسلمان را مانند عمار و یاسر و سمیه و بلال و صهیب و خباب و دیگران را گرفته و برای آنکه دست از آیین خود بردارند شکنجه کردند و یاسر و سمیه چون دست از آیین خود برنداشتند به دست ابو جهل و دیگران شهید شدند،بدین ترتیب که پاهای سمیه را از دوجهت مخالف بر دو شتر بستند و سپس با حربه‏ای بدنش را از میان به دو نیم کردند،و سپس یاسر را نیز با ضربتی کشتند،و این دو نخستین مسلمانی بودند که در راه اسلام به درجه شهادت نایل شدند،و اما عمار که چنان دید آنچه را مشرکین از آنها خواسته بودند بر زبان جاری کرد ولی در دل به ایمان خود باقی بود،و همین سبب ناراحتی و اضطراب او شده بود و دیگران نیز به رسول خدا(ص)گزارش دادند که عمار کافر شده و از دین دست کشیده،رسول خدا(ص)در پاسخ آنان فرمود:هرگز!براستی عمار کسی است که سر تا پا مملو از ایمان به خداست و ایمان به حق با گوشت و خون او آمیخته و مخلوط است.پس از این ماجرا خود عمار نیز با چشم گریان به نزد رسول خدا(ص)آمد و نگران عملی بود که انجام داده بود و سخن کفر آمیز به زبان جاری کرده بود،ولی رسول خدا(ص)او را دلداری داده و اشک دیدگانش را پاک کرد و بدو فرمود:باکی بر تو نیست و اگر پس از این نیز دچار آنها شدی به همین گونه خود را نجات ده و همین سخنان را بازگوی. [2] .

و در تفسیر طبری است که چون رسول خدا(ص)از او پرسید:عمار!چه شده است؟عرض کرد:ای رسول خدا(ص)عمل بدی از من سرزده زیرا مرا رها نکردند تا آنکه ناچار شدم نام شما را به دشنام ببرم و خدایان آنها را به خوبی یاد کنم!رسول خدا(ص)اشک چشمانش را پاک کرد و با آن سخنان او را دلداری داد.

ابن اثیر و دیگران نقل کرده‏اند که هنگام عبور رسول خدا(ص)در مکه،عمار و پدرش یاسر را زیر شکنجه مشرکین دید،حضرت که چنان دید به آن دو فرمود:ای خاندان یاسر صبر و بردباری پیشه کنید که وعده‏گاه شما بهشت است.

---
[1] «و هر کس پس از ایمان آوردنش به خدا کافر شود،نه آن کس که مجبور گشته(و از روی اکراه سخن کفر بر زبان جاری کرده)اما دلش استوار به ایمان است بلکه آن کس که سینه خود را به کفر گشوده غضب خدا بر آنهاست و عذابی بزرگ دارند»سوره نحل،آیه 106. 
[2] تفسیر فخر رازی،ج 2،ص 121. 

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان






طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: عمار یاسر و پدر و مادرش، عمار، عمار یاسر،

تاریخ : جمعه 26 شهریور 1395 | 07:58 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت دوازدهم

ابو لهب و رسول خدا 

نام ابو لهب عبد العزی بود که به گفته برخی چون عزی نام بتی بود خداوند در قرآن نخواسته است او را بنده بت بخواند و کنیه‏اش را ذکر فرمود و سبب اینکه به این کنیه نیز او را خوانده است به گفته بعضی آن بود که گونه‏هایش سرخ فام و برافروخته بوده و سرخی گونه‏اش را تشبیه به شعله سرخ آتش و زبانه دوزخ و جهنم کرده تا بفهماند که او جهنمی است.

و به هر صورت آزاری که رسول خدا(ص)از این مرد در راه تبلیغ دیانت مقدس اسلام دید زیان بخش‏تر و زیادتر از آزار دیگران بود،زیرا دشمنان دیگر،آن جرئت و جسارت را نداشتند که در حضور بنی هاشم و در هر مجلس و محفلی آن حضرت را تمسخر و تکذیب و آزار کنند ولی ابو لهب چون خود فرزند ناخلف عبد المطلب و عموی رسول خدا(ص)بود جرئت این کار را داشت.از این گذشته مردم جزیرة العرب مخالفت و دشمنی دیگران را غالبا حمل بر حسادت و کینه توزی با بنی هاشم می‏کردند ولی مخالفت و تکذیب ابو لهب را نمی‏توانستند حمل بر چیزی کنند و از این جهت تمسخر و استهزا و تکذیب او در عموم افراد مؤثر واقع می‏شد.

به عنوان شاهد به نمونه‏ های زیر توجه کنید:

ابن هشام می‏نویسد:پیغمبر در ایام برگزاری اعمال حج به منی و جاهای دیگری که محل اجتماع و برگزاری مراسم حج بود می‏رفت و با قبایل و طوایفی که از اطراف آمده بود درباره مأموریت و نبوت خویش سخن می‏گفت و آنها را به توحید و خداپرستی و نبوت خود دعوت می‏کرد آن گاه از قول یکی از زایران نقل می‏کند که گفته است: من جوان بودم و در منی با پدرم سخن می‏گفتیم،ناگاه پیغمبر ظاهر شد و قبیله‏های گوناگون را به یگانگی خدا و رسالت خود می‏خواند و پشت سرش مردی أحول با گونه‏های برافروخته و گیسوانی که از هر دو سوی او آویخته بود دیدیم که او را دنبال می‏کرد و چون سخن پیغمبر به پایان می‏رسید او فریاد می‏زد:ای بنی فلان سخن او را نپذیرید و پیرویش نکنید که می‏خواهد شما را از لات و عزی و همپیمانانتان باز دارد،مبادا از او پیروی کنید!

من از پدرم پرسیدم:این احول کیست؟گفت:عمویش عبد العزی فرزند عبد المطلب یعنی ابو لهب است.

ابن شهر آشوب و دیگران از طارق محاربی نقل کرده‏اند که گوید:مردی را دربازار ذی المجاز دیدم که جامه‏ای سرخ رنگ در بر داشت و می‏گفت:ایها الناس بگویید:«لا اله الا الله»تا رستگار شوید،و به دنبال او مردی سنگ به پاهایش می‏زد بدانسان که خون از پاهای او جاری شده بود و می‏گفت:مردم او دروغگوست سخنش را نشنوید و نپذیرید!من پرسیدم:این مرد کیست؟گفتند:این جوان پیغمبر است و این مرد عمویش ابو لهب.

و در جریان صحیفه ملعونه که قریش و همدستانشان برای اینکه رسول خدا(ص)را به زانو درآورند طبق تعهد نامه‏ای معامله و داد و ستد را با بنی هاشم بر خود ممنوع کردند و ابو طالب و بنی هاشم مجبور شدند سه سال در شعب ابو طالب با کمال سختی و مشقت روزگار خود را به سر برند،می‏نویسند:ابو لهب گذشته از اینکه پیوسته مترصد بود مبادا کسی از خویشان و یا دیگران آذوقه و خوار و بار و سایر ما یحتاج زندگی به آنها برساند و یا بفروشد،هرگاه کاروانهای تجارتی نیز از خارج وارد مکه می‏شد به آنها سفارش می‏کرد تا ممکن است به افرادی که از شعب ابو طالب پیش آنها می‏روند چیزی نفروشند و اگر جنسی را خواستند بخرند قیمت آن را چند برابر بگویند که آنها قدرت خرید نداشته باشند،و چنانچه از این راه خسارتی متوجه آنها می‏شد او جبران می‏کرد.و پس از این خواهیم خواند که این عمل ابو لهب که مردی سرشناس و ثروتمند بود تا چه حد در محاصره اقتصادی و اجتماعی آنها مؤثر بود تا جایی که گاهی از شدت گرسنگی صدای اطفال گرسنه بنی هاشم از میان شعب ابو طالب به گوش مردم مکه می‏رسید. [1] .

[1] از پاره‏ای تواریخ برمی‏آید که پس از مرگ ابو طالب ابو لهب از نظر خویشاوندی با رسول خدا(ص)تصمیم گرفت دست از آزار آن حضرت بردارد و بلکه دفاع آن حضرت را در برابر مشرکان به عهده گرفت ولی عقبة بن ابی معیط و ابو جهل او را از این تصمیم منصرف ساختند.

بدین شرح که گفته‏اند:چون ابو طالب از دنیا رفت قریش نسبت به رسول خدا(ص)جرئت بیشتری پیدا کردند و بر آزار آن حضرت افزودند،خبر به گوش ابو لهب رسیده به نزد آن حضرت آمد و گفت:ای محمد با خیالی آسوده کار خود را دنبال کن همانند روزگاری که ابو طالب زنده بود و مطمئن باش تا من زنده هستم کسی به تو آزاری نخواهد رسانید،و در همان روزها اتفاقا شخصی به نام ابن غیطله رسول خدا(ص)را دشنام گفت:ابو لهب که از ماجرا مطلع شد به نزد آن مرد رفته و او را دشنام داد،آن مرد خود را به قریش رسانیده و فریاد زد:ای گروه قریش ابو عتبه(که منظورش همان ابو لهب بود)از آیین ما دست کشیده و به دین محمد گرویده است،قریش که این سخن را شنیدند پیش ابو لهب رفته و جریان را از او پرسیدند؟وی گفت:من دست از آیین گذشتگان برنداشته‏ام ولی از برادرزاده‏ام حمایت و دفاع می‏کنم تا کار خود را دنبال کند،قریش که این سخن را شنیدند او را در این کار تحسین کرده و پی کار خود رفتند،و چند روزی هم کار بدین منوال گذشت و مردم از هیبت ابو لهب جرئت جسارت و آزار پیغمبر را نداشتند،تا اینکه عقبة بن ابی معیط و ابو جهل به نزد ابو لهب آمده و به هر حیله و نیرنگی بود او را از این کار منصرف کردند.و گویند امیر المؤمنین(ع)پس از این ماجرا اشعار زیر را در مذمت ابو لهب انشا فرمود:

ابا لهب تبت یداک أبا لهب‏  

و صخرة بنت الحرب حمالة الحطب

‏خذلت نبی الله قاطع رحمه‏  

فکنت کمن باع السلامة بالعطب‏

لخوف أبی جهل فأصبحت تابعا  

له و کذاک الرأس یتبعه الذنب

و ابو لهب تا زمانی که جنگ بدر اتفاق افتاد زنده بود و پس از آن به یک نوع بیماری مانند آبله مبتلا شد و همان سبب مرگش گردید،و چون قریش از سرایت آن بیماری بیم داشتند جنازه‏اش تا سه روز روی زمین بماند و حتی نزدیکانش می‏ترسیدند او را بردارند و دفن کنند و ناچار شدند آن قدر سنگ روی او ریختند که زیر آن‏ها دفن گردید،و شاید در داستان جنگ بدر شرح آن بیاید.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: ابو لهب و رسول خدا،

تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت یازدهم

شدت آزار مشرکان

مشرکین که از ملاقاتهای مکرر با ابو طالب نتیجه‏ای نگرفتند به فکر آزار بیشتری نسبت به رسول خدا(ص)و مسلمانانی که به آن حضرت ایمان آورده بودند افتاده و تصمیم گرفتند فشار خود را نسبت به آنها بیشتر کنند تا بلکه بدین وسیله از پیشرفت سریع مرام مقدس اسلام جلوگیری به عمل آورند و بدین منظور رؤسای قبایل هر کدام تنبیه و آزار افراد تازه مسلمان قبیله خود را به عهده گرفتند و قرار شد هر کدام جداگانه عهده‏دار شکنجه مسلمانان قبیله خود گردند.

ابو طالب که چنان دید فرزندان هاشم و مطلب را طلبید و از ایشان خواست تا او را در دفاع از رسول خدا(ص)کمک دهند آنان نیز پس از استماع گفتار ابو طالب سخنش را پذیرفتند،تنها ابو لهب بود که از قبول آن پیشنهاد خودداری کرد و در دشمنی و عداوت خود باقی ماند و بلکه به پیشنهاد سران مشرک مکه آزار رسول خدا(ص)را نیز به عهده گرفت و تا زنده بود از دشمنی و آزار آن حضرت دست برنداشت،گذشته از آن همسرش ام جمیل و پسرش عتبه [1]  را نیز به دشمنی وادار می‏کرد و آن دو نیز به‏وی تأسی جستند تا آنجا که ام جمیل خار سر راه رسول خدا(ص)می‏ریخت و شعر در مذمت او می‏سرود،چنانکه قبل از این مذکور گردید،تا جایی که سوره أبی لهب در مذمت آن دو نازل گردید و همین امر سبب شد که مقداری از شدت آزارشان بکاهند و تنبیه شوند.

[1] عتبه بن ابی لهب پیش از جریان بعثت رسول خدا(ص)به دامادی آن حضرت مفتخر گشت و شوهر رقیه دختر رسول خدا(ص)بود.و چون آن حضرت به نبوت مبعوث شد به تحریک پدرش ابو لهب و یا روی دشمنی و عداوتی که خود با آن حضرت داشت رقیه را از خانه خود بیرون کرده و به خانه پدر بزرگوارش فرستاد و در سیره ابن هشام است که این ماجرا پس از جنگ بدر اتفاق افتاد،بدین ترتیب که چون مشرکان قریش در جنگ بدر شکست خوردند و به مکه بازگشتند از جمله کارهایی که به تلافی این شکست در مکه انجام دادند آن بود که ابو العاص بن ربیع شوهر زینب دختر رسول خدا(ص)و عتبه بن ابی لهب شوهر رقیه دختر دیگر آن حضرت را که در مکه به سر می‏بردند تحت فشار قرار دادند تا دختران آن حضرت را طلاق دهند و به آنها گفتند:هرگاه آنها را طلاق دهید ما هر زنی و یا دختری را که خواستید برای شما خواهیم گرفت.

با اینکه به خاطر اسلام ازدواج زینب و ابو العاص قطع شده بود ولی ابو العاص حاضر نشد این کار را بکند و به قریش گفت:من همسر خود را به هیچ زنی از زنان قریش نخواهم داد.

اما عتبه بن ابی لهب گفت:من حاضرم این کار را بکنم مشروط به اینکه دختر ابان بن سعید یا دختر سعید بن عاص را برای من بگیرید،و آنها دختر همان سعید بن عاص را به عقد او درآورده و عتبه نیز رقیه را طلاق گفت.

و در پاره‏ای از نقلهاست که عتبه رقیه را طلاق نگفت تا وقتی که به نفرین رسول خدا(ص)در سفری طعمه درنده گردید و رقیه به خانه پدر بازگشت.و جریان نفرین آن حضرت آن بود که چون سوره «و النجم اذا هوی...» نازل شد عتبه آن حضرت را تکذیب کرده و به نقلی آب دهان نیز به صورت رسول خدا(ص)انداخت،حضرت او را نفرین کرده گفت:«خدایا یکی از سگانت را بر او مسلط گردان»و تعبیر به سگ شاید کنایه از درنده‏ای از درندگان بوده باشد.

پس از این ماجرا عتبه به همراه پدرش ابو لهب برای تجارت به شام رفت و در یکی از منزلگاهها شب هنگام فرود آمده و خواستند منزل کنند،راهبی دیرنشین که در آنجا منزل داشت بدانها گفت:در این سرزمین درندگان زیاد هستند،ابو لهب که این سخن را شنید به همراهان خود گفت:من از نفرین محمد بر این فرزند بیمناکم،امشب شما به من کمک کنید و عتبه را محافظت نمایید،آنها نیز شترها و بارهای خود را جمع‏آوری کرده و عتبه را در وسط آنها روی بارها خواباندند و خود نیز همگی اطراف او خوابیدند،چون پاسی از شب گذشت شیری(یا درنده دیگری)آمد و یک یک را بو کرد تا به عتبه رسید آن گاه با پنجه‏های خود ضربت محکمی به او زد که همان سبب مرگش شد.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، شدت آزار مشرکان،

تاریخ : شنبه 9 مرداد 1395 | 09:47 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات
عید رمضاݧ آمد و ماه رمضاݧ

       رفتصد شڪر ڪہ ایݧ

         آمد و صد حیف

           ڪہ آݧ رفت

عید سعید فطر




طبقه بندی: اعیاد و مناسبت های مذهبی،
برچسب ها: عید فطر، عید سعید فطر،

تاریخ : چهارشنبه 16 تیر 1395 | 11:40 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

روزه هنگام سوال است و دعا / پر زدن با بال همت تا خدا

شهر یکرنگی و بی آلایشی / ماه تقصیر و گنه فرسایشی

عاشقان معشوق خود پیدا کنند / تا سحر در گوش او نجوا کنند

درد خود گویند با درمان خویش / با طبیب و یا انیس جان خویش ...

ماه مبارک رمضان




طبقه بندی: اعیاد و مناسبت های مذهبی،
برچسب ها: بهشتیان، ماه رمضان، ماه مبارک رمضان،

تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1395 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

در انتظار باران نیست آنکه بذری نکاشته

زهی خجسته زمانی که یار باز آید

به کام غم‏زدگان غم‏گسار باز آید

اگر فدای امام زمان نخواهد شد

ز سر چه گویم و سر، خود چه کار باز آید

نیمه شعبان




طبقه بندی: بهشتیان، اعیاد و مناسبت های مذهبی،
برچسب ها: نیمه شعبان،

تاریخ : یکشنبه 2 خرداد 1395 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت دهم

مشرکان در پیشگاه ابو طالب

سران مکه و قدرتمندان مشرکی که با تبلیغات رسول خدا(ص)حیثیت اجتماعی و مادی خود را در مخاطره دیدند از جمله اقداماتی که برای جلوگیری از پیشرفت مرام مقدس اسلام نمودند این بود که به فکر افتادند به نزد ابو طالب عموی پیغمبر که سمت ریاست بنی هاشم و کفالت رسول خدا را به عهده داشت،بروند و با وی در این باره مذاکره کرده تا بلکه بتوانند حمایت وی و قبیله بنی هاشم را از پیغمبر اسلام و هدف‏عالی او باز دارند و بدین ترتیب راه را برای حمله و آزار رسول خدا(ص)و احیانا قتل آن حضرت هموار سازند.

چنانکه از تواریخ برمی‏آید آمدن سران مکه به نزد ابو طالب بدین منظور چند بار تکرار شد و هر مرتبه پیشنهادی می‏کردند و به نوعی می‏خواستند تا وی و بنی هاشم را از دفاع و حمایت رسول خدا(ص)باز دارند و در هر بار با مخالفت ابو طالب رو به رو می‏شدند و مأیوس از نزد وی باز می‏گشتند تا جایی که یکباره از او ناامید شده و تصمیم او را در حمایت از آن حضرت قطعی دیدند.

ابن هشام می‏نویسد:سران قریش وقتی مشاهده کردند محمد(ص)همچنان به تبلیغ دین خود مشغول است و ابو طالب نیز بی دریغ از وی حمایت می‏کند و مانع از آن است که کسی به او صدمه و آزاری برساند چند تن را به عنوان نماینده به نزد ابو طالب فرستادند که از آن جمله بودند:عتبه و شیبه پسران ربیعه،ابو سفیان،ابو البختری،اسود بن مطلب،ابو جهل،ولید بن مغیره،نبیه و منبه پسران حجاج بن عامر و عاص بن وائل.

اینان به نزد ابو طالب آمده گفتند:ای ابو طالب این برادرزاده‏ات به خدایان ما ناسزا گوید،از آیین ما عیبجویی می‏کند،دانشمندان ما را بی خرد و سفیه می‏خواند.پدران ما را گمراه می‏داند،اینک یا خودت از او جلوگیری کن و یا جلوگیری او را به ما واگذار،زیرا تو نیز همانند مایی و ما او را کفایت خواهیم کرد،ابو طالب سخنان آنها را شنید و با خوشرویی و ملایمت آنها را آرام ساخته و با خوشحالی از نزدش بیرون رفتند.

و چون ادامه کار رسول خدا(ص)را مشاهده کردند برای بار دوم به نزد ابو طالب آمده و همان سخنان را تکرار کرده و ادامه داده گفتند:ای ابو طالب تو در میان ما مردی بزرگوار و شریف هستی و ما یک بار به نزد تو آمدیم و از تو خواستیم جلوی محمد را بگیری اما گفتار ما را نادیده گرفتی،اینک به خدا سوگند طاقت ما تمام شده و بیش از این نمی‏توانیم نسبت به پدرانمان دشنام بشنویم و به بزرگان ما بد بگویند و بر خدایان ما عیب بگیرند.اینک یا خودت جلوی او را بگیر یا ما به جنگ تو آمده و با هم کارزار می‏کنیم تا یکی از دو طرف از پای درآید و به هلاکت رسد.مورخین نوشته‏اند:سران قریش از نزد ابو طالب بیرون رفتند ولی ابو طالب به فکر فرو رفت و خود را در محذور سختی مشاهده کرد،از طرفی دشمنی و جدایی از قریش برایش سخت و مشکل بود و از سوی دیگر نمی‏توانست رسول خدا(ص)را به آنها تسلیم کند و یا دست از یاریش بردارد،این بود که محمد(ص)را خواست و گفتار قریش را به اطلاع آن حضرت رسانید و به دنبال آن گفت:ای محمد اکنون بر جان خود و جان من نگران باش و کاری که از من ساخته نیست و طاقت آن را ندارم بر من تحمیل نکن.

رسول خدا(ص)گمان کرد عمویش می‏خواهد دست از یاری او بردارد.از این رو فرمود:به خدا سوگند اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند من دست از این کار برنمی‏دارم تا در این راه هلاک شوم یا آنکه خداوند مرا بر ایشان نصرت و یاری دهد و بر آنان پیروز شوم و سپس اشک در چشمان آن حضرت حلقه زد و گریست و از جا برخاست و به سوی در اتاق به راه افتاد،ابو طالب که چنان دید صدای آن حضرت زده و گفت:فرزند برادر برگرد و چون رسول خدا بازگشت بدو گفت:برو و هر چه خواهی بگو که به خدا سوگند هرگز دست از یاری تو برنخواهم داشت!

و در تواریخ دیگر است که قریش در ضمن سخنان خود به ابو طالب گفتند:اگر فقر و نداری سبب شده تا محمد این سخنان را بگوید ما حاضریم مال زیادی را جمع آوری کرده به او بدهیم به اندازه‏ای که او ثروتمندترین مرد قریش گردد و بر همه ما مهتر گردد.

و سخن رسول خدا(ص)که فرمود:اگر خورشید را در دست راست من بگذارند و ماه را در دست چپ من قرار دهند از این کار دست برنخواهم داشت پاسخ این گفتارشان بود.

و به هر صورت سومین باری که به نزد ابو طالب آمدند پیشنهاد عجیبی کردند و آن این بود که عماره بن ولید را که جوانی زیبا و نیرومند بود به نزد ابو طالب آورده و گفتند:ای ابو طالب این عماره را که از همه جوانان قریش زیباتر و نیرومندتر است بگیرو در عوض محمد را به ما بسپار تا ما او را به قتل رسانیم و عماره را به جای او به فرزندی خود بگیر!

ابو طالب گفت:به خدا پیشنهاد زشتی به من می‏دهید!آیا فرزند خود را به شما بسپارم تا او را بکشید هرگز این کار را نخواهم کرد!

مطعم بن عدی یکی از سران قریش گفت:ای ابو طالب به خدا سوگند قوم تو از راه انصاف با تو سخن گفتند و تا جایی که می‏توانستند سعی کردند آزاری به تو نرسانند ولی گویا تو نمی‏خواهی پیشنهاد دوستانه و گفتار منصفانه ایشان را بپذیری!

ابو طالب گفت:ای مطعم به خدا سوگند گفتارشان منصفانه نبود و این تو هستی که می‏خواهی با این سخنان دشمنی آنها را نسبت به من تحریک کنی،حال که چنین است پس هر چه می‏خواهی بکن و من پیشنهادشان را نخواهم پذیرفت.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:54 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت نهم

مبارزه با بت و بت‏ پرستی

دامنه دعوت پیغمبر اسلام توسعه یافت و روز به روز تعداد افرادی که به آن حضرت ایمان آورده و دین اسلام را می‏پذیرفتند زیادتر می‏شد و کم‏کم بزرگان‏قریش را به فکر انداخت و در صدد جلوگیری و مبارزه با آن حضرت برآمدند و بخصوص هنگامی که شنیدند محمد(ص)از خدایان آنها و بتان بدگویی می‏کند که در آن وقت تصمیم به مخالفت و جلوگیری از تبلیغات او گرفتند.

ابن هشام و دیگران نوشته‏اند:

رسول خدا چنانکه گفته شد مأمور به اظهار دعوت خود گردید،و به دنبال انجام این مأموریت به آشکار ساختن دعوت خود اقدام فرمود،مردم مکه و قریش نیز ابراز مخالفتی با تبلیغات او نمی‏کردند تا وقتی که پیغمبر اسلام نام خدایان مشرکین و بتهای ایشان را به میان آورده و شروع به بدگویی آنها کرد که در آن وقت کمر مخالفت با او را بستند و در برابر او به مبارزه برخاستند.

به گفته یکی از نویسندگان قاعدتا نیز چنین بوده و باید باشد زیرا تا وقتی که تنها سخن از ایمان به خدا و جمله«قولوا لا اله الا الله تفلحوا»در میان بود تبلیغات محمد(ص)با منافع و درآمد سرشار و بی حساب سران قریش چون ابو جهل و ابو سفیان و دیگران چندان منافاتی نداشت و آنها نیز اصراری نداشتند که برای این سخنان با او به مبارزه برخیزند و در نتیجه با تیره پر جمعیت بنی هاشم و افرادی که تازه مسلمان شده بودند به جنگ و ستیز دچار گردند و ترجیح می‏دادند که در مقابل رسول خدا(ص)به همان تمسخر و استهزا اکتفا کنند و اقدام دیگری نکنند.

اما وقتی شنیدند محمد(ص)نام خدایان آنها و بتهای بزرگی مانند لات و هبل و عزی را به زشتی برده و آنها را به بدی یاد کرده و دشنام می‏دهد خطر بزرگی را در پیش روی خود احساس کردند و منافع و درآمد خود را در مخاطره دیدند،زیرا بتهای مزبور و احترام و پرستش آنها نزد اعراب برای آنها جنبه تجارتی داشت و آنها در هر سال در پناه پرستش بت و بت پرستی پول زیادی به دست می‏آوردند و مقادیر زیادی بر اموال و سرمایه و موجودی خود می‏افزودند.

البته افراد ساده لوح و عوام زیادی هم بودند که از مخالفت اسلام با بتان فقط به خاطر دین موروثی و عادتی که به احترام آنها داشتند ناراحت می‏شدند و حاضر نبودند دشنام بتانی را که در نظر ایشان موجودهای مقدسی بودند بشنوند اما آنان باشنیدن سخنان منطقی و مستدل رسول خدا(ص)و استماع آیات مبارکه قرآنی و اندکی تفکر و تأمل قانع می‏شدند و بتدریج دست از پرستش بتان برمی‏داشتند،ولی افرادی مانند ابو جهل و عتبه و ولید که شاید از ته دل هم ایمانی به بتان و پرستش آنها نداشتند اما بت پرستی منبع درآمد سرشارشان بود و سرپوشی برای چپاول و غارتگری و رباخواری ایشان محسوب می‏گردید و از همه بالاتر مشغله و سرگرمی خوبی برای توده مردم بود تا آنها با خیالی آسوده و راحت نقشه‏های استثمار کننده خود را عملی سازند،اینان نمی‏توانستند دست روی هم گذارده و تبلیغات ضد بت پرستی پیامبر بزرگوار اسلام را بسادگی مشاهده کنند و ببینند که محمد امین می‏خواهد این زنجیرهای موهوم و خرافات را از دست و پای مردم باز کند و افکارشان را آزاد سازد.

اینان برای حفظ منافع مادی خود از هیچ گونه اذیت و آزار و شکنجه و حتی تهمت و افترا نسبت به پیغمبر اسلام و پیروان او دریغ نکردند و تا روزی که با شمشیر بران مسلمانان از پای درآمدند و یا جان خود را در مخاطره دیدند دست از مخالفت با آن حضرت برنداشتند.

و بدین سان هر روز که از اظهار دعوت پیغمبر اسلام و مخالفت با بت پرستی می‏گذشت دسته بندیها و مخالفتهای مشرکان بیشتر و فشرده‏تر می‏شد و رسول خدا(ص)و افراد مسلمان،بیشتر در خطر آزار و اذیت بزرگان قریش قرار می‏گرفتند...

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت پیامبر(ص)، بعثت رسول خدا (ص)،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:52 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت هشتم

دعوت عام

اهل تفسیر از ابن عباس حدیث کنند که گوید:چون آیه «و انذر عشیرتک الاقربین» نازل شد رسول خدا(ص)بر کوه صفا بالا رفت و با آواز بلند مردم را به نزدخود خواند و به دنبال آن قریش گرد آن حضرت اجتماع کرده گفتند:چه می‏گویی؟و چه شده؟

فرمود:اگر من به شما بگویم دشمن صبحگاه و یا شامگاه به شما حمله خواهد کرد آیا مرا تصدیق کرده و گفتارم را باور می‏کنید؟گفتند:آری.فرمود:من شما را از عذابی سخت که در پیش است می‏ترسانم!

ابو لهب با جمله«تبا لک» نابودی بر تو تکذیب گفتار آن حضرت را کرده و به دنبال آن گفت:آیا برای این گفتار ما را خواندی!در اینجا بود که خدای تعالی در نکوهش وی سوره «تبت یدا ابی لهب و تب...» [1]  را نازل فرمود.

و در روایات دیگری است که هنگامی رسول خدا(ص)مأمور به ابلاغ و دعوت عموم گردید که آیه «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین» [2]  نازل گردید،چنانکه قبل از این گذشت.

و به هر صورت رسول خدا(ص)مأمور به ابلاغ دعوت عموم قریش گردید و خود را برای مبارزه با عادات زشت و ناپسندی که گریبانگیر مردم شده بود آماده کرده و کمر همت را بست تا با هرگونه سختی و دشواری در این راه مقابله و پایداری کند.

[1] در حدیث است که چون این سوره نازل شد همسر أبو لهب أم جمیل که خواهر ابو سفیان بود،شنید که خدای محمد او را مذمت کرده از خانه بیرون آمد و سنگی در دست گرفت و ولوله‏کنان به سوی مسجد آمد و می‏گفت:«مذمما أبینا،و دینه قلینا،و امره عصینا» آن مرد ناپسند را از خود برانیم و آیینش را دوست نداریم و مورد خشم ماست و از دستورش سر باز زنیم و قصد داشت خود را به پیغمبر برساند و آن سنگ را بر سر آن حضرت بکوبد.

رسول خدا(ص)در مسجد نشسته بود و ابو بکر نیز کنار او قرار داشت همین که ام جمیل را با آن حال مشاهده کرد به آن حضرت گفت:این زن می‏آید و ترس آن را دارم که شما را ببیند،حضرت فرمود:او مرا نخواهد دید،و سپس آیاتی از قرآن خواند.

خدای تعالی پیغمبر خود را از چشم آن زن پنهان کرد بدانسان که وی تا نزدیک ابو بکر آمد ولی پیغمبر را ندید.

[2] سوره حجر 94.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)، دعوت عام،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:50 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت هفتم

انذار خویشان

مورخین از شیعه و اهل سنت روایت کرده‏اند که چون آیه شریفه «و انذر عشیرتک الاقربین» نازل گردید رسول خدا(ص)خویشان نزدیک خود را از فرزندان عبد المطلب که در آن روز حدود چهل نفر یا بیشتر بودند به خانه خود و صرف غذا دعوت کرد و غذای مختصری را که معمولا خوراک چند نفر بیش نبود برای آنها تهیه کرد و چون افراد مزبور به خانه آن حضرت آمده و غذا را خوردند همگی را کفایت کرده و سیر شدند.

در این وقت بود که ابو لهب فریاد زد:براستی که محمد شما را جادو کرد!

رسول خدا(ص)که سخن او را شنید آن روز چیزی نگفت،و روز دیگر به علی(ع)دستور داد به همان گونه میهمانی دیگری ترتیب دهد و خویشان مزبور را به صرف غذا در خانه آن حضرت دعوت نماید و چون علی(ع)دستور او را اجرا کرد و غذا صرف شد رسول خدا(ص)شروع به سخن کرده چنین فرمود:

«ای فرزندان عبد المطلب من در میان عرب کسی را سراغ ندارم که برای قوم خود بهتر از آنچه را من برای شما آورده‏ام آورده باشد،من خیر و سعادت دنیا و آخرت را برای شما ارمغان آورده‏ام و آن چیزی است که خدای عز و جل مرا به ابلاغ و دعوت شما به آن مأمور فرموده است و مرا به رسالت آن مبعوث داشته و بدانید که هر یک از شما به من ایمان آورده و در کارم مرا یاری کند و کمک دهد او برادر و وصی و وزیر من و جانشین پس از من در میان دیگران خواهد بود...»

و در حدیثی است که به دنبال این سخنان یا پیش از آن جمله دیگری را نیز ضمیمه کرده فرمود:

«نشانه صدق گفتار(و معجزه)من نیز همین ماجرایی بود که مشاهده کردید چگونه با غذایی اندک همه شما سیر شدید،اکنون که این آیت و معجزه را مشاهده کردیددعوتم را بپذیرید و سخنم را بشنوید که اگر فرمانبردار شوید رستگار و سعادتمند خواهید شد...»

سخنان رسول خدا(ص)به پایان رسید ولی هیچ کدام از آنها جز علی(ع)دعوت آن حضرت را اجابت نکرد و برای بیعت با او از جای برنخاست،تنها علی همان تربیت شده دامان آن حضرت بود که از جا برخاست و آمادگی خود را برای ایمان به رسول خدا(ص)و یاری آن حضرت اطلاع داد،علی (ع)در آن روز در سنین نوجوانی بود ولی همچون مردان نیرومند،با شهامت خاصی از جا برخاست و با گامهای محکمی که برمی‏داشت پیش آمده عرض کرد:

ای رسول خدا من به تو ایمان آورده‏ام و آماده یاری تو در انجام این مأموریتی که بدان مبعوث گشته‏ای می‏باشم.

در بسیاری از روایات آمده که این جریان سه بار تکرار شد،یعنی پیغمبر بزرگوار اسلام تا سه بار سخنان خود را تکرار کرد و آنها را به ایمان آوردن به خدا و دین اسلام و یاری خود دعوت کرد و هیچ یک از آنها جز علی(ع)دعوت او را نپذیرفت و تنها علی بود که در هر سه بار برمی‏خاست و نزدیک می‏آمد و ایمان خود را اظهار می‏داشت،ولی هر بار رسول خدا (ص)بدو می‏فرمود:بنشین،تا در بار سوم دست خود را پیش آورد و دست کوچک علی را در دست گرفت و ایمان او را پذیرفت و بدین ترتیب از همان روز ویرا به معاونت و خلافت خویش انتخاب فرمود.

حالا سر اینکه در بار اول رسول خدا حاضر به پذیرفتن او نگردید و بار سوم او را پذیرفت با اینکه می‏دانست در آن مجلس جز علی کسی دعوت او را نخواهد پذیرفت چه بود؟خدا می‏داند و شاید یکی از علل و جهات این بوده است که پیغمبر الهی با بینش خاصی که نسبت به آینده داشت می‏خواست به مدعیان جانشینی او و غاصبان خلافت و حتی فرزندان عباس بن عبد المطلب نشان دهد که در آن روزهای سخت و در آغاز کار که جز ایمان به خدا و پیغمبر او انگیزه دیگری برای پذیرش اسلام در کار نبود کسی جز علی(ع)مرد این میدان نبود و تنها او بود که تنها به خاطر ایمان و عشق به رسول خدا از جان و دل دعوتش را پذیرفت و بار اول و دوم او را به‏نشستن و جلوس امر کرد تا در آینده اسلام،بنی عباس و دیگران نگویند:علی در آن مجلس پیش دستی کرد و گرنه افراد دیگری هم مانند عباس بودند که حاضر به پذیرفتن دعوت رسول خدا(ص)بودند و می‏توانستند این همه افتخار را نصیب خود سازند.

باری علی(ع)تنها کسی بود که از روی کمال ایمان و خلوص دعوت رسول خدا(ص)را پذیرفت و بی آنکه با کسی حتی پدرش ابو طالب که در آن مجلس حاضر بود مشورت کند و یا پروایی داشته باشد به رسول خدا ایمان آورد و فرمانروایی مسلمانان برای او پس از پیغمبر مسلم گردید و از همین رو بود که وقتی خویشان رسول خدا از آن مجلس برخاستند از روی تمسخر و استهزاء رو به ابو طالب کردند و گفتند:

محمد تو را مأمور کرد تا از فرزندت اطاعت کنی و فرمان او را ببری!

و همین جمله بهترین گواه است بر این که منظور رسول خدا همین معنی بوده و آنها نیز همین معنا را از سخنان رسول خدا(ص)فهمیدند.

و در حدیثی است که پس از اینکه علی(ع)با آن حضرت بیعت کرد و دیگران دعوتش را نپذیرفتند،رسول خدا(ص)به وی فرمود:نزدیک بیا!

و چون علی(ع)نزدیک رفت بدو گفت:دهانت را باز کن.علی دهان خود را باز کرد رسول خدا(ص)قدری از آب دهان خود را در دهان او ریخت و سپس میان شانه‏ها و سینه علی نیز از همان آب دهان خود پاشید!

ابو لهب که چنان دید به صورت اعتراض و تمسخر گفت:چه بد پاداشی به عموزاده خود دادی،او دعوت تو را پذیرفت و تو آب دهان به صورت و دهان او انداختی؟

پیغمبر(ص)فرمود:چنین نبود بلکه دهان و سینه او را از علم و حلم و فهم پر کردم!

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت پیامبر(ص)، بعثت رسول خدا (ص)، انذار خویشان،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:47 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت ششم

اظهار دعوت

زیادتر از سه سال بر این منوال گذشت و چنانکه گفته شد گروه نسبتا زیادی به اسلام گرویدند و دین جدید را پذیرفتند،در این وقت پیغمبر بزرگوار اسلام از جانب خدای تعالی مأمور شد تا دعوت خویش را اظهار کرده به طور علنی مشرکین مکه را به اسلام دعوت کند و در مرحله نخست خویشان و نزدیکان خود را انذار نماید.

این دستور در ضمن دو آیه به آن حضرت نازل گردید که یکی آیه «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین» [1]  بود و دیگری آیه «و انذر عشیرتک الأقربین،و اخفض جناحک لمن اتبعک من المؤمنین» [2] .

رسول خدا(ص)برای آنکه مأموریت نخست را انجام دهد بالای کوه صفا آمد و فریاد زده مردم را به گرد خویش جمع کرد،بدو گفتند:چه پیش آمده؟

فرمود:اگر من به شما خبر دهم که دشمن صبحگاه یا شامگاه بر شما فرود آید مرا تصدیق می‏کنید و سخنم را می‏پذیرید؟همگی گفتند:آری.

فرمود:بنابراین من شما را از عذابی سخت که در پیش داریم می‏ترسانم!کسی چیزی نگفت جز ابو لهب عموی آن حضرت که گفت:نابودی بر تو!آیا برای همین ما را خواندی!و دنباله این گفتگو بود که سوره «تبت یدا ابی لهب» نازل گردید.

و در حدیث دیگری است که گفتگوی مزبور و نزول سوره پس از آنی بود که آن حضرت خویشان خود را دعوت به انذار فرمود به شرحی که پس از این مذکور خواهد شد.

از قتاده نقل شده که رسول خدا(ص)در همان روزی که بالای صفا رفت و مردم را جمع کرد سخن را بدین گونه آغاز کرده فرمود:

«ای مردم!سوگند به آن خدایی که جز او معبودی نیست که من به سوی شما خصوصا و به سوی مردم دیگر عموما به رسالت از جانب خدای تعالی مبعوث گشته‏ام و به خدا همچنان که می‏خوابید می‏میرید و همان گونه که بیدار می‏شویداز گورها محشور خواهید شد و هر چه بکنید بدان محاسبه و بازرسی خواهید شد و پاداش نیکی را نیکی و کیفر بدی را بدی خواهید دید،بهشتی ابدی و دوزخی ابدی در پیش دارید،و شما نخستین گروهی هستید که من مأمور به انذار آنها گشته‏ام».

[1] (بدانچه مأمور گشته‏ای آشکار ساز و از مشرکان اعراض نما.)(سوره حجر آیه 94).

[2] (و خویشاوندان نزدیک خویش را بترسان و فروتنی نما برای آنانکه پیرویت می‏کنند از مؤمنان‏) (سوره شعراء آیه 215ـ214).

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)، اظهار دعوت،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:44 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت پنجم

دومین مردی که مسلمان شد

مورخین عموما گویند:پس از علی بن ابیطالب(ع)دومین مردی که به رسول خدا(ص)ایمان آورد زید بن حارثه آزاد شده آن حضرت بود که چند سال قبل از ظهور اسلام به صورت بردگی به خانه خدیجه آمد و رسول خدا(ص)او را از خدیجه‏گرفت و آزاد کرد و همچنان در خانه آن حضرت به سر می‏برد و به عنوان پسر خوانده رسول خدا(ص)معروف شد.

زید دومین مردی بود که به آن حضرت ایمان آورد و تدریجا با دعوت پنهانی رسول خدا(ص)گروه معدودی از مردان و زنان ایمان آوردند که از آن جمله‏اند:

جعفر بن ابیطالب و همسرش اسماء دختر عمیس،عبد الله بن مسعود،خباب بن ارت،عمار بن یاسر،صهیب بن سنان که از اهل روم بود و در مکه زندگی می‏کرد عبیدة بن حارث،عبد الله بن جحش و جمع دیگری که حدود 50 نفر می‏شدند.

با اینکه این گروه در خفا و پنهانی مسلمان شده و به رسول خدا(ص)ایمان آوردند اما مسئله آمدن دین تازه در مکه و ایمان به خدای یگانه و دستور نماز و سایر امور مربوط به آیین جدید در میان خانواده‏ها و مردم مکه زبان به زبان می‏گشت و تدریجا افراد به صورت چند نفری و گروهی برای پذیرفتن این آیین به خانه رسول خدا(ص)می‏آمدند و به دین اسلام می‏گرویدند،و از آن سو نیز رسول خدا(ص)مأمور شد دعوت خود را آشکار سازد و به طور آشکارا مردم را به اسلام بخواند.

در این مدت که حدود سه سال طول کشید با اینکه ایمان به رسول خدا و انجام برنامه نماز در پنهانی و خفا صورت می‏گرفت با این حال برخوردهای مختصری میان تازه مسلمانان و مشرکین مکه اتفاق افتاد که از آن جمله روزی سعد بن ابی وقاص با جمعی از مسلمانان در گوشه‏ای به نماز مشغول بودند که چند تن از مشرکان سر رسیدند و به مسلمانان ناسزا گفته و به کار آنها خرده گرفته و عیبجویی کردند و مورد ملامت و سرزنش قرارشان دادند.

گفتگو میان طرفین بالا گرفت و کم کم به زد و خورد کشید،سعد بن ابی وقاص استخوانی را که از فک شتری بود از زمین برداشت و به سر مردی از مشرکین زد و در اثر آن ضربت سر آن مرد بشکست و خون جاری گردید،و این نخستین خونی بود که به خاطر پیشرفت اسلام ریخته شد و مطابق نقل برخی از مورخین همین ماجرا سبب شد تا رسول خدا(ص)و پیروان او مدتی در خانه شخصی به نام ارقم بن ابی ارقم مخفی و پنهان گردند.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت پیامبر(ص)، بعثت رسول خدا (ص)، دومین مردی که مسلمان شد،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:43 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت چهارم

دستور نماز

بر طبق آنچه از تواریخ و روایات به دست می‏آید نخستین دستوری که به پیغمبر اسلام نازل گردید دستور نماز بود بدین ترتیب که در همان روزهای نخست بعثت، روزی رسول خدا(ص)در بالای شهر مکه بود که جبرئیل نازل گردید و با پای خود به کنار کوه زد و چشمه آبی ظاهر گردید،پس جبرئیل برای تعلیم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا(ص)نیز از او پیروی کرد،آن گاه جبرئیل نماز را به آن حضرت تعلیم داد و نماز خواند.

پیغمبر بزرگوار پس از این جریان به خانه آمد و آنچه را یاد گرفته بود به خدیجه و علی (ع)یاد داد و آن دو نیز نماز خواندند.از آن پس گاهی رسول خدا(ص)برای خواندن نماز به دره‏های مکه می‏رفت و علی(ع)نیز به دنبال او بود و با او نماز می‏گزارد و گاهی هم مطابق نقل برخی از مورخین به مسجد الحرام یا منی می‏آمد و با همان دو نفری که به او ایمان آورده بودند یعنی علی و خدیجه(س)نماز می‏خواند.

اهل تاریخ از شخصی به نام عفیف کندی روایت کرده‏اند که گوید:من مرد تاجری بودم که برای حج به مکه آمدم و به نزد عباس بن عبد المطلب که سابقه دوستی با او داشتم برفتم تا از وی مقداری مال التجاره خریداری کنم،پس روزی همچنان که نزد عباس در منی بودم و در حدیثی است که به جای منی،مسجد الحرام را ذکر کرده ناگاه مردی را دیدم که از خیمه یا منزلگاه خویش خارج شد و نگاهی به خورشید کرد و چون دید ظهر شده وضویی کامل گرفت و سپس به سوی کعبه به نماز ایستاد و پس از او پسری را که نزدیک به حد بلوغ بود مشاهده کردم او نیز بیامد و وضو گرفت و در کنار وی ایستاد،و پس از آن دو زنی را دیدم بیرون آمد و پشت سر آن دو نفر ایستاد.و به دنبال آن دیدم آن مرد به رکوع رفت و آن پسرک و آن زن نیز از او پیروی کرده به رکوع رفتند،آن مرد به سجده افتاد آن دو نیز به دنبال او سجده کردند.

من که آن منظره را دیدم به عباس میزبان خود گفتم:وای!این دیگر چه دینی است؟پاسخ داد:این دین و آیین محمد بن عبد الله برادرزاده من است و عقیده دارد که خدا او را به پیامبری فرستاده و آن دیگر برادر زاده دیگرم علی بن ابیطالب است و آن زن نیز همسرش خدیجه می‏باشد.

عفیف کندی پس از آن که مسلمان شده بود می‏گفت:ای کاش من چهارمین آنها بودم.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)، دستور نماز،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:40 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت سوم

نخستین مسلمان و نخستین دستور

این مطلب از نظر تاریخ و گفتار مورخین چون ابن اسحاق،ابن هشام و دیگران مسلم است که نخستین مردی که به رسول خدا(ص)ایمان آورد علی بن ابیطالب و نخستین زن خدیجه بوده و اصحاب رسول خدا(ص)نیز چون جابر بن عبد الله و زید بن‏ارقم و عباس و دیگران نیز آن را روایت کرده‏اند گر چه برخی از تاریخ نویسان بعدی در این باره تردید کرده‏اند و ظاهرا تردید آنها جز تعصبهای بیجا انگیزه دیگری ندارد.

و برخی هم که نتوانسته‏اند این مطلب مسلم تاریخی را انکار کنند کودکی و عدم بلوغ آن حضرت را بهانه کرده و خواسته‏اند این فضیلت بزرگ را از آن حضرت بگیرند،که آن نیز بهانه‏ای بیجا و بی‏مورد است و دانشمندان بزرگوار ما پاسخ آن را داده‏اند.و ما در شرح حال امیر المؤمنین(ع)این بحث را با تفصیل بیشتری ان شاء الله تعالی عنوان خواهیم کرد.

و نیز نخستین برنامه‏ای هم از برنامه‏های دینی که جبرئیل تعلیم آن حضرت کرد و به وی آموخت دستور وضوء و نماز بوده است.که بعدا نیز همان برنامه به صورت فرض بر آن حضرت و پیروانش واجب گردید.

اسلام خدیجه برای پیغمبر اسلام تقویت روحی عجیبی بود و آزاری را که مشرکین در خارج از خانه به آن حضرت می‏کردند با ورود به خانه و دلداری و تسلیت خدیجه ناراحتی و آثار آن برطرف می‏گردید و خدیجه به هر ترتیبی بود آن حضرت را دلگرم به کار خود ساخته و او را قوی دل می‏ساخت.

علی(ع)نیز با این که در آن وقت در سنین کودکی بود و عمر آن بزرگوار را به اختلاف بین هشت سال تا سیزده سال نوشته‏اند اما کمک کار خوبی برای رسول خدا(ص)بود و شاید نزدیکترین گفتار به واقعیت آن باشد که از عمر علی(ع)در آن وقت ده سال و یا دوازده سال بیشتر نگذشته بود.

و اساسا بگفته ابن هشام و دیگران از نعمتهای بزرگی که خداوند به علی بن ابیطالب عنایت فرمود آن بود که پیش از اسلام نیز در دامان رسول خدا(ص)تربیت شد و در خانه او نشو و نما کرد.

و اصل داستان را که او از مجاهد روایت کرده این گونه است که گوید:قریش دچار قحطی سختی شدند،ابو طالب نیز مردی عیالوار و پر اولاد بود و ثروت چندانی نداشت رسول خدا(ص)که در اثر ازدواج با خدیجه و اموالی که وی در اختیار آن حضرت‏گذارد تا حدودی زندگی مرفهی داشت به فکر افتاد تا کمکی به ابو طالب کند و به ترتیبی از مخارج سنگین او بکاهد.از این رو به نزد عمویش عباس بن عبد المطلب آمد و به عباس که دارایی و ثروتش بیش از سایر بنی هاشم بود فرمود:

ای عباس برادرت ابو طالب عیالوار است و نانخور زیادی دارد و همان طور که مشاهده می‏کنی مردم به قحطی سختی دچار گشته‏اند بیا با یکدیگر به نزد او برویم و به وسیله‏ای نانخوران او را کم کنیم،به این ترتیب که من یکی از پسران او را به نزد خود ببرم و تو نیز یکی را.

عباس قبول کرد و هر دو به نزد ابو طالب آمده و منظور خود را اظهار کردند،ابو طالب قبول کرد و گفت:عقیل را برای من بگذارید و از میان پسران دیگر هر کدام را خواستید ببرید،رسول خدا(ص)علی را برداشت و به همراه خود به خانه برد،و عباس جعفر را.

بدین ترتیب علی(ع)پیوسته با رسول خدا(ص)بود تا وقتی که آن حضرت به نبوت مبعوث گردید و نخستین کسی بود که از مردان بدو ایمان آورد و نبوتش را تصدیق کرد و اطاعت او را بر خود لازم و واجب شمرد.

جعفر نیز در خانه عباس بود تا وقتی که مسلمان شد و از خانه او بیرون رفت.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت پیامبر(ص)، بعثت رسول خدا (ص)، نخستین مسلمان و نخستین دستور،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:39 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت دوم

بازگشت رسول خدا به خانه و سخنان خدیجه

پیغمبر بزرگوار الهی به خانه بازگشت و به خاطر آنچه دیده و شنیده بود دگرگونی زیادی در حال آن حضرت پدیدار گشته بود.خدیجه که چشمش به رسول خدا(ص)افتاد بی تابانه پیش آمد و گفت:ای محمد کجا بودی؟که من کسانی را به دنبال تو فرستادم ولی دیدارت نکردند؟

پیغمبر خدا آنچه را دیده و شنیده بود به خدیجه گفت و خدیجه با شنیدن سخنان همسر بزرگوار چهره‏اش شکفته گردید و گویا سالها بود در انتظار و آرزوی شنیدن این سخنان و مشاهده چنین روزی بود و به همین جهت بی درنگ گفت:

ای عمو زاده!مژده باد تو را،ثابت قدم باش،سوگند بدان خدایی که جانم به دست اوست من امید دارم که تو پیغمبر این امت باشی!

و در حدیثی است که وقتی رسول خدا(ص)وارد خانه شد نور زیادی او را احاطه کرده بود که با ورود او اتاق روشن گردید.خدیجه پرسید:این نور که مشاهده می‏کنم چیست؟فرمود:این نور نبوت است!خدیجه گفت:مدتها بود که آن را می‏دانستم و سپس مسلمان شد.و برخی از مورخین چون ابن هشام،معتقدند که این جریان درهمان«حرا»اتفاق افتاد و خدیجه به دنبال رسول خدا (ص)به«حرا»رفته بود،و چند روز پس از ماجرای بعثت حضرت از کوه«حرا»به مکه بازگشت.و به هر صورت سخنان رسول خدا(ص)که تمام شد لرزه‏ای اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود کرد از این رو به خدیجه فرمود:

من در خود احساس سرما می‏کنم مرا با چیزی بپوشان و خدیجه گلیمی آورد و بر بدن آن حضرت انداخت و رسول خدا(ص)در زیر گلیم آرمید.

دنباله داستان را برخی از نویسندگان این گونه نقل کرده‏اند که:خدیجه با اینکه از این ماجرا بسیار خوشحال و شادمان شده بود اما به فکر آینده شوهر عزیز خود افتاد و دورنمای مبارزه با عادات ناپسند و برانداختن کیش بت پرستی و سایر اخلاق مذموم و زشت مردم مکه و سرسختی آنها را در حفظ این آیین و مراسم در نظر خود مجسم ساخت و مشکلاتی را که سر راه تبلیغ دعوت الهی محمد بود به خاطر آورد و سخت نگران شد و نتوانست آرام بنشیند و در صدد برآمد تا نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل برود و آنچه را از همسر خود شنیده بود بدو گزارش دهد و از او در این باره نظریه بخواهد و راه چاره‏ای از وی بجوید.

خدیجه محمد(ص)را در خانه گذارد و لباس پوشیده پیش ورقه آمد و آنچه را شنیده بود بدو گفت.

ورقه که خود انتظار چنین روزی را می‏کشید و روی اطلاعاتی که داشت چشم به راه ظهور پیغمبر اسلام بود،همین که این سخنان را از خدیجه شنید بی اختیار صدا زد:

«قدوس،قدوس»سوگند بدانکه جانم به دست اوست ای خدیجه اگر راست بگویی این فرشته‏ای که بر محمد نازل شده همان ناموس اکبری است که به نزد موسی آمد و محمد پیغمبر این امت است بدو بگو:در کار خود محکم و پا برجا و ثابت قدم باشد.

ورقه این سخنان را به خدیجه گفت و اتفاقا روز بعد یا چند روز بعد پس از این ماجرا خود پیغمبر را در حال طواف دیدار کرد و از آن حضرت درخواست کرد تا آنچه را دیده و شنیده بود به ورقه بگوید و چون رسول خدا(ص)ماجرا را بدو گفت،ورقه او را دلداری داده و اظهار کرد:سوگند بدان خدایی که جان ورقه به دست‏اوست،تو پیغمبر این امت هستی و همان ناموس اکبری که نزد موسی می‏آمد بر تو نازل گشته و این را بدان که مردم تو را تکذیب خواهند کرد و آزارت می‏دهند و از شهر مکه بیرونت خواهند کرد و با تو ستیزه و جنگ می‏کنند و اگر من آن روز را درک کنم تو را یاری خواهم کرد.

آن گاه لبان خود را پیش برده و جلوی سر محمد(ص)را بوسید.

اما بسیاری از اهل تحقیق در صحت این قسمت تردید کرده و سند آن را نیز مخدوش دانسته و دست جعل و تحریف مسیحیان مغرض را در آن دخیل دانسته‏اند،و العلم عند الله.

و به هر صورت خدیجه بازگشت و رسول خدا همچنان که خوابیده بود احساس کرد فرشته وحی بر او نازل گردید و از این رو گوش فرا داد تا چه می‏گوید و این آیات را شنید که بر وی نازل نمود:

«یا ایها المدثر،قم فأنذر،و ربک فکبر،و ثیابک فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستکثر،و لربک فاصبر».

(ای گلیم به خود پیچیده برخیز و(مردم را از عذاب خدا)بترسان،و خدا را به بزرگی بستای،و جامه را پاکیزه کن،و از پلیدی دوری گزین،و منت مگزار،و زیاده طلب مباش،و برای پروردگارت صبر پیشه ساز.)با نزول این آیات پیغمبر خدا با اراده‏ای آهنین و تصمیمی قاطع آماده تبلیغ دعوت الهی گردید و از جای برخاسته دست بیخ گوش گذارد و فریاد زد:الله اکبر،الله اکبر،و در این وقت بود که موجودات دیگری که بانگ او را شنیدند با او هم صدا شده همگی این جمله را تکرار کردند.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:36 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات

به نام خدا

بعثت رسول خدا (ص) قسمت اول

کیفیت نزول وحی

پیش از این گفتیم رسول خدا(ص)هر چه به چهل سالگی نزدیک می‏شد به تنهایی و خلوت با خود بیشتر علاقه‏مند می‏گردید و بدین منظور سالی چند بار به غار«حرا»می‏رفت و در آن مکان خلوت به عبادت مشغول می‏شد و روزها را روزه می‏گرفت و به اعتکاف می‏گذرانید و بدین ترتیب صفای روحی بیشتری پیدا کرده و آمادگی زیادتری برای فرا گرفتن وحی الهی و مبارزه با شرک و بت پرستی و اعمال زشت دیگر مردم آن زمان پیدا می‏کرد.

و بر طبق نقل علمای شیعه و روایات صحیح،بیست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا(ص)در غار«حرا»به عبادت مشغول بود،در آن روز که به گفته جمعی روز دوشنبه بود حضرت خوابیده بود و اتفاقا علی(ع)و جعفر برادرش نیز برای دیدن محمد(ص)و یا به منظور شرکت در اعتکاف آن حضرت به غار آمده بودند و دو طرف آن حضرت خوابیده بودند.

رسول خدا(ص)دو فرشته را در خواب دید که وارد غار شدند و یکی در بالای سر آن حضرت نشست و دیگری پایین پای او آنکه بالای سرش نشست نامش جبرئیل‏و آن که پایین پای آن حضرت نشست نامش میکاییل بود میکائیل رو به جبرئیل کرده گفت:

به سوی کدام یک از اینها فرستاده شده‏ایم؟

جبرئیل: به سوی آنکه در وسط خوابیده!

در این وقت رسول خدا(ص)وحشت زده از خواب پرید و چنانکه در خواب دیده بود در بیداری هم دو فرشته را مشاهده فرمود.

پیش از این محمد(ص)بارها فرشتگان را در خواب دیده بود و در بیداری نیز صدای آنها را می‏شنید که با او سخن می‏گفتند و بلکه همان طور که قبل از این اشاره کردیم از دوران کودکی خدای تعالی فرشتگانی برای حفاظت و تربیت او در خلوت و جلوت مأمور کرده بود که با او بودند.

ولی این نخستین بار بود که آشکارا فرشته الهی را پیش روی خود می‏دید.

گفته‏اند:در این وقت جبرئیل ورقه‏ای از دیبا به دست او داد و گفت:«اقرء»یعنی بخوان.

فرمود:چه بخوانم!من که نمی‏توانم بخوانم!

برای بار دوم و سوم همین سخنان تکرار شد و برای بار چهارم جبرئیل گفت:

«اقرء باسم ربک الذی خلق،خلق الإنسان من علق،اقرء و ربک الأکرم،الذی علم بالقلم،علم الإنسان ما لم یعلم».

(بخوان به نام پروردگارت که(جهان را)آفرید،(خدایی که)انسان را از خون بسته آفرید،بخوان و خدای تو مهتر است،خدایی که(نوشتن را به وسیله)قلم بیاموخت.)

جبرئیل خواست از جا برخیزد و برود،محمد(ص)جامه‏اش را گرفت و فرمود:

نامت چیست؟گفت:جبرئیل.

جبرئیل رفت و رسول خدا(ص)از جا برخاست و این آیاتی را که شنیده بود تکرار کرد،دید در دلش نقش بسته و دیگر از هیجانی که به وی دست داده بود نتوانست در غار بماند از آنجا بیرون آمد و به سوی مکه به راه افتاد،افکار عجیبی او را گرفته و منظره دیدار فرشته او را به هیجان و وجد آورده بود.در روایات آمده که به هر سنگ‏و درختی که عبور می‏کرد،با زبان فصیح به او سلام کرده و تهنیت می‏گفتند و در تواریخ است که رسول خدا(ص)فرمود:همین که به وسط کوه رسیدم آوازی از بالای سر شنیدم که می‏گفت:ای محمد تو پیغمبر خدایی و من جبرئیلم،چون سرم را بلند کردم جبرئیل را در صورت مردی دیدم که هر دو پای خود را جفت کرده و در طرف افق ایستاده و به من می‏گوید:ای محمد تو رسول خدایی و من جبرئیلم،در این وقت ایستادم و بی آنکه قدمی بردارم بدو نظر می‏کردم و به هر سوی آسمان که می‏نگریستم او را به همان قیافه و شکل می‏دیدم!

مدتی در این حال بودم تا آنکه جبرئیل از نظرم پنهان شد،و در این مدت خدیجه از دوری من نگران شده بود و کسی را به دنبالم فرستاده بود،و چون مرا دیدار نکرده بودند به خانه خدیجه بازگشتند.

منبع: کتاب زندگانی حضرت محمد(ص) نوشته سید هاشم رسولی محلاتی

مدینةالعلم

بهشتی باشید...

بهشتیان




طبقه بندی: مقالات پیرامون پیامبر اکرم (ص)، امامان و پیامبران،
برچسب ها: بعثت رسول خدا (ص)، بعثت پیامبر(ص)،

تاریخ : پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 | 07:34 ق.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات
                                                                    برخیز که قدسیان جوابت بدهند
وز کوثر معرفت شرابت بدهند
چون ماه رجب باشدو اعیاد علی
کعبه مانند صدف در دل خود گوهر داشت
گوهری زینت هستی چونان حیدر داشت
یک پیاله ز می اش مست کند عــــالم را
آنکــه اندر قدحش باده ای از کوثر داشت
روز پدر



طبقه بندی: اعیاد و مناسبت های مذهبی،
برچسب ها: ولادت امام علی(ع)، روز پدر،

تاریخ : چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 | 11:05 ب.ظ | نویسنده : سید مصطفی سیدی | نظرات
تعداد کل صفحات : 26 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.